وقتی یه نفر نگاه متعصبانه داره طی گفتوگویی، خیلی دقت میکنم به اینکه من کجا و در مورد چه موضوعاتی این رویکرد رو دارم و متوجهش نیستم. تعصب بدون آگاهی واقعاً ترسناکه.
چیزی که توی «دوستی» ستایش میکنم آزادیه. یعنی از تو از هر قید و بندی از سمت من رها هستی اما دوباره و دوباره و دوباره انتخاب میکنی که به سمتم بیای و این احتمالا قشنگترین شکل ارتباطه.
انگار نقطهای توی زندگیم هست که تعریف معین و مشخصی نداره و من همهی زندگیم بر این مسیر پیش میره که به اون دست پیدا کنم. بدون تقلا و رونده.
و این موجب تجربهی امید و ناامیدی توامانه؛ [داری پیش میری به سمت مقصدی حتمی اما نامشخص.]
گاهی وقتها هم یاد جملهای میفتم که یه نفر بهم گفته بود زمانی و حالا واضح و بولد میشه که چرا بهم گفته شده و نمیفهمم اون موقع چرا مقاومت داشتم؟
سعیم بر اینه توی گفتمانها مقاومت و گاردی نگیرم، چرا که واقعاً نشونهی جاهل بودنه.
انگار نقطهای توی زندگیم هست که تعریف معین و مشخصی نداره و من همهی زندگیم بر این مسیر پیش میره که به اون دست پیدا کنم. بدون تقلا و رونده.
و این موجب تجربهی امید و ناامیدی توامانه؛ [داری پیش میری به سمت مقصدی حتمی اما نامشخص.]
حسام ایپکچی نوشته:
گذشته، نمیگذرد
و ما هر صبح بیدار میشویم؛ درحالیکه
بار سنگینی از گذشته بر شانه داریم
•••
امروز که «گذشته» میسازیم برای فردا
توشهای بردار که به بارش بیرزد