بعد از شام بیصبرانه انتظار میکشم بابا برای چای صدام بزنه و برم طبقهی پایین که دور هم چای بخوریم و معاشرت کنیم.
تنها قسمت موردعلاقهی باقیماندهم در زندگی همین چای خانوادگیه.
جلوی آینه ایستادم و به خودم گفتم حوصله کن!
قرار نیست که تا ابد همینطور بماند، درست میشود. بعد سرم را پایین انداختم و رفتم.
و از خود پرسیدم:
آیا بابت دروغی که گفتم، خودم را خواهم بخشید؟
عباس ناظری