@NasehMohi دو سه ماه پیش وقتی فهمیدم مادرم بیماره خیلی ناراحت بودم جوری کە اصلا نمیتونستم بخوابم. بە خاطر اینکه شبا انقد تو فکر نباشم یە کتاب خوندم. الان هیچی از کتاب یادم نیست.
@NasehMohi میگن یە خانمی پیر نوه هاش بهش گفتن برامون ماکارونی بخر. اینم برای اینکه فراموش نکنه هی با خودش تکرار کرده ماکارونی ماکارونی.. از مسیری رد شده بهش میگفتن قالیبافی یهو تو ذهنش جابجا شده دیگه تکرار کرده قالیبافی قالیبافی ... تو مغازه هم گفته یە بسته قالیبافی بهم بدین
@Ladynimeshab تابستون گذشته یە گردنبندو کە خیلی دوسش داشتم دو هفتە ای گمش کرده بودم. همە جا رو گشتم نبود تا اینکه اتفاقی تو حیاط دیدم. دختر دوچرخەشو باهاش تزیین کرده بود
حالا که بحث زایمان شد پروسه زایمانم ۶ ساعت طول کشید وقتی مادرشوهرم اومد بهم گفت از قدیم گفتن مردی که مهربون باشه خانمش راحت زایمان میکنه. یعنی نحوه زایمان منو از موهبت پسرش میدید🤣🤣
یک هفته بود سقط کرده بودم خونریزی شدیدی داشتم و کیست هموراژیک گرفته بودم بخاطر سقط،یه وضع کثافتی بود که نگو ،اون روز صبح یک روز بود خونریزیم قطع شده بود داشتم دارو میخوردم برای کیست،رفتم بیرون که یه کاری بکنم یهو درد شدیدی پیچید توی دلم ..گفتم یا کیسته یا بقایای جفت،کسی که همراهم