هر لحظهای که مرگ رو تصور میکنم سراسر شادیه
وقتایی که با درد قفسه سینه یا تنگی نفس شروع میشه بهتر لمس میشه کرد اون حس سراسر شادی رو
شاید عدهای از ما به دنیا اومدیم تا بمیریم
بدنم هر روز انگار فرسودهتر از دیروزه، تقریبا شبیه ذهنم، البته هنوز نشناختمش، ذهنم رو
شاید بشه صیقلش داد
شاید اون کسی که از همه بیشتر محبت میکنه، از همه بیشتر محتاج محبته، شاید چون نمیخواد حتی یه نفر مثل اون محتاج بشه، وسواسیطور به بقیه محبت میکنه. شاید اگه محبت ببینه، دیگه محبت نکنه. شاید فراموش کنه که قبلاً چقدر زیاد محتاج محبت بود. شاید فکر کنه هیچ محتاج محبتی دیگه وجود نداره
پیشنیازِ حرف زدن و همدلی، انگار تا حدی شناختنِ طرف مقابله
اما انگار بعد از شناخت کامل، دیگه حرفی که زدنی باشه نمیمونه، درحالیکه اصلا شبیه سکوت بین دو غریبه نیست.
@zahour_mat یاد داستان دوست محجبهام افتادم که توی رابطه بود و همزمان خواستگار قبول میکرد. اون پسر از همه جا بیخبر با گل و شیرینی و خانوادش میرفتن خونشون و جواب رد میشنید. بهش گفتم چرا؟ گفت میخوام خانوادم یه وقت شک نکنن که تو رابطهام.
دلم برای همهی آدمایی که از کودکیشون اینجا بودن میسوزه.
انگار شهر بزرگ نمیتونه حافظهی زیبا و منظم و آرومی توی ذهن کودک بسازه.
اما من و دوستام که از کودکی تا نوجوونیمون رو توی یه تابلوی نقاشی کوچیک به اسم طبس گذروندیم، انگار حافظهی قوی و ساختاریافته و تمیز و قشنگ و محکمی داریم.
شاید تقدیر ما اینه. خوبه که دراماتیک نوشته شده. از گروه نویسندهها ممنونم که چرکنویسای منو وارد داستان اصلی نکردن و جوری دورانداختنشون که حتی تو حافظمم پیدا نمیشن. آبکی میشد، چون خوب نوشتن رو بلد نبودم. الآنم که بلدم بازم اونا باتجربهترن. من نظاره میکنم و احساس و اعتماد و صبر
آه... تو اگه اندازه من تخم داشتی قید پول و تضمین شغل و سربازی و نظر خانواده رو میزدی و علوم انسانیرو شروع میکردی
تا ابدم اگه گوه اقتصاد سیاسی بخوری با داد زدن از خودت یه دلقک گوشخراش ساختی
برای دکتر مهندسا نه
برای من و همرشتهایهام
به قول شاعر: بم راست بگو، فک کن گوش چپم کره
دیالوگ انتزاعی
- اینقدر به غریبهها خوشبین نباش، باهاشون خوب رفتار نکن. چرا اینقدر به آدمای رندوم اهمیت میدی؟
- چون اگه یه آشنای قدیمی رو دیدم بتونم باهاش خوب رفتار کنم. نه به این معنی که بخشیدمش، این عادت بهم این معنی رو میده که الان دیگه برام با بقیه غریبهها فرقی نداره.
مسئولیت هنر و به طور خاصتر تصویر، در تعریف و بازتعریف مفهوم زیبایی بین آدما مشخص میشه.
مفهومی که بیشتر محسوسه تا مفهوم. یعنی فهمیده شدنش همزمانه با حس کردنش
آیا احساسات ما نسبت به چیزی که زیبا میدونیمش، قائم به ذات خودشونن یا قائم به دیدگاه هنرمندها و تصویرهایی که بیرون میبینیم؟
فکر میکنم اعتقاد داشتن به خدا آسونتره
از امید به اینکه محبتمون در قبال دیگری یادش بمونه و حالشو خوب کنه. و از اینکه بین این شک و تردید آیا حتی ذرهای همدلی با خوشحالیش از اینکه دوسش داریم نصیبمون میشه یا نه.
انگار انسان وقتی در ضعیفترین حالت خودش قرار میگیره، یعنی وقتی بیآزارتره، نه به خاطر اینکه نمیخواد آزار بده، بلکه به خاطر اینکه نمیتونه آزار بده، دوستداشتنیتر میشه.
مثل حالت احتضار، یا لحظهی ارگاسم، یا مثل سربازی که بدنش پر تیره، یا مثل نوزادی که تازه به دنیا اومده.
توی محل کارم، از مکالمه همکارام با همدیگه بعد قطع کردن تلفن رو مشتری فهمیدم به مشتریای که درآمد زیادی نداره و مجبوره واسه هزینه کارش چونه بزنه میگن: پلشت
گاهی به محل زندگی و نژاد هم مرتبط میدوننش.
با این تعریف، تقریبا همهی همکارام پلشتن و نتیجه اینه که تهرانی جماعت پلشته.
منی که معروفم به نداشتن سیاست، تا حدی که میگن بیسیاستیم عامدانهس و سیاستمه که خودمو به سادگی بزنم تا مسئولیت قبول نکنم، و از شفافیت برای شونه خالی کردن از تحمل پیچیدگیای دنیا دارم سوءاستفاده میکنم، چرا دلم میخواد چیزی رو به تصویر بکشم که هر کسی ممکنه برداشت متفاوتی ازش بکنه؟
«دیگی که واسه من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه» ضربالمثل خوبی نیست. اما وقتی میبینم نهتنها برای من نه، بلکه به من و اطرافیانمم داره بهچشم هیزم نگاه میشه، ترجیح میدم نهتنها سر سگ، بلکه سر آشپز و مهموناشو توش در حال جوشیدن ببینم.