تجربه تحت کنترل بودن، تحت نظر بودن و الزام به انجام دادن سر وقت کارها، احساس خشم و اوهام پرخاشگرانهای را اغلب در مورد تخلیه مزاج خلق میکند که در نهایت کودک در مورد بخشی از خویشتن خود احساس بد بودن، سادیست بودن، کثیف بودن و شرمساری میکند.
(نانسی مک ویلیامز)
باید خونی ریخته شود ..!
جلسه روانکاوی صحنه دستکشیدن از مصالحه با ابژههاست ، رهایی از سمپتوم هایی که برای حفظ پیوند با آنها ساخته شده اند.
بهای این رهایی، ریختن خون است؛ نه در جهان بیرون، که در جهان درون، جایی که باید از آنچه سالها فقدانمان را پنهان میکرد، دست بکشیم.
یه نگاهی به خودت بنداز!
ببین از چه روزای سختی گذشتی ..
چقدر دردات رو تنهایی تحمل کردی و به روی خودت نیاوردی. چقدر تنها موندی و ادامه دادی.
اما هنوزم لایق عشق و شفقت خودت نیستی؟
واقعاً حقته که با خودت اینهمه بیرحم باشی؟
حیله گرانه ترین سازوکاری که برای زندانی کردن فرد به کار میرود این است که از خود زندانی به عنوان زندانبان و جلاد استفاده شود تا خودش را در قفس نگه دارد ( از یک کتاب )
امکان ندارد بتوانیم دیگری را به یک خیال خالص تقلیل دایم ، مگر اینکه از او متنفر باشیم ، از آن طرف امکان ندارد از کسی متنفر باشیم مگر اینکه از او یک تصویر خیالی ساخته باشیم ( از یک کتاب )
همهی ما از مادر (زن) زاده میشویم و همواره به او نیازمندیم. زنان خود مادر میشوند و از حمایت و همدلی زنان دیگر برخوردارند.
اما مردان همواره به زنان نیازمند میمانند.
شاید این بزرگترین تراژدی مردان باشد.
هیچوقت روزی نمیاد که با کمی خوشاندامتر، موفق تر، پولدارتر یا کافیتر شدن، بتونی کاری کنی که اون آدمی که ناخودآگاه توی ذهنته، بیشتر دوستت داشته باشه.
نه چون تو اونقدر که باید خوب نبودی، چون اون آدم ظرفیت دوست داشتنت رو نداره.
تکههای قلبم تمام شدند، میبینی؟
تکتکشان را میان آدمهایی جا گذاشتم که کشته شدند، اعدام شدند، داغ دیدند و زندگیشان از هم فروپاشید. در سوگ مادری، چشمهای فرزندی و تنهایی پدری..
شاید بهای دوست داشتن آدمها همین باشد
بفهمی تمام قلبت را به کسانی بخشیدهای که نتوانستی نجاتشان بدهی.
رواندرمانی قرار بود وقتی به کار بیاد که مسئله ما فقط چطور زندگی کردن باشه ، نه چطور زنده موندن.
وقتی نان، امنیت ، آزادی و کرامت انسانی مسئلهان، چیزی که بیشتر از رواندرمانی به اون نیاز داریم، پول، اعتراض و یک آغوش امنِ.