یه سکانس از فیلم Sound of Falling مادر خانواده از شدت فشار عصبی نمیتونه روی پاش بند شه، پخش زمین میشه و در همون حال شروع میکنه به بلندبلند خندیدن.
بعد از فاجعهٔ دی و جنگ اخیر هر وقت میخندم یادش میفتم.
داستان کوتاه ترسناک: داشتم فکر میکردم این ماه که حقوق گرفتم یهکم به موهام برسم. همون لحظه ماشین تسمه پاره کرد و هزینۀ تعمیر باورنکردنیه. یدککشی که اومد ماشین رو ببره خودش تو راه پنچر شد. آخرش هم با توپی چرخ کوبید تو سپر. پایان.
این عکس رو بافنده از خوسف برام فرستاده.خوسف کجاست؟ یک شهر کوچک تو خراسان .از قطعی اینترنت بگم و از بین رفتن کار بافنده ها ،از گرونی نخ یا از کورسوی امید؟
حوله ها تمام پنبه هستند و کاملا دست بافت .هر عدد ۹۵۰ هزار تومان ،اندازه ۷۰ در ۱۴۰ .تا همین دیروز می فروختیمشون ۵۵۰ 💔
🔻روایت تکاندهنده مادر و دایی«ماکان نصیری»، دانشآموز مینابی، از ۳۸ روز جستوجو برای پیدا کردن پیکر عزیز خردسالشان:
🔺قبر خالی «ماکان»
👈زهرا جعفرزاده
🔹یک پولیور آبی مچالهشده و کفش ورزشی کرمرنگ، تمام آن چیزی است که در چهل و شش روز گذشته از زیر آوارهای مدرسه بیرون کشیده شد و تنها اثری شد از ماکان نصیری؛ ماکان هفتساله کلاس اولی مدرسه شجره طیبه میناب، تنها کودکی که هیچچیز، مطلقا هیچچیز از پیکر نحیف و کوچکش پیدا نشد. تمام آنچه از او بر جای ماند، محتویات صندوق شیشهای کوچکی در مسجد مهدیه محله اسلامآباد میناب شد برای یادبود کودکی که قبرش خالی است
🔹ساعت ۱۱:۱۶ صبح نهم اسفند، آسیه راهینژاد، مادر ماکان مشغول خانهداری بود که تلفنش زنگ خورد، خانم ماندانا سالاری بود، معلم کلاس اول مدرسه. از او خواست به مدرسه برود و ماکان را ببرد. ظاهرا حملهای در جریان بود. آسیه، بیخبر از همه جا، بدون اینکه بداند ساعاتی قبل به تهران حمله موشکی شده، به راننده سرویس مدرسه زنگ میزند. راننده نزدیک مدرسه بود و میگوید که همین الان به آن سمت میروم. تلفن در دست آسیه بود که صدای انفجار مهیبی آمد؛ مدرسه موشکباران شد. آسیه و همسرش که آن ساعت از روز در خانه بود، سوار ماشین میشوند و به سمت شهرک المهدی جایی که مدرسه قرار گرفته، میروند. نزدیک مدرسه اما دیگر راهی نبود، پیاده شدند و پیاده رفتند. مدرسه آنقدر شلوغ بود که مادر نمیدانست باید کجا برود و کجا را بگردد و از چه کسی بپرسد ماکان کجاست؟
🔹مادر میگوید: «وقتی به مدرسه رسیدیم خیلیها زیر آوار بودند اما کودکی سالم بیرون نیامد. ما از ساعت ۱۱ و نیم صبح تا دو و نیم صبح روز بعد آنجا بودیم. هر کسی که از زیر آوار بیرون کشیده میشد، بیجان بود. تعداد کمی دچار خفگی شده بودند. بیشترشان تکهتکه بودند. در این 38 روز چندین بار برای شناسایی اجساد به سردخانهها رفتیم اما نمیتوانستیم ماکان را شناسایی کنیم. تست دیانای هم دادیم اما فقط دفتر و کتابهای ماکان پیدا شده بود. نه کفش و کیف و نه حتی بخشی از بدنش، تا روز سیوهشتم که یک لنگه کفش پیدا شد»
🔹«حمزه راهینژاد»، دایی ماکان که لنگه کفش خواهرزادهاش را پیدا کرد: روز انفجار مدرسه، از دور بوی دود و خاک و سوختگی میآمد. از همان لحظه تا پنج صبح فردایش در محل بودم تا نشانی از ماکان پیدا کنم، اما هرچه آوار برمیداشتیم تکههای دست و پا و سر کوچک کودکان پیدا میشد. یک چیز عجیب و غریبی بود. اصلا نمیشود وصف کرد. شاید از ماجرای کربلا هم غمانگیزتر. خیلی بد بود خیلی. از روز دوم، تیمی حدودا ۲۰ نفره تشکیل دادیم، عموها و داییها و فرزندانشان راهی محل شدند تا نشانی از ماکان بیابند و تا محوطه جنگلی هم پیش رفتند. یک گاز استریل و کیسه در دستم گرفته بودم و در میان آوارها میگشتم. هر تکه گوشت یا انگشتی را که پیدا میکردم میگذاشتم روی گازاستریل و میبردم به پزشکی قانونی. ماکان مانند تعدادی از اعضای خانواده مادری نشانی روی بدنش داشت، نشانهای شبیه خال که روی دست و پا و بخشهایی از بدنش بود. در زمستان این نشانهها پررنگتر میشد و من هم به دنبال این نشانه بودم.
🔹ما تا روز سی و هشتم امید داشتیم ماکان زنده باشد. روز سیو هشتم یک بار دیگر به محل رفتم و در نهایت در فاصلهای ۱۰۰ متری از محوطه تخریب شده ساختمان، جایی در میان درختان یک باغ، تعدادی کیف و کفش دیدم. همه را داخل جعبهای گذاشتم و برای خواهرم بردم. به آسیه گفتم کدامش برای ماکان است؟ آسیه کفش کرمرنگ ورزشی را که دید، از حال رفت. خانه پر از آدم بود. همه جمع شده بودند و وقتی من رسیدم و نشان دادم، قیامت شد. فاجعه اصلی آن روز بود.
🔹ماکان یک قبر نمادین در گلزار شهدای بهشت زهرای میناب دارد، یک یادبود در مسجد مهدیه محل زندگیاش، یک یادبود در خمینیشهر (زادگاه پدرش) و به گفته دایی قرار است خیابانی به نام او در خمینیشهر نامگذاری شود. مادر هر روز به مسجد میرود، بالای سر ماکان، جایی که یادگاریهایش صندوق شده است. هر چند روز هم سری به گلزار شهدا میزند، پای قبری که خالی است اشک میریزد. بنیاد شهید برای ماکان پرونده مفقودالاثری باز کرده است/ شرق
💢بیشتر بخوانید
https://t.co/qq5z58nNe6
تا حدود هشت شب همراه یکی از همین زنها و مردهای جنگزدهای که بهشون گفتید بازیگر در بیمارستان بودم. هر وقت شک کردید به صحنهسازی، به جای انکار رنج مردم، برید بیمارستانهای اطراف.
یک ماه از جنگ گذشته، هنوز این تصاویر براتون جدیده که بهش میگید صحنهسازی؟
اصل همیشه ثابت: زندهباد هرگونه اعتراضات مردمی، نه به هرگونه جنگ. اولی اگه شکست هم بخوره چشماندازهایی رو باز میکنه، دومی حتی اگه موفق بشه هم افقهایی رو میبنده.
از کشتههای غیرنظامی و بیگناه ایران بگید. از شهروندان عادی. از سربازان بینوا که به اجبار در پادگانها بودن. از همه آدمهایی که خونه و زندگیشون دود شد رفت هوا. همهشون عزیزن. از همهشون باید اسم ببریم.
صدای من رو از تهران میشنوید. من و خیل همفکران من تا الان سکوت کرده بودیم چون نمیخواستیم صدامون توسط ج.ا و طرفدارانش مصادره شه. اما الان باور داریم که سکوت خیانته، وقتشه صدامون رو بلند کنیم و بگیم: من ریفرمیستم… /۱