Iran’s Ethical Renaissance: A Secular Rebirth. By Raghu Kondori — Director of Shahvand Think.
What comes after the fall of Political Islam?
Can a nation rise again—not through revolution, but through ethics?
A society finds peace when its thoughts, words, and deeds are in alignment.
After decades of ideological rule, Iran stands at a historic crossroads.
In Iran’s Ethical Renaissance, Raghu Kondori examines how a system built on imposed belief gradually lost coherence, credibility, and trust—and what comes after.
A system in exhaustion
This book looks at the structural breakdown of moral authority in modern Iran:
the internal contradictions of Political Islam
the mechanisms that sustained the system beyond its legitimacy
the erosion of civic identity and long-term social confidence
A secular rebirth
This is not only a critique.
It is a vision of a secular rebirth—a transition toward a state where legitimacy is not enforced, but earned through alignment between thought, words, and deeds.
Drawing on Iran’s ethical heritage and modern political analysis, the book outlines a path toward a coherent order—one in which belief is free, authority is accountable, and society is no longer defined by imposed ideology.
A framework, not a slogan
At the center of this vision is a simple principle:
Good Thoughts. Good Words. Good Deeds.
Not as abstraction, but as a working standard—for governance, for public life, and for rebuilding trust.
This is not a call for nostalgia.
It is not a call for another ideology.
It is a call for reconstruction.
This is not simply the end of a system.
It is the beginning of a renaissance.
#IranEthicalRenaissance
@PahlaviReza@RaghuKondori
Washington’s New Middle East Playbook. Iraq, Lebanon, and the Politics of Conditional Sovereignty. By Raghu Kondori
https://t.co/N2qH4AZWn3 via @timesofisrael
سال گذشته گفتم: "اول ونزوئلا، دوم پاکسازی نیروهای رژیم اسلامی در عراق و سوم ایران". این پاکسازی سیاسی و شبه نظامی ادامه خواهد داشت و شامل اقلیم کردستان عراق هم خواهد شد. خیزش دوباره #انقلاب_شیروخورشید در راه است؛ آغاز نظم نوین خاورمیانه.
سازماندهی سیاسی و نقش رهبری فراجناحی اپوزیسیون؛ نوشته راگو کندری — مدیر اندیشکده شهوند.
تفکیک میان رهبری، سازماندهی و کنش اجتماعی در جنبشهای معاصر.
بحث سازماندهی در سیاست اغلب با یک فرض ساده آغاز میشود؛ اینکه میتوان یک مدل مشخص طراحی کرد و آن را در هر جامعهای اجرا کرد. اما تجربه سیاسی نشان میدهد سازماندهی نه یک ساختار ثابت، بلکه یک طیف است که از دل شرایط واقعی جامعه شکل میگیرد، نه از پیشفرضهای نظری.
در عمل، آنچه تعیینکننده است نه «مدل» از پیش ساخته، بلکه مجموعهای از شرایط متغیر است؛ از سطح سرکوب تا کیفیت ارتباطات و ظرفیت اجتماعی. همین تفاوت ساده، مرز میان فهم مکانیکی از سیاست و فهم واقعگرایانه از آن را مشخص میکند.
1) سازماندهی بهمثابه طیف، نه مدل ثابت
سازماندهی در سیاست یک فرم واحد نیست که بتوان آن را نسخهبرداری کرد.
در واقع، با طیفی از اشکال مواجه هستیم که از تمرکز تا شبکه امتداد دارد.
این طیف بیش از آنکه انتخاب نظری باشد، محصول شرایط واقعی جامعه است.
2) محدودیت ساختارهای متمرکز در شرایط پرریسک
ساختارهای متمرکز در شرایط باثبات کارآمدند، اما در فضای پرسرکوب به نقطه آسیبپذیر تبدیل میشوند.
تمرکز، در کنار انسجام، یک نقطه شکست نیز ایجاد میکند.
در سیاستهای سخت، همین نقطه میتواند کل ساختار را مختل کند.
3) منطق شبکهای: نظم توزیعشده در برابر ضربه
شبکهها الزاماً محصول طراحی ایدئولوژیک نیستند، بلکه واکنش به شرایط واقعیاند.
در این مدل، قدرت کنش در یک نقطه جمع نمیشود، بلکه توزیع میشود.
این ساختار وابستگی به مرکز را کاهش میدهد و در برابر اختلال مقاومتر است.
4) سازماندهی حداقلی: شرط بقا، نه انتخاب تاکتیکی
هیچ شبکهای بدون حداقل انسجام پایدار نمیماند.
سازماندهی حداقلی یعنی گروههای کوچک، قابل اعتماد و منسجم با دیسیپلین درونی و تقسیم نقش.
این سطح از سازماندهی برای کنترل نیست، بلکه برای استمرار کنش ضروری است.
5) میان کنش نمادین و اثر اجتماعی
کنش سیاسی صرفاً در سطح ساختار یا تصمیم خلاصه نمیشود.
بخش مهمی از آن در رفتارهای روزمره و کنشهای نمادین شکل میگیرد.
این لایه هم بر انسجام درونی اثر دارد و هم بر فضای اجتماعی بیرون.
6) بحران ارتباط و ضرورت سازگاری ساختاری
در شرایط بحران، زیرساختهای ارتباطی همیشه پایدار نیستند.
هر ساختار سیاسی ناچار است به ارتباطهای محدودتر اما قابل اعتماد تکیه کند.
پایداری در چنین شرایطی بیشتر نتیجه سازگاری است تا طراحی مرکزی.
7) تفکیک بنیادین: رهبری فراجناحی و سازماندهی اجتماعی
رهبری و سازماندهی یک سطح واحد نیستند و نباید با هم مخلوط شوند.
سازماندهی در دل جامعه و از روابط واقعی شکل میگیرد.
رهبری سیاسی در سطح کلان عمل میکند و وظیفهاش تولید جهت و افق است.
8) رهبری سیاسی بهمثابه افقسازی، نه مدیریت شبکه
نقش رهبری فراجناحی اپوزیسیون، سازماندهی تشکیلاتی نیست.
این نقش در سطح استراتژی، معنا و جهت سیاسی تعریف میشود.
شامل تعیین افق، ایجاد انسجام روایی و گشودن مسیرهای ارتباطی در سطح بینالمللی است.
9) سه سطح سیاست معاصر: رهبری، سازماندهی، کنش
برای فهم دقیق جنبشها باید این سه سطح از هم تفکیک شوند.
رهبری افق میسازد، سازماندهی ظرفیت تولید میکند، و کنش آن را بالفعل میکند.
اختلاط این سطوح معمولاً به خطای تحلیلی منجر میشود.
10) : تعادل میان اثرگذاری و تابآوری
مسئله اصلی در سیاست معاصر انتخاب میان تمرکز و پراکندگی نیست.
مسئله، حفظ تعادل میان اثرگذاری سیاسی و تابآوری اجتماعی است.
ساختاری که این تعادل را حفظ کند، امکان استمرار بیشتری خواهد داشت.
@ShahvandOrg
Political Organization and the Role of a Cross-Faction Opposition Leadership; By Raghu Kondori | Shahvand
Distinguishing Leadership, Organization, and Social Action in Contemporary Movements
Debates on political organization often begin with a simple assumption: that a single model can be designed and implemented across different societies. Yet political experience suggests something more complex. Organization is not a fixed structure, but a spectrum that emerges from real social conditions rather than abstract design.
What ultimately shapes political organization is not a pre-existing model, but a set of shifting constraints: levels of repression, the quality of communication, and the broader social capacity for sustained collective action. This distinction marks the boundary between a mechanical understanding of politics and a realistic one.
1) Organization as a Spectrum, Not a Fixed Model
Political organization is not a single, replicable form.
In practice, it spans a spectrum from centralized structures to distributed networks.
This spectrum is less a matter of choice and more a reflection of social conditions.
2) Limits of Centralized Structures under High-Risk Conditions
Centralized systems may function effectively in stable environments.
However, under conditions of repression, they become structurally vulnerable.
Alongside efficiency, centralization also produces a single point of failure.
3) Network Logic: Distributed Order under Pressure
Network-based forms are not necessarily ideological designs.
They are often adaptive responses to political reality.
Power and capacity are distributed rather than concentrated, reducing dependency on a single center and increasing resilience under disruption.
4) Minimal Organization: A Condition for Continuity, Not a Tactical Choice
No network can function without a minimal level of internal cohesion.
Minimal organization refers to small, trusted, disciplined units with basic role differentiation.
Its purpose is not control, but continuity under unstable conditions.
5) Between Symbolic Action and Social Impact
Political action is not limited to formal structures or decision-making processes.
A significant part of it emerges through everyday practices and symbolic acts.
This layer affects both internal cohesion and external social perception.
6) Communication Breakdown and Structural Adaptation
In crisis environments, communication infrastructure is never guaranteed.
Political structures therefore adapt by relying on limited but reliable channels.
Sustainability in such conditions depends more on adaptation than central coordination.
7) The Core Distinction: Leadership vs. Social Organization
Leadership and organization operate on different levels and should not be conflated.
Organization emerges from social relations and lived interactions.
Leadership operates at a strategic level, producing direction and political horizon.
8) Political Leadership as Horizon-Making, Not Network Management
The role of a cross-faction opposition leadership is not organizational management.
It operates at the level of strategy, meaning, and political direction.
Its function includes defining horizons, creating narrative coherence, and opening international channels of political engagement.
9) Three Levels of Politics: Leadership, Organization, Action
A proper understanding of political movements requires separating these three layers.
Leadership generates direction, organization builds capacity, and action translates capacity into reality.
Confusing these levels leads to analytical distortion.
10) Balancing Effectiveness and Resilience
The central question is not choosing between centralization and dispersion.
The real challenge lies in balancing political effectiveness with social resilience.
Structures that maintain this balance are more likely to endure under pressure. @ShahvandOrg
بحث ایران در آمریکا بر اساس یک انتخاب نادرست است.
نوشته راگو کندری — مدیر اندیشکده شهوند @ShahvandOrg در تایمز اسرائیل @timesofisrael
بحث و تبادل نظر در آمریکا پیرامون مسئله ایران همچنان حول یک دوگانه آشنا میچرخد: تعامل یا تقابل. در دولتهای مختلف، جلسات استماع کنگره و اندیشکدهها، این دو قطب مرزهای تفکر سیاستی را تعیین میکنند. با این حال، این چارچوب دیگر نه بازتابدهنده مسیر تحولات داخلی ایران است و نه با واقعیتهای راهبردی خاورمیانه همخوانی دارد.
مشکل این نیست که ایالات متحده رویکرد اشتباهی را انتخاب کرده است؛ بلکه مشکل اینجاست که این بحث بر پایه یک فرض معیوب استوار است—این فرض که میتوان ماهیت ایران را صرفاً از طریق فشارهای خارجی یا ادغام دیپلماتیک بهطور معناداری تغییر داد. هر دو رویکرد با ایران عمدتاً به عنوان یک هدفِ سیاستی برخورد میکنند، نه به عنوان جامعهای که در حال تجربه یک تغییر داخلی بلندمدت است؛ تغییری که ابزارهای خارجی تنها به صورت جزئی بر آن تأثیر میگذارند.
این امر باعث ایجاد یک عدم تطابق مداوم میشود: سیاست ایالات متحده میان تعامل و اجبار نوسان میکند، در حالی که تحولات ایران در طول یک خط زمانی مجزا حرکت میکند که برآمده از تغییرات نسلی، صلبیت ساختاری، انطباق اقتصادی و انتظارات اجتماعیِ در حال تغییر است.
مدل تعامل بر این فرض استوار است که ادغام در نظام بینالملل میتواند به مرور زمان رفتار ایران را تعدیل کند. در مقابل، مدل تقابل فرض را بر این میگذارد که فشار مستمر، حکومت را مجبور به تمکین میکند یا ظرفیتهای خارجی دولت را تضعیف خواهد کرد. هر دو دیدگاه حاوی بخشی از حقیقت هستند. دیپلماسی میتواند خطرات تنشزایی را کاهش دهد و فشار نیز میتواند فعالیتهای خاصی را محدود کند؛ اما هیچکدام از آنها چگونگی تغییرات داخلی ایران را در گذر زمان در نظر نمیگیرند.
ایرانِ امروز با تنشهای ساختاری عمیقی تعریف میشود: یک سیستم سیاسی سالخورده که بر جمعیتی جوان و متصل به دنیای دیجیتال حکومت میکند؛ اقتدار ایدئولوژیک متمرکز در کنار رفتارهای اجتماعیِ بهشدت غیرمتمرکز؛ و محدودیتهای اقتصادی مداوم که با انتظارات رو به افزایش برای پویایی و کرامت انسانی در تعارض است. این تنشها به کاهش تحریمها یا گشایشهای دیپلماتیک واکنش پیشبینیپذیری نشان نمیدهند و تحت فشار نیز به شکل خطی فرو نمیپاشند. آنها در درون جامعه تکامل مییابند، آن هم اغلب به اشکالی که از بیرون کشور تنها به صورت جزئی قابل مشاهده است.
آنچه در بحثهای واشنگتن جایش خالی است، توجه مداوم به ایران به عنوان «جامعهای در حال حرکت» است. در طول دهه گذشته، جامعه ایران دستخوش تغییرات چشمگیری در هنجارها، رفتارها و بیان سیاسی شده است.
در عین حال، شهروندان خود را از طریق راهکارهای فناورانه با محدودیتهای دولتی وفق دادهاند. بهرغم محدودیتهای گسترده در دسترسی دیجیتال، استفاده وسیع از فیلترشکنها (VPN) و پلتفرمهای ارتباطی غیرمتمرکز، یک فضای اطلاعاتی موازی ایجاد کرده است. این امر به معنای آزادسازی سیاسی نیست، اما انحصار دولت بر اطلاعات را تضعیف میکند و به گردش روایتهای جایگزین سرعت میبخشد. این تغییرات به مرور زمان انباشته میشوند و بهتدریج محیطی را که قدرت سیاسی در آن عمل میکند، بازآفرینی میکنند.
پایداری شکاف میان تعامل و تقابل، بیشتر بازتابدهنده مصلحتهای سیاسی است تا دقت تحلیلی. این دوگانه در حوزهای که با عدم قطعیت تعریف میشود، نوعی شفافیت ایجاد میکند؛ اما این شفافیت بهطور فزایندهای مصنوعی است. هر دو رویکرد فرض را بر این میگذارند که ورودیهای سیاست خارجی، محرکهای اصلی رفتار ایران هستند. در واقعیت، اقدامات خارجی ایران بهشدت با پویاییهای داخلی که در افقهای زمانی متفاوتی عمل میکنند، گره خورده است.
این موضوع توضیح میدهد که چرا سیاست ایالات متحده اغلب بدون ایجاد یک اثر راهبردی پایدار، دچار نوسان میشود. هر تغییر سیاستی، به جای پرداختن به مسیر زیرپوستی جامعه، به رفتارهای آنی و گذرا پاسخ میدهد.
یک چارچوب کاملتر باید چگونگی تأثیر شرایط سیاسی داخلی بر رفتارهای خارجی را در نظر بگیرد. دولتهایی که تحت فشار داخلی مستمر قرار دارند، اغلب بیثباتی را از طریق رفتارهای منطقهای به بیرون منتقل میکنند. در مورد ایران، فعالیتهای منطقهای از طریق شبکههای همسو و شرکای غیردولتی، کارکردهای متعددی دارد: ارسال سیگنالهای بازدارندگی، اهرمهای راهبردی و تحکیم تمایلات سیاسی داخلی. رفتار خارجی در این معنا، منفک از شرایط داخلی نیست، بلکه با آن درهمتنیده است.
اگر بحث فعلی بر یک انتخاب نادرست استوار است، راه حل جایگزین، گزینه سیاستی سوم نیست، بلکه طرح یک پرسش متفاوت است: سیاست ایالات متحده چگونه باید تحولات داخلی ایران را در گذر زمان لحاظ کند و در عین حال، خطرات منطقهای فوری را مدیریت نماید؟
این بازآفرینیِ چارچوب، بازدارندگی یا دیپلماسی را حذف نمیکند، بلکه آنها را در یک افق راهبردی طولانیتر قرار میدهد. در عمل، این به معنای اولویت دادن به محیط منطقهای است که ایران در آن فعالیت میکند—از طریق بازدارندگی، ثبات انرژی و هماهنگیهای امنیتی—و همزمان، سرمایهگذاری بر تحلیل مستمر پویاییهای داخلی ایران، از تغییرات نسلی گرفته تا جریانهای اطلاعاتی و فشارهای مشروعیت. این رویکرد همچنین مستلزم شناخت محدودیتهای نفوذ خارجی است: تعامل و فشار میتوانند شرایط را شکل دهند، اما مسیر داخلی ایران را به شیوهای خطی یا قابل کنترل تعیین نمیکنند.
محدودیت اصلی در بحث واشنگتن درباره ایران، اختلاف نظر بر سر تاکتیکها نیست، بلکه محدودیت در زاویه دید است. تعامل و تقابل متضاد یکدیگر نیستند؛ آنها دگرگونیهایی در درون یک چارچوب واحد هستند که قدرت ابزارهای سیاست خارجی را بیش از حد برآورد میکند.
ایران جامعهای در حال حرکت است که توسط نیروهای داخلی شکل میگیرد؛ نیروهایی که با فشار خارجی یا دیپلماسی تعامل دارند اما قابل تقلیل به آنها نیستند. من در تز خود تحت عنوان «دولت پیازی» (Onion State)، توضیح میدهم که چرا قدرت در ایران لایهلایه و تابآور است.
انتخاب واقعی بین تعامل و تقابل نیست؛ بلکه میان یک نگاه ایستا به ایران و یک نگاه پویا است که انتظارات اجتماعیِ در حال تکامل را در نظر میگیرد؛ از جمله تقاضاهای رو به رشد برای پاسخگویی سیاسی و حکمرانی سکولار. این روندها هم در داخل ایران و هم در میان جامعه مهاجر و دیاسپورا بهطور فزایندهای مشهود است، جایی که شاهزاده رضا پهلوی، رهبر اپوزیسیون در جامعه ایرانی، چشماندازهای سیاسی جایگزینی را برای دوران پس از جمهوری اسلامی پیش برده است.
تنها این چشمانداز وسیعتر و جامعهمحور است که پایهای برای یک سیاست واقعبینانهتر و پایدارتر از سوی ایالات متحده فراهم میکند.
از لندن تا تهران؛ بحران مشروعیت. نوشته راگو کندری @RaghuKondori ، و بهروز فتحعلی @BehrousFathali ، در تایمز اسرائیل @timesofisrael.
تحلیل تجربه جمهوری اسلامی در ایران، بدون توجه به نمونههای تاریخی مشابه در دیگر جوامع، تصویری ناقص از ماهیت و سرنوشت دولتهای ایدئولوژیک به دست میدهد. یکی از نزدیکترین نمونههای قابل مقایسه، جمهوری الیور کرامول در انگلستان قرن هفدهم است؛ تجربهای که در آن یک نظم سلطنتی فروپاشید و جای خود را به حکومتی داد که مشروعیتش را از یک روایت مذهبی و ایدئولوژیک اخذ میکرد )کلیسای انگلستان(.
در سال ۱۶۴۹ و پس از سالها جنگ داخلی، چارلز اول سرنگون و اعدام شد. این رویداد صرفاً سقوط یک پادشاه نبود، بلکه گسستی بنیادین در فهم سنتی از قدرت و مشروعیت سیاسی در انگلستان محسوب میشد. جمهوری جدید با شعارهایی چون عدالت، اصلاح دینی و حاکمیت مردم شکل گرفت و مدعی بود نظمی برتر از نظام پیشین بنا خواهد کرد.
با این حال، روند تحولات سیاسی بهسرعت از مسیر نهادی فاصله گرفت. قدرت بهتدریج در دستان الیور کرامول متمرکز شد و نهادهای نمایندگی، از جمله پارلمان، جایگاه خود را از دست دادند. کرامول با اتکا به اقتدار نظامی و مشروعیت مذهبی، نوعی حاکمیت شخصی تثبیت کرد که بیش از نهادها، بر وفاداری نیروهای تحت امرش استوار بود.
در ادامه، دولت از یک پروژه سیاسی به پروژهای برای ساماندهی اخلاقی و فرهنگی جامعه تغییر جهت داد. محدودیتهای فرهنگی، کنترل سبک زندگی و تلاش برای انطباق جامعه با قرائتی خاص از دین، نشان میداد که حکومت در پی تنظیم کلیت حیات اجتماعی است. از این منظر، جمهوری کرامول را میتوان در زمره نخستین نمونههای دولت ایدئولوژیک در تاریخ مدرن قرار داد.
این نظام بهسرعت با دو چالش ساختاری روبهرو شد: اتکای فزاینده به ابزارهای قهری و ناتوانی در نهادسازی پایدار. پیامد این وضعیت، شکلگیری شکافی میان وعدههای هنجاری حکومت و تجربه زیسته جامعه بود.
البته بحران در دولتهای ایدئولوژیک صرفاً از فاصله میان شعار و عمل ناشی نمیشود؛ چنین فاصلهای کموبیش در همه نظامهای سیاسی وجود دارد. مسئله اساسی در این نوع دولتها آن است که مشروعیت نه فقط بر کارآمدی، بلکه بر ادعای نمایندگی یک حقیقت برتر، رسالت تاریخی یا نظم اخلاقی خاص استوار میشود. در نتیجه، هرگونه شکاف میان ارزشهای اعلامی و واقعیت حکمرانی، مستقیماً بنیان مشروعیت را تضعیف میکند.
پس از مرگ کرامول، این بحران بهتدریج آشکار شد و در نهایت به بازگشت سلطنت انجامید. این بازگشت بیش از آنکه احیای گذشته باشد، تلاشی برای بازسازی ثبات سیاسی و نظم حکمرانی بود. در این میان، عامل نسلی نیز نقش مهمی داشت: نسلی که پس از جنگ داخلی رشد کرده بود، دیگر پیوند عاطفی با روایت انقلابی نداشت و مشروعیت حکومت را بر اساس عملکرد آن میسنجید.
انقلاب ۱۳۵۷ ایران نیز با مفاهیمی چون آزادی، عدالت و نفی استبداد آغاز شد، اما به استقرار نظامی انجامید که مشروعیت خود را از ایدئولوژی دینی اخذ میکند. شباهت اصلی این دو تجربه نه در ساختارهای حقوقی، بلکه در منطق تحول قدرت است: گذار از یک نظم موجود به نظمی که خود را حامل حقیقتی فراتر از رقابت سیاسی میداند.
در عین حال، تفاوتهای مهمی نیز وجود دارد. انگلستان قرن هفدهم فاقد دولت مدرن بود، در حالی که ایران پیش از انقلاب در چارچوب یک پروژه دولت–ملت مدرن قرار داشت. این تفاوت، سطح انتظارات اجتماعی، پیچیدگی حکمرانی و ظرفیت نهادسازی را بهطور بنیادین متمایز میکند.
با وجود این تفاوتها، جمهوری اسلامی نیز مسیری را طی کرده که در بسیاری از دولتهای ایدئولوژیک مشاهده میشود: گذار از بسیج آرمانی به مدیریت بوروکراتیک و امنیتی. در این فرآیند، انسجام ایدئولوژیک بهتدریج تضعیف میشود و بقای نظام بیش از پیش به کارکرد نهادهای اداری، اقتصادی و امنیتی وابسته میگردد. این روند ممکن است ثبات کوتاهمدت ایجاد کند، اما همزمان فاصله میان آرمان و واقعیت را افزایش میدهد.
یکی از تفاوتهای مهم میان تجربه کرامول و جمهوری اسلامی، در نسبت میان گفتار و کردار حاکمان قابل مشاهده است. در حکومت کرامول، با وجود اقتدارگرایی، نوعی همخوانی نسبی میان سبک زندگی رهبران و ارزشهای اعلامی وجود داشت که به حفظ حداقلی از اعتبار اخلاقی کمک میکرد.
در مقابل، در جمهوری اسلامی، گسترش شکاف میان گفتمان رسمی و عملکرد بخشهایی از ساختار قدرت به یکی از عوامل کلیدی فرسایش مشروعیت تبدیل شده است. تأکید بر سادهزیستی و عدالت، در کنار مشاهده پدیدههایی چون رانت، انباشت ثروت و تمرکز منابع، این شکاف را برجستهتر کرده است؛ بهویژه در میان نسلهایی که تجربه مستقیمی از انقلاب ندارند.
در این میان، حافظه تاریخی نیز به عاملی تعیینکننده در بازتعریف مشروعیت بدل شده است. همانگونه که در انگلستان پس از تجربه جمهوری کرامول، نگاه به سلطنت دستخوش بازنگری شد، در ایران نیز پس از دههها تجربه جمهوری اسلامی، بخشی از جامعه با نگاهی متفاوت دوران پهلوی را دوران شکوهمندی ایران میبیند. صرفنظر از داوری درباره این بازخوانی، اهمیت آن در نشان دادن رابطه میان فرسایش مشروعیت و بازسازی تصویر گذشته است.
در مجموع، مقایسه جمهوری کرامول و جمهوری اسلامی امکان شناسایی یک الگوی تکرارشونده را فراهم میکند: آغاز با وعده رهایی، تمرکز تدریجی قدرت، گسترش سازوکارهای بوروکراتیک و امنیتی، و در نهایت مواجهه با بحران مشروعیت.
با این حال، تجربه تاریخی را نباید به نسخهای تجویزی برای آینده تبدیل کرد. بازگشت سلطنت در انگلستان محصول شرایط خاص آن جامعه بود. آنچه این تجربه برجسته میکند نه یک الگوی نهادی مشخص، بلکه یک قاعده تحلیلی است: دولتهای ایدئولوژیک زمانی وارد مرحله بحران میشوند که دیگر نتوانند میان ادعاهای هنجاری و واقعیت حکمرانی تعادل برقرار کنند. بر این اساس، مسئله محوری در ایران آینده نه صرفاً شکل حکومت، بلکه چگونگی بازسازی مشروعیت، احیای نهادها و بازتعریف رابطه دولت و جامعه است.
وقتی سیاست خارجی ایالات متحده دکترین خود را از دست میدهد؛ نوشته راگو کندری، در نشریه تریبون استراتژیک اورشلیم.
سیاست خارجی در نهایت بر دو پایه استوار است: قدرت و اعتبار. قدرت به یک کشور اجازه عمل میدهد؛ اعتبار تعیین میکند که آیا دیگران باور دارند این اقدامات آنقدر پایدار خواهد بود که اهمیت داشته باشد یا خیر. هنگامی که سیاست به جای دکترین راهبردی، تحت سیطره مبادلات کوتاهمدت قرار میگیرد، اعتماد خدشهدار شده و اعتبار کاهش مییابد. دام معاملاتی، اعتماد را تضعیف کرده و بحران اعتبار ایجاد میکند.
ایالات متحده همچنان قدرتمندترین کشور جهان است، با این حال قدرت به تنهایی تضمینکننده نفوذ نیست. نفوذ به این بستگی دارد که آیا متحدان، دشمنان و جوامع تحت تأثیر باور دارند که تعهدات آمریکا منعکسکننده یک دکترین راهبردی منسجم است یا صرفاً مجموعهای از مبادلات کوتاهمدت.
تحولات اخیر پیرامون تفاهمنامه اسلامآباد (MoU) که به صورت دیجیتالی توسط جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا و محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران نهایی شد، بار دیگر این پرسش را مطرح میکند. صرفنظر از موضعگیری افراد درباره خود توافق، مسئله کلانتر خود این سند نیست، بلکه نمادی است که ارائه میدهد. به نظر میرسد فرض بر این است که یک چارچوب دریایی شصت روزه مذاکرهشده میتواند رفتار رژیمی را که اهداف راهبردیاش اساساً بدون تغییر باقی مانده، به طور معناداری تغییر دهد.
این امر نشاندهنده یک گرایش تکراری در سیاست خارجی معاصر است: این باور که معاملات مشهود میتوانند جایگزین دکترین بلندمدت شوند.
یک توافق امضاشده سرخط خبرها را میسازد؛ تبادل زندانیان نتایج فوری به همراه دارد؛ و یک تفاهم موقت تنشها را کاهش میدهد. با این حال، هیچکدام از اینها لزوماً ساختار زیربنایی قدرت را در یک سیستم اقتدارگرا تغییر نمیدهد. دستاوردهای تاکتیکی میتوانند ظاهری از پیشرفت ایجاد کنند، در حالی که پایههای عمیقتر یک رژیم را دستنخورده باقی میگذارند.
حتی زمانی که جوهر دیجیتال یک چارچوب تنشزدایی خشک میشود، زنجیره عملیاتی موازی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همچنان فعال باقی میماند. پهپادها به حرکت خود در تنگه هرمز ادامه میدهند و این واقعیت محوری را به تصویر میکشند که اغلب در ارزیابیهای خارجی نادیده گرفته میشود: معماری امنیتی رژیم بر اساس یک منطق درونی عمل میکند که هیچ تفاهمنامهای نمیتواند آن را ملغی کند.
سالهاست که بحثها درباره ایران بر مذاکرات، تحریمها، گشایشهای دیپلماتیک و توافقات موقت متمرکز بوده است. هر کدام از اینها لحظاتی از خوشبینی و ناامیدی را ایجاد کردهاند. آنچه اغلب نادیده گرفته شده، درک عمیقتری از نحوه بقای جمهوری اسلامی است.
من در پایاننامه خود با عنوان «ساختار پیازی قدرت در ایران» استدلال کردم که رژیم از طریق لایههای حفاظتی متعدد عمل میکند، نه از طریق یک مرکز اقتدار واحد. جمهوری اسلامی صرفاً یک حکومت نیست، بلکه شبکه پیچیدهای از نهادهای ایدئولوژیک، سازمانهای امنیتی، منافع اقتصادی، سیستمهای رانتی، ساختارهای اطلاعاتی و مکانیسمهای سرکوب است. این لایهها به گونهای طراحی شدهاند که فشارها را جذب کرده و در عین حال هسته مرکزی رژیم را حفظ کنند.
بازیگران خارجی به دفعات با لایههای بیرونی تعامل میکنند، چرا که این لایهها مشهودترین و در دسترسترینها هستند. با این حال، بقای سیستم به لایههای عمیقتری بستگی دارد که تا حد زیادی از دیپلماسی معاملاتی تأثیر نمیپذیرند. در نتیجه، مذاکرات اغلب منجر به تعدیل در رفتار میشود، بدون اینکه تغییر ساختاری معناداری ایجاد کند.
همان معاملهگرایی نمایشی که یک تفاهمنامه امضاشده را با یک رژیم متحولشده اشتباه میگیرد، حذف یا دستگیری یک دیکتاتور را نیز با تحول یک کشور اشتباه میگیرد. در هر دو مورد، سیاست بر لایه مشهود قدرت تمرکز میکند و ساختارهای عمیقتری را که حافظ آن هستند، نادیده میگیرد. نتیجه اغلب یکسان است: پیروزیهای نمادین که در سرخط خبرها جشن گرفته میشوند و به دنبال آن ناامیدی راهبردی در واقعیت رقم میخورد.
این مشکل منحصر به ایران نیست. بسیاری از سیستمهای اقتدارگرا به عنوان موجودات سیاسی لایهلایه عمل میکنند. معماری امنیتی دوران مادورو در ونزوئلا، روسیه پوتین و رژیمهای مشابه، تنها توسط یک رهبر واحد حفظ نمیشوند. آنها از طریق شبکههای همپوشان سرکوب، روابط رانتی، وابستگی اقتصادی، عملیات اطلاعاتی، روایتهای ایدئولوژیک و منافع نخبگان تداوم مییابند.
این سیستمها مانند ایران نه هرم، بلکه اکوسیستم هستند. تابآوری آنها ناشی از وجود ساختارهای موازی و جایگزین است. اگر یک لایه ضعیف شود، لایه دیگر جبران میکند. اگر یک نهاد مشروعیت خود را از دست بدهد، نهاد دیگری وظیفه آن را بر عهده میگیرد. قدرت به جای تمرکز در یک مرکز آسیبپذیر واحد، در میان لایههای حفاظتی متعدد توزیع شده است. سیستم زنده میماند زیرا معماری آن برای بقا طراحی شده است.
همین منطق در مورد لبنان نیز صدق میکند. فشار بر حزبالله میتواند ظرفیت نظامی مشهود آن را تضعیف کند، اما تضعیف یک سازمان با متحول کردن اکوسیستم سیاسی که آن را تولید میکند، یکسان نیست. همانند دیگر سیستمهای لایهلایه، چالش اصلی نه در ضربه زدن به یک بازیگر واحد، بلکه در بازسازی ساختار زیرین آن نهفته است. دستاوردهای معاملاتی در یک لایه اغلب معماری عمیقتر را دستنخورده باقی میگذارند و به نفوذ و قدرت اجازه میدهند تا در جای دیگری بازسازی شوند.
این سیستمها به طور ویژه برای جذب شوکها طراحی شدهاند. تحریمها ممکن است بر یک لایه تأثیر بگذارند. فشار دیپلماتیک ممکن است بر لایهای دیگر اثر بگذارد. تغییرات در رهبری ممکن است چهره مشهود رژیم یا جنبش را تغییر دهد. با این حال، معماری عمیقتر اغلب دستنخورده باقی میماند. به همین دلیل است که سیستمهای اقتدارگرا و ترکیبی میتوانند از بحرانهای اقتصادی، ناآرامیهای سیاسی، انزوای بینالمللی و حتی انتقال رهبری جان سالم به در ببرند.
یک رویکرد معاملاتی به سیاست خارجی در مواجهه با این واقعیت دچار چالش میشود، زیرا به طور طبیعی دستاوردهای فوری و قابل اندازهگیری را در اولویت قرار میدهد. موفقیت با توافقهای امضاشده، دیدارهای انجامشده، امتیازات کسبشده یا کاهش موقت تنشها تعریف میشود.
انگیزههای سیاسی داخلی نیز این گرایش را تقویت میکنند. دورههای انتخاباتی، پویایی رسانهها و تقاضا برای دستاوردهای مشهود میتوانند سیاست خارجی را به سمت نمادگرایی کوتاهمدت سوق دهند. در میان دولتهای مختلف، یک وسوسه تکراری وجود دارد که دستاوردهایی را که میتوان به سرعت ارائه داد، بر ساختارهایی که نیازمند تعهد راهبردی پایدار هستند، ترجیح دهند.
دکترین به گونهای متفاوت عمل میکند.
یک دکترین، چارچوبی را فراهم میکند که از طریق آن، معاملات فردی معنای راهبردی پیدا میکنند. دکترین اهداف بلندمدت را شناسایی، اولویتها را تعیین و اقدامات کوتاهمدت را به اهداف ژئوپلیتیک کلانتر متصل میکند. معاملات میتوانند ابزارهای مفیدی باشند، اما نمیتوانند جایگزین منطق راهبردی شوند که به آنها هدف میبخشد.
از نظر تاریخی، برخی از موفقترین دورههای سیاست خارجی آمریکا دقیقاً با همین ترکیب مشخص میشدند. در طول جنگ سرد، سیاستگذاران مذاکرات، توافقها و سازشها را دنبال میکردند. با این حال، این اقدامات در درون یک دکترین راهبردی بزرگتر به نام «سد نفوذ» گنجانده شده بود. مذاکرات، خودِ استراتژی نبودند، بلکه ابزار استراتژی به شمار میرفتند. معاملات فردی اهمیت داشتند زیرا به یک چشمانداز منسجم خدمت میکردند.
وقتی دکترین ضعیف میشود، معاملات از استراتژی جدا میشوند. شرکا شروع به تردید میکنند که آیا تعهدات فراتر از دوره سیاسی بعدی پایدار خواهند ماند یا خیر. دشمنان مرزها را با تهاجم بیشتری به چالش میکشند. بازیگران بیطرف مواضع خود را بیمه میکنند. با گذشت زمان، مشکل دیگر کمبود قدرت نیست، بلکه فقدان اعتماد به نحوه بهکارگیری آن قدرت است.
این چالش فراتر از ایران گسترش مییابد. جنگ در اوکراین، تنشها در شرق آسیا، بیثباتی در خاورمیانه و عقبگرد دموکراتیک در مناطق مختلف، همگی پرسشهای مشابهی را ایجاد میکنند. متحدان به طور فزایندهای خواهان اطمینان خاطر هستند که تعهدات آمریکا بر اساس ثبات راهبردی استوار است و نه محاسبات موقت. دشمنان نیز به طور فزایندهای به دنبال فرصتهای ایجادشده توسط این بیثباتی ادراکشده میگردند.
مسئله این نیست که آیا دیپلماسی باید صورت گیرد یا خیر. دیپلماسی همچنان یک ابزار ضروری برای کشورداری است. مسئله این است که آیا دیپلماسی در خدمت یک دکترین است یا جایگزینی برای آن.
بدون دکترین، سیاست خارجی با خطر انفعالی شدن به جای راهبردی شدن مواجه میشود؛ و به جای تلاشی منسجم برای شکلدهی به پیامدهای بینالمللی، به مجموعهای از واکنشهای جزیرهای تبدیل میگردد.
پیامدها به ویژه در میان جوامع مهاجر (دیازپورا) که سرزمینهای مادریشان همچنان تحت تأثیر حکومتهای اقتدارگرا قرار دارد، مشهود است. ایرانی-آمریکاییها، ونزوئلایی-آمریکاییها، اوکراینیها، اسرائیلیها و دیگران اغلب تحولات بینالمللی را از دریچه تجربه تاریخی زیسته خود میبینند. آنها درک میکنند که سیستمهای اقتدارگرا به ندرت به دلیل یک توافق واحد، یک امتیاز نمادین یا حذف یک چهره برجسته فرو میپاشند.
آنها دیدهاند که چگونه این سیستمها خود را با شرایط وفق میدهند. آنها دیدهاند که چگونه قدرت میان لایهها جابهجا میشود اما از بین نمیرود. آنها دیدهاند که رژیمها چگونه با قربانی کردن منافع حاشیهای، از ساختارهای اصلی خود محافظت کرده و بقای خود را تضمین میکنند.
این جوامع چیزی را درک میکنند که سیاستگذاران اغلب دستکم میگیرند: اینکه تابآوری معمولاً در خودِ معماری سیستمهای اقتدارگرا تعبیه شده است.
در یک حکومت پیازی، پوست کندن یک لایه باعث نابودی سیستم نمیشود، بلکه صرفاً لایه بعدی زیرین را نمایان میسازد. یک چهره را حذف کنید و چهرهای دیگر جایگزین آن میشود. به یک نهاد فشار وارد کنید و نفوذ به جای دیگری مهاجرت میکند. یک ساختار سطحی را هدف قرار دهید و سیستم حول آن بازسازماندهی میشود، در حالی که تداوم را در هسته مرکزی حفظ میکند.
بنابراین، پرسش پیش روی سیاست خارجی آمریکا بزرگتر از هر مذاکره، توافق یا دولت واحدی است. پرسش این است که آیا ایالات متحده میتواند دکترین راهبردی لازم برای تبدیل معاملات فردی به پیامدهای پایدار را احیا کند یا خیر.
توافقها میتوانند زمان بخرند. معاملات میتوانند تنشها را کاهش دهند. موفقیتهای تاکتیکی میتوانند سرخط خبرها را بسازند.
اما هیچکدام از آنها نمیتوانند جایگزین دکترین شوند.
اعتبار زمانی ایجاد نمیشود که یک توافق امضا میشود. اعتبار زمانی شکل میگیرد که متحدان و دشمنان به طور یکسان باور داشته باشند که این توافق در خدمت یک هدف راهبردی بزرگتر است.
در جهانی که به طور فزایندهای ناپایدار میشود، پرسش دیگر این نیست که آیا ایالات متحده از قدرت کافی برخوردار است یا خیر. پرسش این است که آیا میتواند بار دیگر آن قدرت را با یک دکترین منسجم همسو کند.
آینده اعتبار آمریکا ممکن است به پاسخ این پرسش بستگی داشته باشد.
راگو کندری، نویسنده و فیلسوف ایرانی-فرانسوی و رئیس اندیشکده «شهروند» است. او نویسنده کتابهای «پایان اسلام سیاسی» و «رنسانس اخلاقی ایران» است. آثار او به گذار دموکراتیک در ایران، فرهنگ سیاسی و ژئوپلیتیک خاورمیانه، اروپا و شرق آسیا میپردازد. او در حال حاضر در تایوان اقامت دارد و پژوهشهایش بر پایههای فرهنگی و تمدنی دموکراسی متمرکز است.
@ShahvandOrg
Even as the digital ink dries on a de-escalation framework, the parallel operational chain of the Islamic Revolutionary Guard Corps remains active
Read More: https://t.co/nIMGIPOxab
پایان نقابها : نبرد بر سر آیندهٔ ایران
نوشته راگو کندری @RaghuKondori و بهروز فتحعلی @BehrousFathali در تایمز اسرائیل.
در دل انقلاب ملی شیر و خورشید، همزمان با سرکوب مردم بیدفاع ایران توسط جمهوری اسلامی و در بستر تحولات منطقهای، واقعیتی استراتژیک برای ملت ایران بیش از پیش آشکار شد؛ شکلگیری جبههای ضدملی که امتداد مستقیم نیروهای سیاسی برآمده از انقلاب ۱۳۵۷ و جریانهای ضدایرانی محسوب میشود. این جبهه نه لزوماً در قالب یک ائتلاف رسمی، بلکه بهصورت یک همگرایی کارکردی عمل میکند که هدف مشترک آن جلوگیری از شکلگیری یک بدیل ملی، مستقل و فراگیر برای آینده ایران است.
این همگرایی ناهمگون اما هدفمند، طیفی از اصلاحطلبان و اصولگرایان تا بخشهایی از چپ سنتی و برخی جمهوریخواهان متأثر از همان گفتمان را دربر میگیرد. در خارج از کشور نیز شبکهای از فعالان سیاسی و مدنی، بهویژه در اروپا و آمریکا، با شعارهایی چون مخالفت با امپریالیسم، عملاً در جهت حفظ وضع موجود حرکت کرده و انرژی خود را صرف مقابله با نیروهای واقعی مخالف جمهوری اسلامی میکنند. کارزارهای گسترده علیه شاهزاده رضا پهلوی و جنبش ملی شیر و خورشید، همراه با حجم بالای تخریب شخصیت و روایتسازی سیاسی، نشان داد که بخش مهمی از این جریانها بیش از آنکه نگران بحرانهای ایران باشند، در پی حفظ روایتهای تاریخی و موقعیتهای سیاسی خود هستند.
با این حال، واقعیت اجتماعی ایران نشان میدهد که این جریانها، علیرغم حضور رسانهای، از پشتوانه مردمی گسترده برخوردار نیستند و بهتدریج به اقلیتی منزوی تبدیل شدهاند. همین ضعف ساختاری، رفتار آنها را تهاجمیتر کرده و نوعی رادیکالیسم تدافعی را شکل داده است؛ وضعیتی که در آن شدت حملات سیاسی جای خالی مشروعیت اجتماعی را پنهان میکند. ملت ایران بیش از هر زمان دیگری دریافته است که مسیر پیروزی تنها از راه استقلال از این جریانهای تخریبگر و استمرار اراده ملی ممکن خواهد شد.
تغییر پارادایم؛ از تغییر رژیم تا انقلاب
مواضع و بیانیههای اخیر شاهزاده رضا پهلوی را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. پس از بسته شدن تمامی مسیرهای اصلاح درونساختاری، ادامه راهبرد تدریجی دیگر امکانپذیر به نظر نمیرسید و بازنگری در استراتژی به ضرورتی برای دفاع از ایران تبدیل شد؛ تغییری که صرفاً در سطح واژگان باقی نمانده و به سطح پارادایم سیاسی رسیده است.
در این چارچوب، گذار از مفهوم «تغییر رژیم» به «انقلاب» معنایی تازه پیدا میکند. انقلاب پاسخی به شرایطی است که در آن حکومت با خشونت عریان، آخرین مسیرهای اعتراض مسالمتآمیز را مسدود کرده است. مفهوم «انقلاب شیر و خورشید» نیز در همین بستر مطرح میشود؛ جایی که نماد تاریخی شیر و خورشید، که پیشینه و تحول آن را میتوان در تاریخ پرچم شیر و خورشید مشاهده کرد، بهعنوان جایگزینی برای ایدئولوژی رسمی جمهوری اسلامی مطرح میشود و منبع مشروعیت را از ایدئولوژی دینی به هویت ملی منتقل میکند. در این نگاه، ملت ایران به سوژه اصلی سیاست تبدیل میشود، نه امت ایدئولوژیک در خدمت یک حکومت مذهبی.
شاهزاده رضا پهلوی نیز جایگاه خود را بر مجموعهای از اصول روشن استوار کرده است. او در گفتوگوها و سخنرانیهای مختلف، از جمله مصاحبههای خود با رسانههایی چون سیبیاس و ایبیسی، همواره بر چهار اصل تأکید کرده است: حفظ تمامیت ارضی ایران، جدایی دین از دولت، برابری شهروندان در برابر قانون و واگذاری تعیین شکل نظام سیاسی آینده به رأی آزاد مردم.
همین اصول در وبسایت رسمی رضا پهلوی نیز مورد تأکید قرار گرفته است؛ جایی که او خود را نه مدعی قدرت، بلکه تسهیلکننده گذار به یک نظام دموکراتیک و سکولار معرفی میکند. این مواضع بازتاب گستردهای در رسانههای بینالمللی از جمله ایران اینترنشنال داشته است. از این منظر، طرح ایده دولت انتقالی در گفتوگو با رسانههایی مانند اکونومیست را میتوان تلاشی برای اندیشیدن به روز پس از فروپاشی جمهوری اسلامی و جلوگیری از خلأ قدرت دانست؛ مرحلهای که در آن نهادهای مدنی و حاکمیت قانون جایگزین شبکههای امنیتی و ایدئولوژیک خواهند شد.
مسیر آینده؛ از همبستگی ملی تا سازماندهی سیاسی
انقلاب ملی شیر و خورشید، با عبور از کارشکنیهای جبهه ضدملی، در حال تثبیت جایگاه خود بهعنوان یک جریان مؤثر در فضای سیاسی ایران است. در بسیاری از تحلیلهای بینالمللی، نقش شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان ظرفیتی برای همگرایی نیروهای متنوع اپوزیسیون و ارائه یک بدیل دموکراتیک مورد توجه قرار گرفته است.
در داخل کشور، هستههای کوچک و منعطف، ستون فقرات این جنبش را تشکیل میدهند. کنشهایی همچون شعارنویسی، نصب نمادهای ملی و فعالیتهای پراکنده اما مستمر در فضاهای عمومی، حضور این جریان را زنده نگه داشته و به تقویت حس همبستگی ملی کمک کرده است.
در خارج از کشور نیز دیاسپورای ایرانی وارد مرحلهای از سازماندهی و انضباط استراتژیک شده است. تجمعات گسترده ایرانیان در شهرهای مختلف جهان در سال ۲۰۲۶ نشان میدهد که حضور منظم و هدفمند میتواند اثرگذاری سیاسی بسیار بیشتری از کنشهای پراکنده داشته باشد. در کنار آن، گسترش فعالیت در فضای مجازی و تولید محتوای تحلیلی، به تدریج روایت انقلاب شیر و خورشید را به یکی از گفتمانهای مطرح در میان ایرانیان تبدیل کرده است.
رویدادهای بینالمللی، بهویژه جام جهانی فوتبال، فرصتهای ویژهای برای بازتاب این روایت فراهم کردهاند. حضور سازمانیافته ایرانیان با پرچم شیر و خورشید در اطراف ورزشگاهها و پوشش گسترده رسانه ای این حضور، موجب شده است که این نماد بیش از پیش با مطالبات ملی و دموکراتیک ایرانیان گره بخورد. گزارشهای تصویریمنتشرشده از تجمعات بزرگ ایرانیان در شهرهای مختلف جهان و مناقشات نمادین پیرامون پرچم در جریان مسابقات ایران، نشان میدهد که شیر و خورشید به یکی از مهمترین نشانههای هویت سیاسی مخالفان جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
دیده شدن یک پرچم، یک نماد و یک پیام مشترک از سوی ایرانیان در نقاط مختلف جهان، صرفاً یک رخداد رسانهای نیست؛ بلکه نوعی پیروزی نمادین و روانی برای ملت ایران به شمار میآید. این همگرایی تصویری نشان میدهد که برخلاف روایت رسمی جمهوری اسلامی، بخش بزرگی از ایرانیان دارای چشماندازی متفاوت برای آینده کشور هستند. هر بار که این پیام واحد در عرصه جهانی بازتاب مییابد، شکاف میان روایت حکومت و واقعیت مطالبات ملی آشکارتر میشود.
در چنین شرایطی، جنبش ملی شیر و خورشید به تدریج از مرحله صرفِ اعتراض عبور کرده و وارد مرحله شکلدهی به یک بلوک سیاسی و اجتماعی جایگزین میشود. در این مرحله، خیابان ـ چه در داخل کشور و چه در میان ایرانیان خارج از کشور ـ تنها محل ابراز نارضایتی نیست، بلکه به بستری برای نمایش ظرفیت اجتماعی، مشروعیت مردمی و انسجام نیروهای تحولخواه تبدیل میشود. گام بعدی این روند،ایجاد کمیتههای سیاسی است که بتوانند زمینههای لازم برای شکلگیری دولت انتقالی را فراهم کنند و همزمان به ابزاری برای جلب حمایت و شناسایی بینالمللی یک آلترناتیو ملی و سازمانیافته تبدیل شوند.
از این منظر، جنبش اکنون در مرحلهای قرار دارد که تلاش میکند خود را بهعنوان یک بلوک سیاسی جایگزین سازمان دهد؛ مرحلهای که در آن پیوند میان کنشهای داخل کشور، ظرفیتهای دیاسپورا و اصول اعلامشده برای آینده ایران، میتواند زمینه شکلگیری یک معماری جدید قدرت را فراهم کند. موفقیت یا عدم موفقیت این پروژه، در نهایت به میزان توانایی آن در تبدیل آگاهی ملی به سازماندهی پایدار، ایجاد نهادهای جایگزین و کنش سیاسی مؤثر وابسته خواهد بود.
@PahlaviReza@NoorPahlavi@SGhasseminejad@NUFDIran@ShahvandOrg@timesofisrael
گفتگو با راگو کندری — مدیر اندیشکده شهوند، با تلویزیون نهاد آزادی: از قومیت به شهروندی، دکترین توسعه ملی برای بازسازی انسجام ملی در ایران آینده؛ با سیاوش برزگر، از حزب ایرانیان کرد میهن پرست.
@ShahvandOrg@ebrahimi_mazyar
ایران:ساختار پیازی قدرت
چرا غرب تابآوری ایران را اشتباه تحلیل میکند؟
نوشته راگو کندری در تایمز اسرائیل.
تقریباً برای نیم قرن، پایتختهای غربی فروپاشی جمهوری اسلامی را پیشبینی کردهاند. هر بحران بزرگی به عنوان آغاز یک پایان تفسیر شده است: جنگ ایران و عراق، قیامهای دانشجویی، جنبش سبز، کارزار فشار حداکثری، اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»، بحرانهای اقتصادی، رویاروییهای منطقهای، ترور مقامات ارشد نظامی و رقابتهای جناحی داخلی. پیشبینیها تغییر میکنند، اما نتیجهگیری یکسان باقی میماند: این بار رژیم سقوط خواهد کرد. با این حال، سیستم بقا مییابد.
این پایداری معمولاً با مفاهیم آشنایی توضیح داده میشود: سرکوب، ایدئولوژی، پروپاگاندا یا شرایط ژئوپلیتیک. این توضیحات حاوی رگههایی از حقیقت هستند، اما ناقص میمانند زیرا به جای ساختار، بر رفتار تمرکز دارند. دلیل اصلی در جای دیگری نهفته است.
غرب همچنان ایران را اشتباه درک میکند، زیرا به تحلیل جمهوری اسلامی به عنوان یک دولت-ملت متعارف ادامه میدهد؛ در حالی که اینگونه نیست. یک دیکتاتوری سنتی هم نیست. جمهوری اسلامی یک «معماری بقا» است.
این سیستم از دل انقلاب متولد شد، در جنگ صیقل خورد، با تحریمها منزوی شد، با ناآرامیهای داخلی به چالش کشیده شد و با دشمنان خارجی مواجه گشت. تحت این شرایط، رژیم به تدریج به چیزی متفاوت از سیستمهای سیاسی تبدیل شد که بیشتر سیاستگذاران غربی عادت به مطالعه آن دارند.
هندسه استراتژی غرب پیرامون تصویر یک «هرم» بنا شده است، اما واقعیت ایران شبیه به یک «پیاز» است. این تمایز صرفاً تئوریک نیست؛ بلکه توضیح میدهد چرا بسیاری از سیاستهای غربی نتوانستهاند نتایج دلخواه خود را به بار آورند.
توهم هرم بیشتر دولتها مانند هرم عمل میکنند. قدرت از طریق نهادهای مشخص به سمت پایین جریان مییابد. اقتدار متمرکز است و تصمیمگیری از یک سلسلهمراتب پیروی میکند. به رهبری آسیب بزنید، بوروکراسی را تضعیف کنید، اقتصاد را مختل کنید، و در نهایت ساختار شروع به ترک خوردن میکند. این فرض منطقی به نظر میرسد، زیرا اغلب کارساز است.
اما جمهوری اسلامی بر اساس این مدل تکامل نیافت. تجربه انقلاب به رژیم آموخت که مشروعیت به تنهایی کافی نیست. جنگ ایران و عراق به آن آموخت که قدرت نظامی به تنهایی کافی نیست. تحریمها به آن آموخت که ادغام اقتصادی میتواند به یک نقطه ضعف تبدیل شود. ناآرامیهای داخلی نیز به آن آموخت که نمیتوان به نهادهای سیاسی به عنوان تنها ستونهای ثبات تکیه کرد.
هر بحران یک درس به همراه داشت و هر درس، لایه دیگری ایجاد کرد. با گذشت زمان، سیستم دیگر شبیه به هرم نبود و به چیزی بسیار پیچیدهتر تبدیل شد. به جای تمرکز قدرت در یک زنجیره فرماندهی واحد، مراکز اقتدار همپوشان و گاهی رقابتی ایجاد کرد. به جای تکیه بر یک نهاد، نهادهای موازی ساخت. به جای حذف موازیکاری، آن را در آغوش کشید. هدف، کارایی نبود؛ هدف، بقا بود. یک هرم به دنبال نظم است، اما یک پیاز به دنبال دوام.
یک هرم زمانی میشکند که مرکزش در معرض دید و آسیب قرار گیرد، اما یک پیاز زنده میماند زیرا هر لایه از مرکز محافظت میکند. این همان منطقی است که بسیاری از ناظران خارجی از دیدن آن ناتوانند.
کالبدشکافی پیاز در مرکز، هسته ایدئولوژیک جمهوری اسلامی قرار دارد: دکترین ولایت فقیه. محاسن یا معایب آن، ارتباطی با کارکرد ساختاریاش ندارد؛ این دکترین به عنوان منبع مشروعیتی عمل میکند که کل سیستم حول آن سازماندهی شده است. پیرامون این مرکز، لایههای محافظ متعددی وجود دارد.
لایه اول، نهاد روحانیت است که تداوم، مشروعیت و حافظه نهادی را فراهم میکند. دولتها تغییر میکنند، رؤسای جمهور میآیند و میروند، جناحهای سیاسی صعود و افول میکنند، اما شبکه روحانیت باقی میماند.
لایه دوم، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. بسیاری از ناظران خارجی همچنان به سپاه به عنوان یک سازمان نظامی مینگرند که این یک سوءتفاهم بنیادین است. سپاه همزمان یک نیروی نظامی، یک شبکه اطلاعاتی، یک بازیگر سیاسی، یک ذینفع اقتصادی و یک نهاد استراتژیک است. سپاه صرفاً از دولت دفاع نمیکند، بلکه از بسیاری جهات، دولت را در درون خود جای داده است.
لایه سوم شامل بدنه اداری و رسمی حکومت است: وزارتخانهها، آژانسهای دولتی، ساختارهای استانی و نهادهای بوروکراتیکی که عملکرد روزمره کشور را حفظ میکنند.
لایه چهارم اقتصادی است. دههها تحریم پیامدهایی داشت که بسیاری از سیاستگذاران غربی پیشبینی نمیکردند. تحریمها به جای تضعیف ساده رژیم، توسعه شبکههای اقتصادی جایگزینی را تشویق کردند که قادر به فعالیت در خارج از چارچوبهای متعارف هستند. این شبکهها به منابع تابآوری تبدیل شدند. با گذشت زمان، بخشهای کاملی از اقتصاد، منافعی پیدا کردند که مستقیماً به ادامه سیستم موجود گره خورده است.
لایههای بیرونی به فراتر از مرزهای ایران گسترش مییابند. بحثهای غربی مکرراً این روابط را با ادبیات «نیروهای نیابتی» توصیف میکنند، اما این اصطلاح بیش از حد سادهانگارانه است. از دیدگاه تهران، این شبکهها به عنوان عمق استراتژیک عمل میکنند. آنها لایههای امنیتی خارجی هستند که برای دور نگه داشتن درگیریهای احتمالی از مرکز طراحی شدهاند. نتیجه، سیستمی است که در آن هیچ لایهای به تنهایی بار بقا را به دوش نمیکشد. هر لایه از لایههای دیگر محافظت میکند و هر لایه بخشی از فشار وارد شده به سمت هسته را جذب میکند.
چرا فشار نتایج غیرمنتظرهای به بار میآورد؟ یکی از فرضهای پایدار سیاست غرب این است که فشار باعث ایجاد آسیبپذیری میشود. در یک هرم متعارف، این فرض اغلب درست است. در یک ساختار پیاپی، فشار واکنش متفاوتی ایجاد میکند: فشار، انطباق و سازگاری را فعال میسازد.
وقتی تحریمها اقتصاد را هدف قرار میدهند، بخشهای مستقل ممکن است تضعیف شوند در حالی که شبکههای غیررسمی گسترش مییابند. وقتی ناآرامیهای سیاسی پدیدار میشوند، بازیگران میانهرو ممکن است نفوذ خود را از دست بدهند در حالی که نهادهای امنیتی قدرت بیشتری میگیرند. وقتی تهدیدهای خارجی افزایش مییابد، روایت رژیم از مقاومت، اهمیت و ارتباط مجددی پیدا میکند.
این به معنای بیاثر بودن فشار نیست و به این معنی هم نیست که رژیم آسیبناپذیر است. خسارتها واقعی و هزینهها سنگین است. اشتباه در این فرض نهفته است که خسارت به طور خودکار به فروپاشی ترجمه میشود. ایران فشار را به صورت خطی جذب نمیکند، بلکه آن را در میان لایههای متعدد توزیع مینماید. برخی لایهها تضعیف میشوند و برخی دیگر سختتر میگردند. سیستم خود را تنظیم میکند. پوست بیرونی آسیب را جذب میکند تا هسته داخلی زنده بماند.
این الگو برای دههها تکرار شده است. با این حال، سیاستگذاران غربی همچنان هر نشانهای از ضعف را به عنوان دلیلی بر نزدیک بودن فروپاشی کل ساختار تفسیر میکنند. آنها «آسیبپذیری» را با «شکنندگی» اشتباه میگیرند، در حالی که این دو یکی نیستند.
توهم دیپلماسی همین سوءتفاهم ساختاری در دیپلماسی نیز ظاهر میشود. مذاکرهکنندگان غربی اغلب به گونهای با ایران برخورد میکنند که گویی دارای یک اراده دولتی واحد است. آنها فرض میکنند توافقات حاصل شده با مقامات ارشد میتواند مستقیماً به اجرای سیاست ترجمه شود. اما ایران از طریق یک مرکز واحد اقتدار اداره نمیشود. نهادهای سیاسی، سازمانهای امنیتی، شبکههای اقتصادی، بازیگران روحانی و ذینفعان استراتژیک، همگی در چارچوب کلان حفظ رژیم فعالیت میکنند. آنها همیشه اولویتهای یکسانی ندارند و منافعشان همیشه یکی نیست. در نتیجه، توافقها حتی پس از امضا نیز مکرراً با مقاومت مواجه میشوند.
غرب اغلب این را به عنوان سوءنیت تفسیر میکند. در بسیاری از موارد، این چیز دیگری است: این یک اصطکاک ساختاری است. لایههای مختلف سیستم در حال محافظت از منافع متفاوتی هستند. بوروکراسی ممکن است به دنبال سازش باشد، شبکههای اقتصادی ممکن است از از دست دادن موقعیتهای ممتاز خود بیم داشته باشند و نهادهای امنیتی ممکن است خطرات استراتژیک را درک کنند. نتیجه این وضعیت، تاخیر، کارشکنی، بازتفسیر و مقاومت است. آنچه از بیرون به عنوان ناسازگاری به نظر میرسد، اغلب بازتابی از پویاییهای داخلی یک سیستم لایهلایه است.
افسانه جانشینی دوران رو به پیشِ پس از خامنهای، موج جدیدی از گمانهزنیها را ایجاد کرده است. بسیاری از ناظران بر این باورند که جانشینی، بزرگترین لحظه آسیبپذیری رژیم خواهد بود. شاید اینطور باشد؛ اما بار دیگر، این فرض ریشه در تفکر هرمی دارد. مرگ یک حاکم لزوماً به معنای مرگ یک ساختار نیست.
جانشینی در ایران صرفاً جایگزینی یک فرد نیست، بلکه بازتنظیم روابط میان لایههای متعدد قدرت است. نهاد روحانیت، سپاه پاسداران، ذینفعان اقتصادی، نهادهای سیاسی و شبکههای استراتژیک همگی در نتیجه این رویداد دارای منافعی هستند. رقابت میان آنها بدون شک تشدید خواهد شد، اما رقابت در درون یک ساختار نباید به طور خودکار با فروپاشی خود آن ساختار اشتباه گرفته شود.
جمهوری اسلامی تعمداً به گونهای طراحی شده است که از بحرانهای بزرگتر از افراد جان سالم به در ببرد. معماری آن منعکسکننده همین هدف است. مرگ یک رهبر یک «رویداد» است، اما تابآوری یک سیستم یک «وضعیت» است.
اشتباه گرفتن آسیبپذیری با شکنندگی هیچکدام از اینها نباید به عنوان استدلالی برای دائمی بودن جمهوری اسلامی تفسیر شود. هیچ نظم سیاسی دائمی نیست و تاریخ هیچ استثنایی قائل نمیشود.
ایران با چالشهای عمیقی روبروست: رکود اقتصادی، تغییرات دموگرافیک، کاهش اعتماد عمومی، رقابتهای نخبگان، تغییرات تکنولوژیک و تقاضاهای رو به رشد اجتماعی، همگی فشار شدیدی بر سیستم وارد میکنند. خود لایهها نیز تحت فشار هستند. اما فشار و فروپاشی مترادف یکدیگر نیستند.
اشتباه مرکزی سیاست غرب، تمایل به تمرکز بر بازیگران به جای ساختارها بوده است. رؤسای جمهور تغییر میکنند، ژنرالها صعود و افول میکنند، سیاستها دگرگون میشوند، اعتراضات شکل میگیرند و مذاکرات آغاز میشوند و پایان مییابند؛ با این حال، معماری زیرین پابرجا میماند. برای دههها، استراتژی غرب میان دو توهم نوسان داشته است: عادیسازی یا فروپاشی. هیچکدام از این دو فرض، واقعیت ایران را به اندازه کافی توضیح نمیدهند.
@timesofisrael@ShahvandOrg