و جالب اینکه اولش اصلا مجوز اکران نگرفت.
هیئت سانسور گفته بود فیلم «غیرانسانی، ناشایست و بیش از حد هولناکه». دو سال بعد، با اعمال چند اصلاحیه، بالاخره مجوز اکران گرفت.
ماجرای ساخته شدنش هم بامزهس. جان پارکر مدیر یک مجموعه سالن سینما بوده، و عاشق فیلم. یک بار منشیش، آدرین برت یک کابوسی که دیده بوده رو براش تعریف میکنه، اینم براساس اون کابوس یک فیلم کوتاه بدون دیالوگ میسازه. نقش اصلی رو هم میده آدرین بازی کنه. بعداً فیلم رو بسط میده به فیچر.
بیخوابی که میزنه به سرم، مغزم تبدیل میشه به یه رادیوی قدیمی؛ هی بین موجها سرگردونه و هر بار روی یه خاطرهی دفنشده یا یه فکر و خیال جدید گیر میکنه.
اگر یک بار گربههای اسفینکس رو از نزدیک ببینید، سخت میتونید باور کنید انقدر کمتر از بقیه نژادها محبوبن؛ خیلی بامزهتر و باهوشتر از چیزین که فکرش رو میکنید.
خیلی فیلم دوستداشتنیای بود! قشنگ آدم رو پُر از حس جوونی و سرزندگی میکرد.
وقتی هم میفهمی بازیگرها واقعا برای این فیلم ساز زدن رو یاد گرفته بودن، سکانس پایانی لذتبخشتر میشه.
انبوه کارهایی که باید انجام بدم، شبیه به گاو سنگین و صبوری شده که وسط جادهی ذهنم ایستاده و به من زل زده. نه جلو میره، نه بوق زدنهای من فایدهای داره و نه راهگریزی هست.
«دیگر موسیقی چندانی در درون ما برای رقص زندگی باقی نمانده است. جوانیمان به دورترین نقاط زمین رفته تا در سکوت حقیقت بمیرد.
و من از شما میپرسم، یک انسان کجا میتواند فرار کند وقتی که دیگر جنون کافی در درونش باقی نمانده است؟»