ایرانیم و عاشق ایران! خوش بینی اراده ,همت بلند و ایرانی بودن شعار من است .برای آبادی و تمامیت ارضی و پیشرفت و توسعه ایران راهی جز پادشاهی متصور نیستم .
از لندن تا تهران؛ بحران مشروعیت. نوشته راگو کندری @RaghuKondori ، و بهروز فتحعلی @BehrousFathali ، در تایمز اسرائیل @timesofisrael.
تحلیل تجربه جمهوری اسلامی در ایران، بدون توجه به نمونههای تاریخی مشابه در دیگر جوامع، تصویری ناقص از ماهیت و سرنوشت دولتهای ایدئولوژیک به دست میدهد. یکی از نزدیکترین نمونههای قابل مقایسه، جمهوری الیور کرامول در انگلستان قرن هفدهم است؛ تجربهای که در آن یک نظم سلطنتی فروپاشید و جای خود را به حکومتی داد که مشروعیتش را از یک روایت مذهبی و ایدئولوژیک اخذ میکرد )کلیسای انگلستان(.
در سال ۱۶۴۹ و پس از سالها جنگ داخلی، چارلز اول سرنگون و اعدام شد. این رویداد صرفاً سقوط یک پادشاه نبود، بلکه گسستی بنیادین در فهم سنتی از قدرت و مشروعیت سیاسی در انگلستان محسوب میشد. جمهوری جدید با شعارهایی چون عدالت، اصلاح دینی و حاکمیت مردم شکل گرفت و مدعی بود نظمی برتر از نظام پیشین بنا خواهد کرد.
با این حال، روند تحولات سیاسی بهسرعت از مسیر نهادی فاصله گرفت. قدرت بهتدریج در دستان الیور کرامول متمرکز شد و نهادهای نمایندگی، از جمله پارلمان، جایگاه خود را از دست دادند. کرامول با اتکا به اقتدار نظامی و مشروعیت مذهبی، نوعی حاکمیت شخصی تثبیت کرد که بیش از نهادها، بر وفاداری نیروهای تحت امرش استوار بود.
در ادامه، دولت از یک پروژه سیاسی به پروژهای برای ساماندهی اخلاقی و فرهنگی جامعه تغییر جهت داد. محدودیتهای فرهنگی، کنترل سبک زندگی و تلاش برای انطباق جامعه با قرائتی خاص از دین، نشان میداد که حکومت در پی تنظیم کلیت حیات اجتماعی است. از این منظر، جمهوری کرامول را میتوان در زمره نخستین نمونههای دولت ایدئولوژیک در تاریخ مدرن قرار داد.
این نظام بهسرعت با دو چالش ساختاری روبهرو شد: اتکای فزاینده به ابزارهای قهری و ناتوانی در نهادسازی پایدار. پیامد این وضعیت، شکلگیری شکافی میان وعدههای هنجاری حکومت و تجربه زیسته جامعه بود.
البته بحران در دولتهای ایدئولوژیک صرفاً از فاصله میان شعار و عمل ناشی نمیشود؛ چنین فاصلهای کموبیش در همه نظامهای سیاسی وجود دارد. مسئله اساسی در این نوع دولتها آن است که مشروعیت نه فقط بر کارآمدی، بلکه بر ادعای نمایندگی یک حقیقت برتر، رسالت تاریخی یا نظم اخلاقی خاص استوار میشود. در نتیجه، هرگونه شکاف میان ارزشهای اعلامی و واقعیت حکمرانی، مستقیماً بنیان مشروعیت را تضعیف میکند.
پس از مرگ کرامول، این بحران بهتدریج آشکار شد و در نهایت به بازگشت سلطنت انجامید. این بازگشت بیش از آنکه احیای گذشته باشد، تلاشی برای بازسازی ثبات سیاسی و نظم حکمرانی بود. در این میان، عامل نسلی نیز نقش مهمی داشت: نسلی که پس از جنگ داخلی رشد کرده بود، دیگر پیوند عاطفی با روایت انقلابی نداشت و مشروعیت حکومت را بر اساس عملکرد آن میسنجید.
انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز با مفاهیمی چون آزادی، عدالت و نفی استبداد آغاز شد، اما به استقرار نظامی انجامید که مشروعیت خود را از ایدئولوژی دینی اخذ میکند. شباهت اصلی این دو تجربه نه در ساختارهای حقوقی، بلکه در منطق تحول قدرت است: گذار از یک نظم موجود به نظمی که خود را حامل حقیقتی فراتر از رقابت سیاسی میداند.
در عین حال، تفاوتهای مهمی نیز وجود دارد. انگلستان قرن هفدهم فاقد دولت مدرن بود، در حالی که ایران پیش از انقلاب در چارچوب یک پروژه دولت–ملت مدرن قرار داشت. این تفاوت، سطح انتظارات اجتماعی، پیچیدگی حکمرانی و ظرفیت نهادسازی را بهطور بنیادین متمایز میکند.
با وجود این تفاوتها، جمهوری اسلامی نیز مسیری را طی کرده که در بسیاری از دولتهای ایدئولوژیک مشاهده میشود: گذار از بسیج آرمانی به مدیریت بوروکراتیک و امنیتی. در این فرآیند، انسجام ایدئولوژیک بهتدریج تضعیف میشود و بقای نظام بیش از پیش به کارکرد نهادهای اداری، اقتصادی و امنیتی وابسته میگردد. این روند ممکن است ثبات کوتاهمدت ایجاد کند، اما همزمان فاصله میان آرمان و واقعیت را افزایش میدهد.
یکی از تفاوتهای مهم میان تجربه کرامول و جمهوری اسلامی، در نسبت میان گفتار و کردار حاکمان قابل مشاهده است. در حکومت کرامول، با وجود اقتدارگرایی، نوعی همخوانی نسبی میان سبک زندگی رهبران و ارزشهای اعلامی وجود داشت که به حفظ حداقلی از اعتبار اخلاقی کمک میکرد.
در مقابل، در جمهوری اسلامی، گسترش شکاف میان گفتمان رسمی و عملکرد بخشهایی از ساختار قدرت به یکی از عوامل کلیدی فرسایش مشروعیت تبدیل شده است. تأکید بر سادهزیستی و عدالت، در کنار مشاهده پدیدههایی چون رانت، انباشت ثروت و تمرکز منابع، این شکاف را برجستهتر کرده است؛ بهویژه در میان نسلهایی که تجربه مستقیمی از انقلاب ندارند.
در این میان، حافظه تاریخی نیز به عاملی تعیینکننده در بازتعریف مشروعیت بدل شده است. همانگونه که در انگلستان پس از تجربه جمهوری کرامول، نگاه به سلطنت دستخوش بازنگری شد، در ایران نیز پس از دههها تجربه جمهوری اسلامی، بخشی از جامعه با نگاهی متفاوت دوران پهلوی را دوران شکوهمندی ایران میبیند. صرفنظر از داوری درباره این بازخوانی، اهمیت آن در نشان دادن رابطه میان فرسایش مشروعیت و بازسازی تصویر گذشته است.
در مجموع، مقایسه جمهوری کرامول و جمهوری اسلامی امکان شناسایی یک الگوی تکرارشونده را فراهم میکند: آغاز با وعده رهایی، تمرکز تدریجی قدرت، گسترش سازوکارهای بوروکراتیک و امنیتی، و در نهایت مواجهه با بحران مشروعیت.
با این حال، تجربه تاریخی را نباید به نسخهای تجویزی برای آینده تبدیل کرد. بازگشت سلطنت در انگلستان محصول شرایط خاص آن جامعه بود. آنچه این تجربه برجسته میکند نه یک الگوی نهادی مشخص، بلکه یک قاعده تحلیلی است: دولتهای ایدئولوژیک زمانی وارد مرحله بحران میشوند که دیگر نتوانند میان ادعاهای هنجاری و واقعیت حکمرانی تعادل برقرار کنند. بر این اساس، مسئله محوری در ایران آینده نه صرفاً شکل حکومت، بلکه چگونگی بازسازی مشروعیت، احیای نهادها و بازتعریف رابطه دولت و جامعه است.
@DiacoGiv@AmirTaheri4 به نظر میرسد عدم تجربه سیاسی و فعالیت جدی تشکیلاتی در زندگی سیاسی حتا در سطح آقای طاهری هم اثرات منفی خود را دارد . ایشان به کشتار دی تمرکز میکنند در حالی که باید به حرکت ملی و سراسری در ایران و خارج از ایران تمرکز کرد. اینکه این تجربه را ندید و آنرا پایه حرکت نگذاشت خطا جدی است
پایان نقابها : نبرد بر سر آیندهٔ ایران
نوشته راگو کندری @RaghuKondori و بهروز فتحعلی @BehrousFathali در تایمز اسرائیل.
در دل انقلاب ملی شیر و خورشید، همزمان با سرکوب مردم بیدفاع ایران توسط جمهوری اسلامی و در بستر تحولات منطقهای، واقعیتی استراتژیک برای ملت ایران بیش از پیش آشکار شد؛ شکلگیری جبههای ضدملی که امتداد مستقیم نیروهای سیاسی برآمده از انقلاب ۱۳۵۷ و جریانهای ضدایرانی محسوب میشود. این جبهه نه لزوماً در قالب یک ائتلاف رسمی، بلکه بهصورت یک همگرایی کارکردی عمل میکند که هدف مشترک آن جلوگیری از شکلگیری یک بدیل ملی، مستقل و فراگیر برای آینده ایران است.
این همگرایی ناهمگون اما هدفمند، طیفی از اصلاحطلبان و اصولگرایان تا بخشهایی از چپ سنتی و برخی جمهوریخواهان متأثر از همان گفتمان را دربر میگیرد. در خارج از کشور نیز شبکهای از فعالان سیاسی و مدنی، بهویژه در اروپا و آمریکا، با شعارهایی چون مخالفت با امپریالیسم، عملاً در جهت حفظ وضع موجود حرکت کرده و انرژی خود را صرف مقابله با نیروهای واقعی مخالف جمهوری اسلامی میکنند. کارزارهای گسترده علیه شاهزاده رضا پهلوی و جنبش ملی شیر و خورشید، همراه با حجم بالای تخریب شخصیت و روایتسازی سیاسی، نشان داد که بخش مهمی از این جریانها بیش از آنکه نگران بحرانهای ایران باشند، در پی حفظ روایتهای تاریخی و موقعیتهای سیاسی خود هستند.
با این حال، واقعیت اجتماعی ایران نشان میدهد که این جریانها، علیرغم حضور رسانهای، از پشتوانه مردمی گسترده برخوردار نیستند و بهتدریج به اقلیتی منزوی تبدیل شدهاند. همین ضعف ساختاری، رفتار آنها را تهاجمیتر کرده و نوعی رادیکالیسم تدافعی را شکل داده است؛ وضعیتی که در آن شدت حملات سیاسی جای خالی مشروعیت اجتماعی را پنهان میکند. ملت ایران بیش از هر زمان دیگری دریافته است که مسیر پیروزی تنها از راه استقلال از این جریانهای تخریبگر و استمرار اراده ملی ممکن خواهد شد.
تغییر پارادایم؛ از تغییر رژیم تا انقلاب
مواضع و بیانیههای اخیر شاهزاده رضا پهلوی را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. پس از بسته شدن تمامی مسیرهای اصلاح درونساختاری، ادامه راهبرد تدریجی دیگر امکانپذیر به نظر نمیرسید و بازنگری در استراتژی به ضرورتی برای دفاع از ایران تبدیل شد؛ تغییری که صرفاً در سطح واژگان باقی نمانده و به سطح پارادایم سیاسی رسیده است.
در این چارچوب، گذار از مفهوم «تغییر رژیم» به «انقلاب» معنایی تازه پیدا میکند. انقلاب پاسخی به شرایطی است که در آن حکومت با خشونت عریان، آخرین مسیرهای اعتراض مسالمتآمیز را مسدود کرده است. مفهوم «انقلاب شیر و خورشید» نیز در همین بستر مطرح میشود؛ جایی که نماد تاریخی شیر و خورشید، که پیشینه و تحول آن را میتوان در تاریخ پرچم شیر و خورشید مشاهده کرد، بهعنوان جایگزینی برای ایدئولوژی رسمی جمهوری اسلامی مطرح میشود و منبع مشروعیت را از ایدئولوژی دینی به هویت ملی منتقل میکند. در این نگاه، ملت ایران به سوژه اصلی سیاست تبدیل میشود، نه امت ایدئولوژیک در خدمت یک حکومت مذهبی.
شاهزاده رضا پهلوی نیز جایگاه خود را بر مجموعهای از اصول روشن استوار کرده است. او در گفتوگوها و سخنرانیهای مختلف، از جمله مصاحبههای خود با رسانههایی چون سیبیاس و ایبیسی، همواره بر چهار اصل تأکید کرده است: حفظ تمامیت ارضی ایران، جدایی دین از دولت، برابری شهروندان در برابر قانون و واگذاری تعیین شکل نظام سیاسی آینده به رأی آزاد مردم.
همین اصول در وبسایت رسمی رضا پهلوی نیز مورد تأکید قرار گرفته است؛ جایی که او خود را نه مدعی قدرت، بلکه تسهیلکننده گذار به یک نظام دموکراتیک و سکولار معرفی میکند. این مواضع بازتاب گستردهای در رسانههای بینالمللی از جمله ایران اینترنشنال داشته است. از این منظر، طرح ایده دولت انتقالی در گفتوگو با رسانههایی مانند اکونومیست را میتوان تلاشی برای اندیشیدن به روز پس از فروپاشی جمهوری اسلامی و جلوگیری از خلأ قدرت دانست؛ مرحلهای که در آن نهادهای مدنی و حاکمیت قانون جایگزین شبکههای امنیتی و ایدئولوژیک خواهند شد.
مسیر آینده؛ از همبستگی ملی تا سازماندهی سیاسی
انقلاب ملی شیر و خورشید، با عبور از کارشکنیهای جبهه ضدملی، در حال تثبیت جایگاه خود بهعنوان یک جریان مؤثر در فضای سیاسی ایران است. در بسیاری از تحلیلهای بینالمللی، نقش شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان ظرفیتی برای همگرایی نیروهای متنوع اپوزیسیون و ارائه یک بدیل دموکراتیک مورد توجه قرار گرفته است.
در داخل کشور، هستههای کوچک و منعطف، ستون فقرات این جنبش را تشکیل میدهند. کنشهایی همچون شعارنویسی، نصب نمادهای ملی و فعالیتهای پراکنده اما مستمر در فضاهای عمومی، حضور این جریان را زنده نگه داشته و به تقویت حس همبستگی ملی کمک کرده است.
در خارج از کشور نیز دیاسپورای ایرانی وارد مرحلهای از سازماندهی و انضباط استراتژیک شده است. تجمعات گسترده ایرانیان در شهرهای مختلف جهان در سال ۲۰۲۶ نشان میدهد که حضور منظم و هدفمند میتواند اثرگذاری سیاسی بسیار بیشتری از کنشهای پراکنده داشته باشد. در کنار آن، گسترش فعالیت در فضای مجازی و تولید محتوای تحلیلی، به تدریج روایت انقلاب شیر و خورشید را به یکی از گفتمانهای مطرح در میان ایرانیان تبدیل کرده است.
رویدادهای بینالمللی، بهویژه جام جهانی فوتبال، فرصتهای ویژهای برای بازتاب این روایت فراهم کردهاند. حضور سازمانیافته ایرانیان با پرچم شیر و خورشید در اطراف ورزشگاهها و پوشش گسترده رسانه ای این حضور، موجب شده است که این نماد بیش از پیش با مطالبات ملی و دموکراتیک ایرانیان گره بخورد. گزارشهای تصویریمنتشرشده از تجمعات بزرگ ایرانیان در شهرهای مختلف جهان و مناقشات نمادین پیرامون پرچم در جریان مسابقات ایران، نشان میدهد که شیر و خورشید به یکی از مهمترین نشانههای هویت سیاسی مخالفان جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
دیده شدن یک پرچم، یک نماد و یک پیام مشترک از سوی ایرانیان در نقاط مختلف جهان، صرفاً یک رخداد رسانهای نیست؛ بلکه نوعی پیروزی نمادین و روانی برای ملت ایران به شمار میآید. این همگرایی تصویری نشان میدهد که برخلاف روایت رسمی جمهوری اسلامی، بخش بزرگی از ایرانیان دارای چشماندازی متفاوت برای آینده کشور هستند. هر بار که این پیام واحد در عرصه جهانی بازتاب مییابد، شکاف میان روایت حکومت و واقعیت مطالبات ملی آشکارتر میشود.
در چنین شرایطی، جنبش ملی شیر و خورشید به تدریج از مرحله صرفِ اعتراض عبور کرده و وارد مرحله شکلدهی به یک بلوک سیاسی و اجتماعی جایگزین میشود. در این مرحله، خیابان ـ چه در داخل کشور و چه در میان ایرانیان خارج از کشور ـ تنها محل ابراز نارضایتی نیست، بلکه به بستری برای نمایش ظرفیت اجتماعی، مشروعیت مردمی و انسجام نیروهای تحولخواه تبدیل میشود. گام بعدی این روند،ایجاد کمیتههای سیاسی است که بتوانند زمینههای لازم برای شکلگیری دولت انتقالی را فراهم کنند و همزمان به ابزاری برای جلب حمایت و شناسایی بینالمللی یک آلترناتیو ملی و سازمانیافته تبدیل شوند.
از این منظر، جنبش اکنون در مرحلهای قرار دارد که تلاش میکند خود را بهعنوان یک بلوک سیاسی جایگزین سازمان دهد؛ مرحلهای که در آن پیوند میان کنشهای داخل کشور، ظرفیتهای دیاسپورا و اصول اعلامشده برای آینده ایران، میتواند زمینه شکلگیری یک معماری جدید قدرت را فراهم کند. موفقیت یا عدم موفقیت این پروژه، در نهایت به میزان توانایی آن در تبدیل آگاهی ملی به سازماندهی پایدار، ایجاد نهادهای جایگزین و کنش سیاسی مؤثر وابسته خواهد بود.
@PahlaviReza@NoorPahlavi@SGhasseminejad@NUFDIran@ShahvandOrg@timesofisrael
گفتگو با راگو کندری — مدیر اندیشکده شهوند، با تلویزیون نهاد آزادی: از قومیت به شهروندی، دکترین توسعه ملی برای بازسازی انسجام ملی در ایران آینده؛ با سیاوش برزگر، از حزب ایرانیان کرد میهن پرست.
@ShahvandOrg@ebrahimi_mazyar
ملاقات محرمانه شاه و گلدا مایر؛ روایتی از پشت پرده سیاست خاورمیانه
در تاریخ معاصر خاورمیانه، دیدارهای بسیاری میان رهبران کشورها انجام شده است، اما برخی از آنها سالها از چشم افکار عمومی پنهان مانده اند. یکی از مهمترین این دیدارها، ملاقات محرمانه میان محمدرضا شاه پهلوی و گلدا مایر، نخستوزیر اسرائیل، در سال ۱۳۵۱ (۱۹۷۲) بود.
در آن دوران، ایران و اسرائیل روابط رسمی دیپلماتیک نداشتند. ایران به دلیل حساسیت های جهان عرب و جایگاه خود در منطقه، اسرائیل را به صورت رسمی به رسمیت نمی شناخت؛ اما در عمل، دو کشور روابط گسترده اقتصادی، اطلاعاتی، امنیتی و راهبردی داشتند. ایران یکی از تأمین کنندگان مهم نفت اسرائیل بود و همکاری های نزدیکی میان ساواک و موساد وجود داشت.
در چنین شرایطی، گلدا مایر درخواست ملاقات با شاه را مطرح کرد. بر اساس خاطرات اسدالله علم، وزیر دربار شاه، شاه در ابتدا چندان مشتاق این دیدار نبود و گفته بود: موضوع مهمی برای مذاکره با اسرائیل نداریم؛ اما در نهایت پذیرفت که ملاقات انجام شود؛ البته با یک شرط مهم: مسئولیت کامل محرمانه ماندن این دیدار باید بر عهده اسرائیلی ها باشد.
این حساسیت بی دلیل نبود. در اوایل دهه ۱۹۷۰، ایران تلاش می کرد روابط خود را با کشورهای عربی حفظ کند و افشای چنین دیداری می توانست واکنش های سیاسی گسترده ای در منطقه ایجاد کند.
برخلاف تصور بسیاری، محور اصلی گفتگو مسائل اقتصادی یا همکاری های امنیتی نبود. شاه بیش از هر چیز درباره آینده خاورمیانه و امکان کاهش تنش میان اعراب و اسرائیل صحبت می کرد.
در آن زمان، انور سادات به تازگی جانشین جمال عبدالناصر در مصر شده بود. بسیاری از رهبران جهان هنوز او را جدی نمی گرفتند و تصور می کردند صرفاً ادامه دهنده راه ناصر خواهد بود.اما شاه دیدگاه متفاوتی داشت؛ او معتقد بود سادات شخصیتی عملگرا دارد و ممکن است بتواند راهی برای پایان دادن به دشمنی دائمی میان مصر و اسرائیل پیدا کند. به همین دلیل، در دیدار با گلدا مایر تلاش کرد او را متقاعد کند که نسبت به رهبر جدید مصر انعطاف بیشتری نشان دهد و فرصت گفتگو را از بین نبرد. سالها بعد مشخص شد که ارزیابی شاه تا حد زیادی درست بوده است. انور سادات در سال ۱۹۷۷ به اورشلیم سفر کرد و سپس با میانجیگری آمریکا، توافق کمپ دیوید را با اسرائیل امضا کرد؛ توافقی که نخستین صلح رسمی میان اسرائیل و یک کشور عربی را رقم زد.
پس از پایان جلسه، شاه در گفتگو با اسدالله علم از شخصیت گلدا مایر ابراز شگفتی کرد و گفت:«این پیرزن چه استقامتی دارد!» این جمله نشان میدهد که شاه تحت تأثیر انرژی، پشتکار و توانایی سیاسی گلدا مایر قرار گرفته بود. در آن زمان، گلدا مایر یکی از قدرتمندترین زنان جهان محسوب میشد و بسیاری او را نماد اراده و سرسختی در سیاست می دانستند.
ملاقات شاه و گلدا مایر تنها یک دیدار تشریفاتی نبود. این ملاقات نمادی از همکاری راهبردی دو کشوری بود که اگرچه در ظاهر رابطه رسمی نداشتند، اما در بسیاری از مسائل منطقه ای دارای منافع مشترک بودند. ایرانِ دوران پهلوی و اسرائیل هر دو نگران گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در خاورمیانه بودند. هر دو کشور با برخی جریان های رادیکال عربی مشکل داشتند و هر دو به حفظ ثبات منطقه اهمیت می دادند. به همین دلیل، تماسهای محرمانه میان مقامات دو کشور بهطور مرتب ادامه داشت و برخی از رهبران اسرائیل نیز در سفرهای مخفیانه به تهران رفت وآمد می کردند.
اهمیت این ملاقات تنها در حضور دو رهبر مشهور نیست. این دیدار نشان می دهد که در سیاست بین الملل، آنچه در پشت درهای بسته رخ می دهد گاهی بسیار مهم تر از مواضع رسمی و علنی دولت هاست. همچنین این دیدار نشان می دهد که محمدرضا شاه در اوایل دهه ۱۹۷۰، سالها پیش از توافق کمپ دیوید، امکان صلح میان مصر و اسرائیل را تشخیص داده بود و تلاش می کرد رهبران منطقه را به سمت گفتگو و کاهش تنش سوق دهد.
امروز، پس از گذشت بیش از نیم قرن، ملاقات محرمانه شاه و گلدا مایر همچنان یکی از جذابترین فصلهای ناگفته تاریخ روابط ایران، اسرائیل و خاورمیانه به شمار می رود.
بازنویسی و تدوین: سپیده صفاریان
📚 بر اساس پژوهش براندون فریدمن و خاطرات اسدالله علم
میدان مسابقه، میدان جنگ؛ جشن گل و سیاست ارعاب.
نوشته راگو کندری در تایمز اسرائیل.
بازی افتتاحیه جام جهانی بین ایران و نیوزیلند در لسآنجلس صرفاً یک مسابقه فوتبال نبود، بلکه صحنهای علنی بود که در آن تقابل سیاسی ایران پیش چشم جهانیان به تصویر کشیده شد. نتیجه تساوی ۲-۲ اهمیت داشت، اما زیر سایه هیاهوی روی سکوها قرار گرفت؛ جایی که استادیوم به عرصه رویارویی آشکار میان حامیان حکومت و مخالفان آن تبدیل شد.
نمایش پرچم «شیر و خورشید» پیش از سال ۱۹۷۹ جنبه تزئینی نداشت، بلکه اقدامی آگاهانه برای سرپیچی سیاسی بود؛ ردی بر ادعای جمهوری اسلامی مبنی بر سخنگویی از زبان کل ملت ایران. در این فضا بود که شادی پس از گل محمد محبی با ژست شلیک تفنگ، معنایی فراتر از ورزش به خود گرفت. این حرکت مستقیم رو به تماشاگرانی انجام شد که پرچمهای شیر و خورشید را به عنوان بارزترین نماد مخالفت با حکومت برافراشته بودند.
وقتی بازیکنی یک سلاح فرضی را به سمت تماشاگران معترض میگیرد، این اقدام دیگر از نظر سیاسی بیطرف نیست، بلکه به نمایشی نمادین از قدرت و خصومت تبدیل میشود. این حرکت تفاوتها را عمیقتر و حس ارعاب را منتقل کرد؛ آن هم در شرایطی که تماشاگران مخالف، سکوها را به چالشی عیان علیه ادعای حکومت بدل کرده بودند.
چه هدف ارعاب بوده باشد و چه نه، پیام دریافتی برای بسیاری از حاضران کاملاً واضح بود: با مخالفت و اعتراض، با مدارا برخورد نخواهد شد، بلکه مقابله میشود. اهمیت این ماجرا در همین است؛ این اتفاق فراتر از یک شادی گل ساده، یادآور این نکته بود که نبرد بر سر آینده ایران و اینکه چه کسی نماینده واقعی این ملت است، اکنون به هر کجا که ایرانیان گرد هم میآیند، حتی مستطیل سبز فوتبال، کشیده شده است.
@SGhasseminejad@ShahvandOrg
پیش از رفتن، پدرم مرا به گوشهای برد، و با صدایی که از شدت هیجان میلرزید گفت: «میدانم که تو قوی هستی، اما از تو میخواهم که همیشه از این قوی بودن به نفع برادرت استفاده کنی. کنار او بمان و به او بگو که در برابر هر نوع خطری محکم بایستد.»
ذکر شده در کتاب #چهرههایی_در_یک_آینه
شاهدخت اشرف پهلوی.
عاملیت سیاسی، مذاکره و مسائل روز ایران. گفتگو در اتاق "راگو کندری" با حضور بهروز فتحعلی @BehrousFathali ، در کلاب هاس، چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه ها ساعت ۱۲ ظهر، بوقت لندن.
#انقلاب_شیروخورشید@ShahvandOrg