قدرت ملی را از انحصار جناحها خارج کنیم
مذاکره ضد قدرت نیست، همانگونه که تندگویی نشانه اقتدار نیست؛ ایران برای بقا و توسعه به ترکیبی از بازدارندگی، دیپلماسی، توان اقتصادی و انسجام داخلی نیاز دارد.
در سیاست ایران، قدرت ملی بهنادرست به نام یک جریان سیاسی سند خورده است. چنان سخن گفته میشود که گویی دفاع از اقتدار، بازدارندگی و مؤلفههای سخت قدرت، منحصراً به اصولگرایان تعلق دارد؛ اصلاحطلبان ذاتاً با اقتدار ملی بیگانهاند؛ مذاکره نشانه ضعف است؛ و هر جریانی که بلندتر سخن بگوید، کمتر مذاکره کند و بیشتر تهدید کند، لابد مدافع واقعی منافع ملی است.
این دوگانه نه فقط نادرست، بلکه برای امنیت ایران زیانبار است. قدرت ملی نه ملک طلق جبهه پایداری است و نه دیپلماسی دارایی انحصاری اصلاحطلبان. مذاکره میتواند ابزار اعمال قدرت باشد و تندگویی میتواند نشانه فقدان قدرت. همانگونه که سازش بیپشتوانه میتواند منافع کشور را واگذار کند، سرسختی بدون محاسبه نیز ممکن است منابع کشور را بسوزاند، دشمنان را متحد کند و دستاوردهای بالقوه را به هزینههای بالفعل تبدیل سازد.
قدرت را نباید با لحن اشتباه گرفت. در روابط بینالملل، قدرت یعنی توانایی شکلدادن به محاسبات دیگران و تبدیل ظرفیتهای مادی و غیرمادی به امنیت، رفاه، نفوذ و آزادی عمل. کشوری ممکن است موشک، منابع طبیعی، موقعیت ژئوپلیتیک و جمعیت فراوان داشته باشد، اما اگر نتواند این منابع را به نتایج مطلوب سیاسی و اقتصادی تبدیل کند، صرفاً انباری از ظرفیتهای پرهزینه در اختیار دارد.
به بیان فشرده، قدرت ملی حاصلضرب چهار عامل است: ظرفیت مادی، ظرفیت حکمرانی، انسجام اجتماعی و قابلیت تبدیل. ضعف در هر یک از این مؤلفهها، ارزش مؤلفههای دیگر را کاهش میدهد. موشکی که به بازدارندگی منجر نشود، برنامه هستهای که به امنیت یا امتیاز سیاسی تبدیل نشود، موقعیت جغرافیایی که فقط هزینه تولید کند و دیپلماسیای که فاقد پشتوانه قدرت باشد، هیچکدام بهتنهایی قدرت ملی نمیسازند.
دو صورت از یک خطا: از رمانتیسم انقلابی تا رمانتیسم لیبرال
برای خروج از دوگانه کاذب موجود، باید کارنامه هر دو جریان اصلی سیاست ایران را بدون تعارف بررسی کرد.
بخش مهمی از جریان اصلاحطلب از میان همان نیروهایی برخاست که زمانی رادیکالترین قرائتها را از انقلاب و سیاست خارجی نمایندگی میکردند. برخی از آنان از بالا رفتن از دیوار سفارت، نفی سازوکارهای متعارف دیپلماتیک و بیاعتنایی به الزامات نظام بینالملل، طی چند دهه به نقطه مقابل رسیدند: شیفتگی به جهانیشدن لیبرال، اعتماد افراطی به نهادهای بینالمللی و این تصور که وابستگی متقابل اقتصادی بهتنهایی میتواند قدرت سخت را مهار کند.
در واقع، بخشی از این جریان نه از آرمانگرایی به واقعگرایی، بلکه از یک رمانتیسم به رمانتیسمی دیگر مهاجرت کرد. در صورت نخست، اراده انقلابی جایگزین محاسبه موازنه قوا میشد؛ در صورت دوم، قواعد، نهادها و حسن نیت دیپلماتیک جایگزین قدرت شدند. در هر دو صورت، سیاست خارجی از شناخت واقعبینانه مناسبات قدرت فاصله میگرفت.
نهادهای بینالمللی مهماند، حقوق بینالملل بیاهمیت نیست و دیپلماسی حرفهای ضرورتی انکارناپذیر است؛ اما هیچیک از اینها خوداجرا نیستند. قاعده زمانی مؤثر است که قدرتهای مؤثر، اجرای آن را در راستای منافع خود بدانند یا هزینه نقض آن را بالا ببینند. دیپلمات باید قواعد را بشناسد، اما نباید تصور کند صرف استناد به قواعد، رفتار قدرتهای بزرگ را مهار میکند.
در سوی دیگر، جریانی که بعداً در قالبهایی مانند جبهه پایداری صورتبندی شد، کوشید «اقتدار» را به هویت انحصاری خود تبدیل کند. این جریان با نمایش سرسختی، مخالفت مطلق با مذاکره و استفاده از زبان حداکثری، خود را مدافع اصلی استقلال کشور معرفی کرد. اما کارنامه سیاست خارجی را نمیتوان با شدت شعارها سنجید.
در دهه ۱۳۸۰، ترکیبی از توسعه فنی پرونده هستهای، ضعف مدیریت بحران، ادبیات تحریکآمیز و ناتوانی در شکستن ائتلاف قدرتهای بزرگ، مسئلهای قابل مدیریت را به پروندهای ذیل شورای امنیت تبدیل کرد. قطعنامه ۱۶۹۶ در سال ۲۰۰۶ با ۱۴ رأی موافق تصویب شد و قطعنامه تحریمی ۱۷۳۷ در همان سال به اتفاق آرا به تصویب رسید. در قطعنامههای بعدی نیز روسیه و چین در کنار ایالات متحده و قدرتهای اروپایی قرار گرفتند. نتیجه این بود که ایران، بدون آنکه بتواند مزایای سیاسی و اقتصادی متناسبی از ظرفیت هستهای خود به دست آورد، با زنجیرهای از تحریمهای فزاینده مواجه شد. البته تقلیل تمام آن روند به عملکرد یک جناح، تحلیلی سادهانگارانه است.۱👇🏼
نگفت از جنگ جلوگیری کنیم…
نگفت از حمله به زیرساختها پیشگیری کنیم…
نگفت برای حفظ جان مردم کاری کنیم…
گفت برای ما و دیگر مسئولان، پناهگاه زیرزمینی بسازید تا زنده بمانیم!
گفت مردم زیر آتش، مسئولان زیر زمین.
#خضریان#تفکر_پایداریچی
در تشییع شهید امیر سرتیپ کاظمی شرکت کنیم .
یازدهم اسفند در نیروی هوایی ارتش چه گذشت؟
روایت کمی کامل تر
۱۱ اسفند؛ روزی که نام خلبانان نیروی هوایی ارتش ایران، بار دیگر با شجاعت و ایثار گره خورد.
در آن روزها و در ابتدای جنگی نابرابر، نیروی هوایی ارتش مأموریتی را در دستور کار قرار داد که از همان ابتدا، بوی فداکاری و ازخودگذشتگی میداد. مأموریتی که گفته میشد هدف آن، وارد کردن ضربهای سنگین به پایگاه تا دندان مسلح العدید آمریکا در خاک قطر بود.
خلبانان، با بررسی دقیق سامانههای پدافندی پیشرفته و رادارهای راهبردی دشمن، بر این باور بودند که احتمال هدف قرار گرفتنشان بسیار بالاست؛ مأموریتی که بازگشت از آن، بیش از آنکه یک احتمال باشد، آرزویی دور از دسترس به نظر میرسید.
با این حال، نهتنها کسی از انجام آن سر باز نزد، بلکه داوطلبان یکی پس از دیگری برای حضور در عملیات اعلام آمادگی کردند؛ آنقدر که انتخاب نفرات نهایی، برای فرماندهان دشوار شده بود.
پس از تعیین خلبانان، طراحی عملیات با دقت و هوشمندی آغاز شد.
مسیر پرواز، نحوه عبور از شبکه راداری و جزئیات تاکتیکی مأموریت به شکلی برنامهریزی شد که بخش مهمی از آن، همچنان در زمره #اسرار نظامی باقی مانده است.
سرانجام، جنگندههای نیروی هوایی به پرواز درآمدند و بنا بر این روایت، با اجرای طرح عملیاتی، از دید سامانههای راداری دشمن پنهان ماندند و ناگهان بر فراز پایگاه ظاهر شدند.
بمبارانی سنگین و کوبنده انجام شد؛ حملهای که از آن بهعنوان یکی از چشمگیرترین عملیاتهای هوایی سالهای اخیر یاد میشود و گفته میشود تمامی اهداف از پیش تعیینشده با موفقیت مورد اصابت قرار گرفت.
در مسیر بازگشت، خلبانان که مأموریت خود را به انجام رسانده بودند، با آرامشی برخاسته از انجام وظیفه، در معرض آتش پدافند دشمن قرار گرفتند؛ مردانی که جان خویش را پیشاپیش نثار ایران کرده بودند و تنها برای ادای تکلیف پرواز کرده بودند.
فرزندان، همسران و مادران این ارتشیهای فدایی ایران، حق دارند به آنان افتخار کنند. آنان که اگر شهادت را نیز در آغوش کشیده باشند، آن را در راه دفاع از میهن، عزت و استقلال ایران پذیرفتهاند.
درود بر همه دلیرمردانی که برای سربلندی ایران، از جان خود گذشتند و نامشان را در دفتر افتخار این سرزمین جاودانه کردند.
گاهی تاریخ خود را نه با کتاب،که با گودالی خاموش روایت میکند.گودالی که دیگر فقط یک قبر نیست؛ روایتی است از اندوهی که در اندازه واژهها نمیگنجد. قبری که انگار به وسعت تمام داغهای یک سرزمین کنده شده است؛چنان بزرگ که گویی آمده تا نه یک پیکر،که جگرهای پاره یک شهر را در خود جای دهد.
تصویب کنوانسیون رژیم حقوقی دریای کاسپین به شکل خفت بار فعلی زمینه ساز تسهیل ایجاد کریدور جعلی زنگزور، اجرای موثرتر مسیر ترامپ و کاسته شدن از سهم و نفوذ ایران در شمال غرب کشور و منطقه قفقاز جنوبی، این دریا و سپس آسیای مرکزی خواهد شد. در واقع همه این طرح ها مکمل یکدیگر هستند.
این کنوانسیون در ۲۱ مرداد ۱۳۹۷ در آکتائو قزاقستان و در دولت یازدهم به امضاء رسیده و تا در مجلس شورای اسلامی تصویب نشود فاقد اعتبار حقوقی است. ایران تا قبل از امضای کنوانسیون رژیم حقوقی خزر ۲۰ درصد از سطح آب دریای کاسپین را به عنوان سهم خود در نظر گرفته بود.
اما اگر این کنوانسیون تصویب شود سهم ایران به ۳/۵ تا ۵ درصد تقلیل خواهد یافت و این یعنی یک فاجعه ژئوپلتیک و در تاریخ، این خفت و وادادگی سرزمینی به نام جمهوری اسلامی ایران ثبت خواهد شد.
باید کاری کرد و جلوی این فاجعه رو گرفت.
حامیان این اقدام دارند جمهوری اسلامی رو به عنوان خائنی که سرزمین اش را به رایگان بذل و بخشش می کند جلوه می دهند. این در حالی است که در دوره زمامداری جمهوری اسلامی یک سانیمتر از خاک ایران واگذار نشده است.
مساحت منطقه دست رفته در اثر این اقدام صدها برابر بحرین است. مصوبه هیئت دولت، در این موقعیت جنگی چه مفهومی دارد؟ کدام اولویت نظام با چنین اقدامی رفع می شود و چه لابی خائنی در این روند دست داشته است!
آمریکا در اغلب جنگ هایی 70 سال اخیر، پیروزی نظامی بدست نیاورده است اما در تمامی آنان، میلیون ها انسان را به کام مرگ فرستاده و کشورها را ویران کرده است.
قدرت مرگ آفرین و ویرانگر آمریکا را نباید دست کم گرفت.
#بازدارندگی یعنی دشمن پیش از شلیک، هزینه جنگ را محاسبه کند؛ نه اینکه پس از ویرانی، تابآوری ما را تحسین کند. تفاوت میان «بقا» و «بازدارندگی» دقیقاً همین چند لحظه پیش از آغاز جنگ است
علی اکبر صالحی:
پکن و مسکو باید دریابندچاقویی که ظاهرا آمریکا برای ایران تیز میکند درحقیقت برای چین و روسیه است
پ ن:
ما زمانی بازوان و زمانی قربانیانِ چین و روس هستیم
خدا نکند از منظر این دوکشور،ایران مرغ عروسی یا مرغ عزا باشد
راه کار:
رقابت انداختن بین شرق وغرب بر سر ایران
با شدت گرفتن درگیریها در تنگه هرمز دوباره برخی کشورها پیشنهاد میانجیگری یرای فعال کردن کانال دیپلماسی را کرده اند و حتی بازگشایی ده روزه تنگه. آیا باید به دیپلماسی مطلقا نه گفت؟ برای تثبیت دستاوردهای نظامی و جلوگیری از ادامه آسیب، بدون تردید به دیپلماسی نیاز داریم. جنگ، حتی وقتی بخشی از اهداف خود را محقق کرده باشد، بهتنهایی قادر نیست یک نظم پایدار ایجاد کند. دستاورد نظامی تا زمانی که به محدودیت حقوقی، سازوکار اجرایی، تضمین امنیتی و هزینه روشن برای نقض تبدیل نشده باشد، همچنان موقت و آسیبپذیر است.
اما مسئله فقط رفتن یا نرفتن به مذاکره نیست. مسئله مهمتر این است که با چه تصوری، با چه معماری و با چه ترتیبی وارد مذاکره شویم.
مذاکرهای که صرفاً برای توقف موقت شلیک مثلا ۶۰ روزه یا ده روزه طراحی شده باشد، ممکن است جنگ را پایان ندهد؛ فقط زمان جنگ بعدی را عقب بیندازد. حتی بدتر، ممکن است طرفی که در میدان به نتیجه کامل نرسیده، در پشت میز مذاکره فرصتی برای بازسازی توان نظامی، تکمیل اطلاعات، کاهش فشار سیاسی و آمادهسازی حمله بعدی پیدا کند.
به همین دلیل، مذاکره آینده نباید تکرار مسیر اسلامآباد باشد. نه به این معنا که اصل مذاکره اشتباه بوده، بلکه به این معنا که معماری آن تفاهم از ابتدا با نیازهای امنیتی ایران تناسب نداشت. توافق اسلامآباد بیش از آنکه یک سازوکار پایدار برای مهار جنگ باشد، نوعی توقف شکننده بود که در آن، بخش مهمی از امتیازات ایران زودتر از تضمینهای طرف مقابل وارد اجرا میشد.
مدل بعدی باید برعکس طراحی شود. نه از امتیاز به تضمین، بلکه از تضمین به امتیاز. نه از اعتماد به راستیآزمایی، بلکه از راستیآزمایی به اعتماد. نه از وعده سیاسی به اقدام عملی، بلکه از اقدام عملی به گام بعدی.
پیش از مذاکره باید دانست در چه وضعیتی قرار داریم
اولین شرط یک توافق خوب، درک درست و چندلایه از وضعیت موجود است. گروهی که پای میز مذاکره میرود، باید تنها از خواستههای رسمی طرف مقابل اطلاع نداشته باشد. باید تصویر دقیقی از تواناییهای خود، آسیبپذیریهای خود، ظرفیتهای دشمن، محدودیتهای دشمن، اهداف راهبردی او و مهمتر از همه، تصوری که او از ایران دارد، به دست آورد.
در نظریه مذاکره و بازدارندگی، فقط این مهم نیست که شما چه قدرتی دارید. این نیز اهمیت دارد که طرف مقابل درباره قدرت، اراده و آستانه تحمل شما چه تصوری دارد. ممکن است یک کشور از نظر مادی توان بالایی داشته باشد، اما اگر دشمن تصور کند که آن کشور اراده استفاده از ابزارهای خود را ندارد، بخش مهمی از بازدارندگی آن از بین میرود.
به همین دلیل، هیئت مذاکرهکننده باید چهار چیز را همزمان بشناسد: خود، دشمن، محیط بینالمللی و ادراک دشمن از ایران.
این همان چیزی است که میتوان آن را خودآگاهی راهبردی و دشمنشناسی تطبیقی نامید. بدون آن، مذاکره به فهرستی از پیشنهادها و پاسخها تقلیل پیدا میکند، در حالی که مذاکره واقعی، مدیریت ادراک، قدرت، زمان و ریسک است.
با این حال، باید یک محدودیت مهم را نیز پذیرفت. ما هیچگاه نمیتوانیم با اطمینان کامل از نیت واقعی طرف مقابل آگاه شویم. نیتها پنهان، متغیر و گاه متناقضاند. یک دولت ممکن است امروز واقعاً خواهان توافق باشد و شش ماه بعد، به دلیل تغییر توازن قدرت یا فشار داخلی، تصمیم دیگری بگیرد.
این مسئله در مواجهه با ترامپ شدیدتر میشود. ابهام برای او صرفاً نتیجه بینظمی یا تناقض نیست؛ میتواند بخشی از ابزار قدرت باشد. مبهم نگه داشتن هدف نهایی، تغییر ناگهانی لحن، تهدیدهای بزرگ و پیشنهادهای ظاهراً غیرمنتظره، طرف مقابل را در وضعیت تردید راهبردی نگه میدارد.
این روش فقط دستگاه تصمیمگیری را دچار سردرگمی نمیکند. در داخل ایران نیز شکاف ایجاد میکند. گروهی هر نشانه مذاکره را فرصت طلایی میبینند و گروهی دیگر آن را تله قطعی تلقی میکنند. جامعه و حتی بخشی از نخبگان میان دو تصور افراطی سرگردان میشوند: یا دشمن شکست خورده و آماده تسلیم است، یا هر گفتوگویی از ابتدا مقدمه خیانت است.
هر دو نگاه خطرناکاند.
رویکرد مسئولانه این است که نه نیت بد را قطعی بدانیم و نه بر نیت خوب شرط ببندیم. توافق باید بهگونهای طراحی شود که حتی اگر نیت دشمن بد بود، امکان سوءاستفاده از آن محدود بماند.
توافق خوب برای نیت خوب نوشته نمیشود
در روابط بینالملل، توافق خوب توافقی نیست که فقط در صورت صداقت دو طرف کار کند. توافق خوب باید حتی در شرایط بیاعتمادی نیز قابل دوام باشد.
وقتی با دولتی روبهرو هستیم که امکان حمله به زیرساختها، مراکز حیاتی، شبکههای انرژی، پلها، بنادر یا مراکز هستهای را بهعنوان بخشی از فشار نظامی مطرح یا اجرا کرده است، نمیتوان احتمال استفاده ابزاری از مذاکره را کنار گذاشت.
لازم نیست یقین داشته باشیم که طرف مقابل از مذاکره برای حمله بعدی استفاده خواهد کرد. در سیاست امنیتی، یقین شرط اقدام نیست. اگر احتمال یک خسارت بسیار بزرگ وجود داشته باشد، حتی احتمال متوسط آن نیز باید وارد محاسبات شود.
۱👇
حفرهٔ امنیتی!
عباس #عراقچی وزیر خارجه: "اطلاع دشمن از چند جلسهٔ مهم در روز حمله، نتیجهٔ یک حفرهٔ امنیتی بود که احتمالاً هنوز هم وجود دارد. حفرهٔ امنیتی فقط در نفوذ و گرفتن اطلاعات نیست، در جهتدهی به تصمیمسازیها هم هست؛ از آن مهمتر در جهتدهی به فضای روانی ما هم هست."
این جملات به نظرم مهمترین، درستترین و ترسناکترین جملاتی است که از ابتدای انقلاب تاکنون به زبان یک مقام بلندپایهٔ کشور جاری شده است!
عربهای خوزستان ۱۵۰ سال پیش در جنگ الجهاد با داس و بیل اجازه ندادند ارتش تا بن دندان مسلح بریتانیا به تهران برسد. این سوارکاران برنو بهدوش بختیاری خوزستان بودند که در مشروطه، تهران را از استبداد آزاد کردند.
دشمن مثل صدام فکر کرده کلید ایران، جنوب است. بیاید! ما فدایی ایرانیم.
بین تندروهای جنگ طلب و نظامیان فرق است. نظامیان در تمام سطوح جانشان بر کف دستشان است و تابع تصمیمات فرماندهان و نهایتا فرمانده کل هستند.
حقیر خود را مدیون آنها میدانم و هر وقت لازم باشد از هر آنچه از دستم بر بیاید دریغ نمیکنم.
اهدای خون، علاوه بر تاثیر محشری که بر تندرستی آدمی دارد، جانِ او را هم خوش میکند. از تصوّرِ شیرینِ زندگی بخشیدن به یکی مثل خودش. سربازی، کودکی، مادری، عزیزی... هممیهنی.
بشتابید رفقایِ جان!
وقتی که دشمن حمله میکند، وقتی که هموطن آسیب میبیند، ما دیگر جنوبِ ایران نداریم، شمالِ ایران نداریم، شرق و غرب و مرکزِ ایران نداریم. ما فقط یک ایرانِ یکپارچه داریم که همهجایِ آن سرایِ ما است. همهجای آن سنگر ما است. همهجای آن گلزارِ شهدای ما است. همهجای آن ارثِ پدری ما است.