موج اضطراب تو تنم میاد بالا و میره پایین. شبیه وقتیه که ۶ ساله بودم و پام توی استخر لغزید و رفتم قسمت عمیق. دست و پا میزدم، سرم میرفت زیر آب و بالا میاومد. اضطراب رو همینطوری حسش میکنم. تا چونهام میاد بالا، میره تو دهنم، میره پایین./
داداش خودش برای مراسم تشییع رفته، ولی بهم زنگ میزنه و نگرانمه. دیشب مجبورم کرد برم بیرون و بستنی بخورم، و گفت عکسش رو براش بفرستم. من وسط مزه مزه کردن زعفرون و پسته یادم افتاد که عکس نگرفتم. هیچی دیگه، یه بستنی قیفی بیکله تو پیوی داداشه و اموجیهای خنده و قلبش. شکموترینم خب.