بچهها من یه مستند ۳۵ دقیقهای آماده کردم از جنایت و روایت خیابانهای تهران در اون دو شب ۸/۹ژانویه.
تو دانشگاه پخش شد و خلاصهی خوبی برای مخاطب غیرایرانی بود. اگر مفید پیداش کردید، در پخشش در دانشگاهاتون یا نشرش با دوستان غیر ایرانیتون کوشا باشید.
لینک ویدئو کامل در یوتیوب👇
این همه تلاش جمعی کردیم، کشته دادیم، اعدامی دادیم، زندانی دادیم که آخر سر برای تحقیر یک مرد، شبیه زنها آرایشش کنیم، اسمش را زنانه کنیم یا لباس عروس به تنش بپوشانیم؟
برای انتقاد به #محمدرضا_شهبازی ۱۰۰۱ راه دیگه هست. اما شوخی با تجاوز یا زنانه کردن قیافهش قطعا راهش نیست!
سالها از آزادی و رفاه و مواهب زندگی در امریکا برخوردار شوی و امروز برای خوشآمد یک مشت جانی، با شعار مرگ بر آمریکا روی صحنه بروی؟! این نان به نرخ روز خوردنِ مشمئزکننده، تف کردن به روی تمام آن مردمی است که در داخل خاک ایران زیر بار همین شعارهای پوچ و سیاستهای ویرانگر، زندگی و جوانیشان نابود شده است.
صمد بهرنگی برای کودکان نمینوشت! او بیانیههای سیاسیاش را در لباس قصه پنهان کرده بود و کودکی را پای ایدئولوژی قربانی میکرد!
بزرگترین اشکال آثار او، ابزارانگاری کودک است. دنیای داستانهایش اصالت ندارد، سربازخانهای برای تربیت چریکهای آینده است که به جای زندگی، آیین مرگ و فداکاری زودرس را به کودک تزریق میکند. در الگوی او، «کودک خوب» شاد نیست و کشف نمیکند؛ بلکه تفنگ به دست میگیرد یا مثل ماهی سیاه، فدای آرمانی مبهم میشود.
جهان صمد، جهان دوقطبی و «سیاه و سفید» مطلق است؛ آدمها یا فقیر مظلومند یا غنی خبیث و هیچ مرز خاکستری وجود ندارد. این نگاه دگم و کینهجویانه، دقیقاً نقطه مقابل تفکر انتقادی است. ادبیات مدرن به دنبال درک پیچیدگیهای انسانی است، اما آثار بهرنگی ذهن را به سمت جزماندیشی میبرد.
داستانهای او نه ادبیات کودک، بلکه «بیانیههای سیاسی کودکانه» بودند که کولهپشتی سنگین آرمانهای چریکی دهه ۴۰ را روی شانههای ظریف کودک میگذاشتند.
چیزی که برای من حیرتانگیزه حرفای مرجان در اولین مصاحبههایش بعد از اکران اولین فیلمشه.دائم تاکید میکرد که تا شصت سالگی بیشتر نمیخواهد زندگی کند؛ که بعد ازشصت سال دیگر چیزی برای آدمی نمی ماند که برود دنبالش. گل نثارش. یعنی مرگ خودش را پیشگویی کرده بود؟ فکر میکنم مهاجر خوشبختی بود. توانست کار کند.توانست باکسی که دوست دارد زندگی کند.توانست حرفهایش را هرجور که می خواهد بزند...گل نثارش.
@sardar_pashaei خجالت بکش مرد گنده
این نوشته و پست اکانت خانم مژگان افتخاری مادر مهسا/ژینا امینی و نظرش درباره اسامی دخترشه. خیلی هم به هر دو مفتخره.
شرم کن
آنچه @Adorno_Persian درباره پاسترناک و استالین نوشته، فقط داستان شوروی نیست. داستان همه دیکتاتوریهاست.
کافی است نام پاسترناک را با احمد شاملو، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، سعید سلطانپور، بکتاش آبتین یا دهها نویسنده، شاعر، روزنامهنگار و فعال ایرانی عوض کنید؛ و نام استالین را با خامنهای.
ناگهان میبینید که الگو یکی است.
دیکتاتورها فقط زندان و اعدام نمیکنند. آنها میخواهند انسان را تحقیر کنند. میخواهند او را وادار کنند از آنچه دوست دارد متنفر شود و به آنچه از آن نفرت دارد عشق بورزد. میخواهند شاعر، نویسنده، روزنامهنگار و فعال مدنی را نه فقط خاموش، بلکه شکسته و بیاعتبار کنند.
در ایران نیز کم نبودند کسانی که برای نجات دوستانشان نامه نوشتند، سکوت کردند، تبعید شدند، ممنوعالقلم شدند، زندان رفتند یا جانشان را از دست دادند. کم نبودند کسانی که مجبور شدند میان شرافت و امنیت، میان حقیقت و بقا، یکی را انتخاب کنند.
برای همین است که تجربه قربانیان استبداد، از مسکو تا تهران، اینقدر آشنا و دردناک است.
چهرهها عوض میشوند، پرچمها عوض میشوند، ایدئولوژیها عوض میشوند؛ اما منطق استبداد همان میماند:
تحقیر انسان، نابودی حقیقت، و جنگ با کرامت.
و شاید به همین دلیل است که جمله پاسترناک هنوز برای ما ایرانیان آشناست: «تنهایم. در همه جا، ریاکاران فرمانروایند.»
For immediate attention:
The ceasefire between Iran and the US is unequivocally a ceasefire on all fronts, including in Lebanon.
Its violation on one front is a violation of the ceasefire on all fronts.
The US and Israel are responsible for the consequences of any violation.