بوکویژن فروشگاه کتاب نیست.
اطلاعات بیش از نیم میلیون کتاب رو جمعآوری کردیم تا اینجا دور هم جمع بشیم، راجع به کتابها نظر بدیم و نقد بخونیم و بهشون امتیاز بدیم، به همدیگه کتاب معرفی کنیم و خلاصه از کتاب حرف بزنیم.
بوکویژن هم تلاش میکنه به ما بر اساس سلیقهمون کتاب معرفی کنه.
وقتی که بهار، یعنی
«نام تو چیست؟»
تابستان یعنی که
«دوستت دارم»
پاییز یعنی
«آیا برای یک تن تنها این شبها زیاد نیست؟»
و زمستان یعنی
«باید که روی این یخ و برف تنها برویم
امّا در هر فاصلهای
مواظب هم»
به مناسبت زادروز #مفتون_امینی#بوک_ویژن
بعد از دو سال دوری بالاخره سیوسومین دوره نمایشگاه بینالمللی کتاب فردا افتتاح میشه (از بیستویکم تا سیویکم اردیبهشت) و یه فرصتی پیش میاد تا علاقه مندهای کتاب که تو این مدت دلشون تنگ شده بود، دوباره تو مصلای تهران دور هم جمع بشن و حالوهوای نمایشگاه رو تجربه کنن.
کتابهایی هستند که ما را میکِشند و کتابهایی هستند که ما را میکُشند
کتابی از حاشیهی مشغلههای روزانه میگذرد، و کتابی در متن مشغله مینشیند
کتابی را چاه کردم و در آن افتادم، کتابی را فقط آه کردم!
از کتاب هلاک عقل به وقت اندیشیدن
به مناسبت سالروز تولد #یدالله_رویایی#بوک_ویژن
محمد بهمنبیگی (نفر سوم از راست در عکس) مردی که تمام عمر خود را وقف تاسیس و گسترش آموزشوپرورش ایلات و عشایر در ایران کرد.
او خاطرات و تجربیات خود از زندگی در میان عشایر را در قالب کتاب (بخارایمن ایلمن،اگر قرهچاق نبود،به اجاقت قسم) به چاپ رسانده است.
#روز_معلم#محمد_بهمن_بیگی
-چرا رنجم میدهی؟
-چون دوستت دارم!
-نه. دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیاش را میخواهیم نه رنجش را.
-وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را میخواهیم: عشق را، حتی به قیمت رنج...
از کتاب #بارون_درختنشین اثر #ایتالو_کالوینو
با ترجمه ماندگار #مهدی_سحابی
یکجور احساس گناه و درد دل از پرخوری ظهر و نوشتن مشقهای لعنتی و گوش دادن به دِلِیدِلِی غمانگیز آوازی که از رادیو پخش میشود و دقیقهشماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوهایِ تیره، حتی آسمان، درختها و هوا.
از کتاب #خاطرههای_پراکنده
به مناسبت سالروز تولد #گلی_ترقی
شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده توبا خانم است، دراز، لاغر، با چشمهای ریزِ بدجنس.
یکشنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط میچرخد.
1⃣
چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگو بخند است. بوی عدس پلوی خوشمزه حسن آقا را میدهد. پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش شنده و پر جنب و جوش، مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر میشود، پر از دلهرههای پراکنده و غصههای بیدلیل و...
3⃣
پرندهها دیرشان نمیشود
هیچ سگی ساعتش را نگاه نمیکند
گوزنها دلواپس فراموش کردن تولدها نیستند
فقط انسان زمان را اندازه میگیرد
فقط انسان ساعت را اعلام میکند
و به همین دلیل فقط انسان از ترسی فلجکننده رنج میبرد که هیچ موجود دیگری تحمل نمیکند؛
ترسِ تمام شدن وقت!
📙 ارباب زمان