در جوامع نوستالژیگرا، آینده معنا باخته است؛ در این جوامع میل به سفیدشویی تاریخ، بیداد میکند و مردمانش علاوه برآینده، کنونیتی هم ندارند و در وضعیتی به نام "ماضی نقلی" به سر میبرند؛ کنشی جرقه خورده از گذشته که هیچگاه به واکنش و فرآورده ختم نمیشود.
#نوستالژی_گرایی
چرا باید تو جامعهای که از تمام جوانب آلوده به سیاسته، رشد و توسعهای صورت بگیره؟
از حاکمیت بگیر تا روابط موجود بین آدمها، تماما بر مدار موذیگری و چند رویی پیش میره.
و انگار با انقراض آدمهایی مواجه هستیم که صادقانه رفتار میکنن.
به نظرم این زمینهساز یه اختلال دست جمعیه...
"افسردگی" همان موضوعیست که واژگان در ترجمه آن بسیار حقیر جلوه کردهاند؛ بهترین تعبیری که برای افسردگی میشود پیدا کرد؛ بیاحساسی است؛ چیزی که یک عمر دوستش داشتی، کنون دیگر حسی را در تو نمیانگیزد. افسردگی آدم را در درک احساسات "سِر" میکند.
#فر��یه
“همه عمر برای شادی جنگیدم
همه عمر شکست خوردم”
در رمان “زندگی پیشرو” نوشته بود:
«این که اصولا اشک در برنامه خلقت پیشبینی شده، یعنی آدم بناست گریه کند…
واقعا که هیچ سازنده محترمی چنین کاری نمیکند»
و در گفتگوی بلندش پیش از مرگ گفت؛ انسان زندگی نمیکند، بازیچه زندگی میشود./۱
واقعا یه سری اشعار ورا و فرای یک شعر هستن،شعر هایی که به خودی خود سینما یا حتی نمایشاند انقدر که در خلق تصویر موفقاند؛بهترین مثالی که به ذهنم میاد از سعدی عزیزم :
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
#فرا_شعر
فرهنگ امروزه ما بینهایت نیازمنده آموزش برقراری دیالوگه؛ما ب�� هیچ وجه باهم دیگه بلد نیستیم دیالوگ برقرار کنیم و همین باعث میشه که روز به روز نسبت به هم بی تفاوت تر و خشمگین تر بشیم،جای هزارتا مطلب درسی بی خود توی مدارس شاید بد نباشه دیالوگ کردن رو آموزش بدیم.
#دیالوگ
#فرهنگ
چیزی که من رو درگیر خودش کرده مسئله «خشم» هست
همون چیزی در لا به لای مردم روز به روز بیشتر و بیشتر حس میشه و این بسیار نگران کنندست؛
درست همون طوری که ژیژک در کتاب خشونت به بهترین شکل ممکن بیان میکنه :
خشونت محصول عدم شناخت است.
من باورم را از دست داده ام؛
به هنگام نوبهار،وقتی که تورا آرزو کردم؛سبزه گره زدم فرستادمت به آب روان اما تو برآورده.
شاید گره ام محکم نبود و یا آب انقدر که باید روان نبود به هرحال محقق نشدی...
من باورم را از دست داده ام.
بدش رو گفتم، بعدش رو هم بگم
دوستان زور زندگی خیلی زیاده
فراموش نمی کنی اما میپذیری
و این پذیرش تو رو دوباره وارد مسیر زندگی میکنه
مگه میشه زنده باشی و درد نداشته باشی؟
درد، چه در جسم و چه در روح، با همه سختیش، اثبات زنده بودن و مقاومت کردنه