هر سال همين موقع ها جاي زخمهايم آماس مي كند ، برادر سعيد آن گوشه اتاق نشسته و خودش را ميخاراند ، آليس ميگويد ما را به خاطر بياور ، هر سال همين موقع ها صداي سيامك توي گوشم زنگ ميزند : ما رو پاي حجله دوماديمون قربوني نكني...
#آليس
_در را ميبندي؟
_براي ما تخم حيض كاشته اند
_اين جوري خاكه رو خاكه جانت را خاكستر ميكند هااا
_فرقي هم مي كند؟آليس جانم در را ببند به اين خانه چراغ راه ندارد
لرز مي كند و چشم تنگ مي كند
_ بوي نا مي دهد اينجا
_ خون شوره،خيلي وقت است دلمه نميشود،خشك نمي شود ..خوابم مي آيد
#آليس
حفره ي چشمهايش نشناختم ، نگاهم نكرد حتي ، لاي لوله ها و دستگاه ها كوچك شده بود ، آب دهانش راه ريز بود كه حالاي هنوز را من از من طاقت نمي آورد ، گفتمش بمان ، نشناخت من را ، نشنيد من را ... #آليس
اين بي پيرِ تلخ آب كم است ، هر شب كم مي آيد ، به قدر تمام دروغ هايي كه شنيدم از زيادتش كم است ، چشم سياهي مي رود و خاك از دهان پس مي زند ، بي گاهِ شهر صبوري مي كنم با دروغ هايي كه شنيدم و الكلي كه غرق مي شود در من #آليس
حالا دیگر دغل بازها و فرصت طلب ها پهلو به پیغمبر می زنند ، حالا ما را بنده همه آن چیزی صدا میزنند که خودشان پرچم به تابوتش پرچ کردند، ما را نردبام تمام خواسته هایشان می کنند تا پشت بامشان و ناله ی وا مظلوما سر میدهند ، باش که هزار دامادان رخت عذرا را هوار می زنند #آلیس