در ایام خامی، دیوانهوار فیلم میدیدم. شاید روزی دو یا سهتا. اقتضاء آن سالها بود، ولی حماقت محض بود. فیلم خوب - ایضا کتاب خوب - کالای مصرفی نیست که کمیتشان موضوعیت داشته باشد. باید جرعهجرعه نوشیدشان، وگرنه انگار صد عطر را پشت هم ببویی؛ انگار هیچ نبوییدهای.
بارها "مغازه گوشه خیابان" را دیدهام و یقین دارم دهها بار دیگر نیز به سراغش خواهم رفت. به سراغش خواهم رفت تا به یاد آورم سینما میتواند در کجا بایستد، اینکه زندگی میتواند چقدر دلچسب باشد. جرعهجرعه مینوشمش با حلاوتی تکرارنشدنی.
فیلم کریسمسی هم میخواهید ببینید، نابش را ببینید.
فقدان هنرمندانی چون بیضایی، ضایعهی جبرانناپذیریست، اما باور دارم بزرگانی چون او، با مرگشان وارد مرحلهی جاودانگی میشوند. او علیرغم میل باطنیاش جلای وطن را به جان خرید و در روز تولدش درگذشت تا فرجام یکی از سترگترین راویان سینما و تئاتر ایران هم خاتمهای دراماتیک داشته باشد.
"بهناچار" کمدی سیاه هجوآلودیست که گاه رگههایی از اسلپاستیک را بروز میدهد و گاه با چاشنی شمههایی از تصویرسازیهای آیکانیک سینمای گنگستری همراه میشود و نتیجه ملغمهای استادانه است که در حکم مرثیهایست بر فردیت زدودهشده در دل نظام کپیتالیستی. با پایانی تکاندهنده و ناب.
این فیلم بدجور یقهام رو چسبیده. با تماشاش انگار بغضی که تو وجودم بود و ازش خبر نداشتم ترکیده.
انگار داشتم رویاهای ازدسترفته زندگیم رو میدیدم.
جوئل اگرتون در کنار ایتان هاوک بهترین بازی سال رو ارائه داده.
فیلم ویرانم کرده. دوست دارم سر به بیابون بذارم و در چاه نجوا کنم.
غمینم.
@mrchichooo چه کامنت بهجایی داده. خیلی نزدیک هستند. خصوصا تراژدی خانواده. البته اینجا سرنوشت خانواده در پس پرده ابهام پیچیده میشه که لطف خودش رو داره.
او را برگردان جاییست که وحشت، از شبحها نمیجوشد؛ بلکه از نپذیرفتنِ فقدان زاده میشود. روایتِ مادری که در باتلاقِ غمِ ازدستدادن میماند و جهانش را متعفن میکند. فیلم شکوائیهایست علیه گیر افتادن در مرگِ دیگری؛ تصویر تلخی از عشقی بیمارگون که تنها با پذیرش، از بند جنون میرهد.
وقتی محور تمام روانپریشیهای گریس به سکس با همسرش تقلیل داده میشود و کاراکتر همسر هم از قضا شدیدا سطحی است، پس طبیعی است که آن افسردگیای که ریشه در این تعامل دارد، نمود دقیق نیابد و درگیرکننده نشود و نهایتا تنها چند ایده بصری منفرد از فیلم باقی بماند و یک جنیفر لارنس درخشان.
"ماه محزون" تراژدی مردی است که پشت نقاب واژگان پنهان میشود. وراجیهای او سلاحیست که همزمان هم در اعتراض ابزورد به وضع موجود متجلی است و هم کوششی نامتناهیست برای باچنگودنداننگهداشتن هرآنچه برایش باقیمانده یا میتواند داشته باشد.
پایان تلخش رهایم نمیکند. از خوبهای ۲۰۲۵.
@azarban3880284 ابدا کماهمیت نیست ولی اینکه افسردگی پس از زایمان رو تنها و تنها به سکس خلاصه کنیم، تقلیل این مفهومه. اینجا مفصلتر بهش پرداختم:
https://t.co/BjQlQdYYMO