گاهی فریاد میزنم تا صدایم به کسی برسد، اما از همان لحظه می دانم که اگر کسی بیاید، از پشت پنجره به او خیره خواهم شد و وانمود خواهم کرد که در خانه نیستم.
داشتم ریدمان هلند رو نگاه میکردم و الان خبر توافق رو دیدم. دوستان، این توافق بین ترامپ و اصلاحطلبه، اسرائیل و خاتمالانبیا حتی نمیذارن این توافق به مرحله امضا هم برسه.
هر شب با خودم در حال جنگم، همزمان هم جلادم هم قربانی. چه جنگ حقیری، من از رنج دادن خودم لذت میبرم. آنچنان در لجنزار تحقیر خویش غلت می خورم که دیگر نمی توانم نجاست را از خلوص تشخیص دهم.
زیر پوست هر مردی که به او میگویید ستون خانواده، هزاران ترک مویی هست که فقط خودش میبیند. یک روز بدون هیچ هشدار قبلی، این ستون از وسط خرد میشود. و همه تعجب میکنند: «مگر او قوی نبود؟» نه، هرگز قوی نبود. فقط از ترسِ اتهام ضعف، بهتر از هر بازیگری در صحنه زندگی نقش قوی را بازی کرد.
مرد بودن سخته، تو ایران مرد بودن از همه سختتره.
همیشه قوی، همیشه موفق، همیشه شاد و برنده. همیشه ستون و تکیه اهل محل. همیشه دلگرمی خانواده. کیر تو بختت مرد.
چه رنجی میکشد آن که شناخته میشود: باید هر روز قامت راست کند، شوخیهای مردم را تحمل کند، از قضاوتهای کوچک و هولناک بترسد. اما ناشناس، ناشناس میتواند در میان جمعیت گم شود، به زشتیهای خویش بیندیشد، در کوچههای خلوت تف کند و با خدا خلوت کند.
ناشناس ماندن میان این همه صورت و صدای مزاحم، نعمتی است بس گرانبها. چون آنکه ناشناس بماند، همچون حشرات موذی نیست که زیر ذرهبین ترحم یا تحقیر دیگران بماسد. نه، او در سایهی بیرنگی خود راه میرود، بیآنکه ناچار باشد مدام نقاب شادی یا فضیلت به صورت بزند.
از بهار و تابستان متنفرم. از این گرمای لعنتی که عرق میچکد روی پوست چسبناک، از این آفتاب بیرحمانهای که هیچ رازی را محترم نمیشمارد، از این روشنایی مضحک که فکر میکند با تابیدن میتواند وجدان مرا سفید کند.
اسرائیل زده ضایحه بیروت رو با خاک یکی کرده، بانکهای ایران رو از دسترس خارج کردن، ترامپ یکبار دیگه تایید کرد که هیچ مقدار از داراییهای ایران رو تحویل نمیده، اونوقت همه منتظرن که ساعات آینده تفاهمنامه رو امضا کنند! اصلا امضا هم کردن، کدوم آدم عاقلی باورش میشه که به نتیجه برسه.