تا این سنم، هر اشکی که ریختم برای پتانسیل از دست رفته بوده
شغل مورد علاقهم
راه مورد علاقهم
زندگی مورد علاقهم
آدم مورد علاقهم
…
و هیچ کدومش دست من نبود.
جدی چرا وجود داریم؟ که چی بشه؟
کاش فقط به ماهها ختم میشد. پشت سرت رو نگاه میکنی و میبینی چندین سال گذشته؛ نه خاطرهای ازشون داری، نه کاری که بگی کردم، نه جایی که بگی بودم. این همه سال از عمرت رفته و چیزی که اسمش زندگیه، عملاً اتفاق نیفتاده.
حقیقت اینه تا وقتی بین مردم و تو جامعه قرار نگیری متوجه نمیشی چقدر آسیب دیدهای. انقدر آسیب دیده که حتی دیگه نمیشه درستش کرد، فقط میشه باهاش زندگی کرد.
What do you even do when, in your twenties, you realise you’ve chosen the wrong career for yourself, and everything you’ve done up until this point suddenly starts to feel like wasted years?
داغونم خیلی نمیدونم چه بلایی داره سرم میاد
دوست دارم کاری انجام بدم ولی نمیدونم چه کاری
نمیدونم چجوری باید خودمو ازین منجلاب بکشم بیرون نمیدونم چجور باید شروع کنم دنیای اطراف درحال حرکته ولی من نمیتونم حرکت کنم
دقت کردم باز شما خیلی خرجها دارین. مثلا طرف نوشته شیش برگ ژامبون خریده یک میلیون. ما اصلا از این خریدا هم نداریم و خرج نمیرسه. یه مادر عشایری داریم که خیلی از این شام و ناهارهایی که شما میخورین رو اصلا بلد نیست درست کنه.
شنیدنش تلخه ولی میگم:
نداشتن خانواده حامی میتونه اونقدر شمارو از بقیه عقب بندازه که هیچوقت با هیچ مقداری از تلاش به اهدافتون نرسید. استثناها همیشه وجود دارن، قرار نیست لزوما ما اون استثناها باشیم...
کاملا تبدیل به یک موجود بیمصرف شدم
از سال ۱۴۰۵ فقط صبحها از خواب پا میشم و شبکههای اجتماعی رو بالا و پایین میکنم و بعد هم میخوابم
از انگل کثیفتر زندگی میکنم
من هیچ برنامهای برای زندگیم ندارم ولی مشکل فقط اینجا نیست.
من حتی حس نمیکنم باید برنامهای داشته باشم.
هیچ احساس و فکر و نظری راجعبه آیندهم ندارم.