من کودکیم رو زندگی نکردم، بیشتر کودکیمو صرف فهمیدن چیز هایی کردم که برای کودک زیادی سنگین بودن.
یاد گرفته بودم از روی صدای قدم ها بفهمم چه اتفاقی در راهه، از سکوت ها بفهمم چی تغییر کرده و از یه لحن ساده بفهمم امروز باید آروم باشم.
دنیا جای امنی نبود و مدام باید پیش بینی میکردمش.
بچهم یههو خیلی غافلگیرانه، دسته کارتهای بازیش رو از بالکن ریخت پایین. سریع رفتم دم بالکن که رو کسی نریخته باشه که دیدم یه پسربچه با مامانش داشتن رد میشدن و پسربچه داد زد:
واااااااای مامان، کارتایی که میخواستم و برام نخریدی، خدا فرستاد. :))))))))