پدرجون فوت کرد. چند ماه پیش.
نیست. عجیب است. وقفهای ناگهانی که از درکش عاجزم.
مادرجون آلزایمر دارد. چند سال است.
نیست. عجیب است. وقفهای تدریجی که از درکش عاجزترم.
امروز توی جلسه یکی گفت «آره… خوبه».
شبیه اون گفت. انگار در انتهای خط ناامیدی که دیگه هیچی مهم نیست میگفت.
و من دلم براش تنگ شد و فکر کردم الان اگه از زندان بهم زنگ بزنه و بپرسم شرایطت خوبه؟ با همون لحن خودش میگه: آره… خوبه…
یه جوری میگه انگار حرف ه میفته زمین هر بار.