حدود پنج سال پیش، در چنین روزهایی بود که اخبار تسلط مجدد طالبان بر #افغانستان را با نگرانی دنبال میکردیم. از میان صدها تصویر تلخ و غمانگیز آن روزها، یکی از صحنههایی که هنوز در ذهنم مانده، لحظهایست که ناجیه غلامی هنگام خواندن اخبار افغانستان نتوانست احساساتش را کنترل کند و شروع به گریه کرد.
صحنهای بسیار انسانی و عمیقاً تأثیرگذار بود و یادآور اینکه خبرنگار بودن، وقتی خبری که باید با فاصله و حرفهایگری روایتش کنی درباره سرزمینیست که با آن پیوندی عمیق و عاطفی داری، تا چه اندازه میتواند دشوار باشد…
شنبه عصر اتفاقی برایم افتاد که هنوز نتوانستهام از ذهنم بیرون کنم.
با سه نفر از دوستانم در یک بستنیفروشی در اورنج کانتی در صف بودیم. چند نفر از هواداران آقای رضا پهلوی هم در داخل سالن نشسته بودند؛ از روی تیشرتها و جلیقههایشان با عکس های بزرگ آقای رضا پهلوی مشخص بود از چه گروهی هستند.
یکی از دخترها مرا شناخت. با هیجان به بقیه گفت: «الان اینجاست که باید مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد بگویید.»
بعد نزدیک ده پانزده دقیقه مدام به من خیره شد، گوشیاش را جلوی صورتم گرفت، چند بار از کنارم رد شد و همان شعار را تکرار کرد؛ انگار از آزار دادن یک مخالف سیاسی لذت میبرد.
صادقانه بگویم، شوکه شدم.
نه به خاطر اینکه کسی با من مخالف است. من سالهاست با مخالفت زندگی کردهام. نه به خاطر توهین؛ آن را هم بارها تجربه کردهام. شوکه شدم چون برای چند لحظه احساس کردم دوباره در ایران هستم. یادم افتاد بسیجیها و گشت ارشاد چگونه به آدم نگاه میکردند؛ همان نگاه که میگفت: «تو حق نداری جور دیگری فکر کنی. تو باید بترسی. باید احساس کنی اینجا امنیت نداری و جایی برای تو وجود نداره.»
اما یک تفاوت بزرگ وجود داشت. وقتی در ایران با بسیج روبهرو میشدی، لااقل میتوانستی برای خودت توضیحی پیدا کنی. میگفتی اینها در یک نظام ایدئولوژیک بزرگ شدهاند، مذهبی هستند، از کودکی یاد گرفتهاند که مخالف، دشمن است.
اما انتظار چنین رفتاری را در قلب کالیفرنیا؛ در کشوری که آزادی بیان، تحمل مخالف و حقوق فردی از پایهایترین ارزشهایش استنداشتم.
چطور ممکن است یک دختر جوان که در چنین جامعهای زندگی میکند، همان الگوی رفتاری را بازتولید کند؟ چگونه ممکن است به جای دفاع از آزادی بیان، بخواهد عقاید دیگران را با ارعاب و تحقیر کنترل کند؟ این دقیقاً همان فرهنگی است که ما سالها با آن جنگیدهایم.
اگر قرار باشد هر کس مخالف ماست، در خیابان تحقیر شود، اگر قرار باشد حضور یک انسان با عقیدهای متفاوت آنقدر عصبانیمان کند که بخواهیم دورش جمع شویم، از او فیلم بگیریم و شعار مرگ علیه او بدهیم، آن وقت چه تفاوتی میان ما و رفتار نیروهای چماق بدست بسیج و گشت ارشاد باقی میماند؟
بیش از همه، یک سؤال ذهنم را رها نمیکند. اگر آن روز تنها بودم، آیا این رفتار به همینجا ختم میشد؟ من خوششانس بودم که تنها نبودم و دوستانم کنارم بودند اگر نه شاید رفتار او گستاخانه تر می بود.
اگر واقعاً به دنبال ایرانی آزاد هستیم، باید از همین امروز یاد بگیریم که مخالف سیاسی دشمن نیست. آزادی بیان فقط برای کسانی نیست که با ما موافقاند. آزمون واقعی آزادی، تحمل صدای کسی است که دوست نداریم.
من همچنان از حق همه، از جمله همین افراد، برای حمایت از آقای رضا پهلوی دفاع میکنم. اما همانقدر قاطعانه از حق خودم و دیگران برای داشتن عقیدهای متفاوت، بدون ترس از ارعاب و نفرت، دفاع خواهم کرد. این مرزی است که اگر از آن عبور کنیم، دیگر تفاوت چندانی با فرهنگی که سالها علیه آن مبارزه کردهایم، نخواهیم داشت.
بالای بالکن ایستاده و با لبخندی ملیح به پایین نگاه میکند. به جماعتی که با لباسهای خیس و چهرههایی مسحور، چشم از او برنمیدارند. خیره، افسونزده فردی که والاتر از خود میبینند. برایش هورا میکشند، برای دختری که تنها امتیازش، نسبتش با تبار قدرت است: فرزندِ مردی که پدرش روزگاری شاه بوده.
باران بیوقفه میبارد، و کمی عقبتر، مردی ایستاده که چتر سیاهی را بالای سر «والاحضرت» نگه داشته، خودش زیر باران خیس میشود تا او خشک بماند.
پایین، جمعیت شکوه صحنه را تحسین میکند، عکس میگیرد و تا روزها دربارهاش حرف خواهد زد. مسئله نه خودِ آن دختراست، نه خاندانش، و نه حتی صرفاً سیاست. مسئله، جامعهایست که در دل اینهمه ویرانی هنوز مجذوبِ فاصله است. جامعهای زخمخورده از سالها استبداد که همچنان به سلسلهمراتب نیاز دارد، هنوز میخواهد کسی «بالا» بایستد و او از «پایین» نگاهش کند.
در جهانی که بسیاری از الگوهای کهنه فرو ریختهاند، بعضی تخیلها با وجود فرسودگیشان همچنان زنده ماندهاند، تخیلهایی که نه نشانهی تداوم، بلکه نشانهی ناتمامماندنِ گذارند. و تخیلِ ارباب و رعیت، یکی از همانهاست. بازماندهای از نظمی #منسوخ که هنوز در ذهنها ادامه پیدا میکند.
میکروپلاستیکها دارن آرومآروم، بیسروصدا و برای همیشه ما رو مسموم میکنن!
تریلیونها میکروپلاستیک همهجا هست و هیچوقت اینقدر تو بدنمون نبوده—از مغز و کبد و ریه بگیر تا هر جای دیگه.
ولی نگران نشو—برای این مشکل هم راهحلهایی هست: 👇
دوستانی که امکان اطلاعرسانی دارند، باید با تمام توان به مردم #بندرعباس و مناطق اطراف هشدار دهند که اثرات خطرناک گازهای سمی لزوماً در کوتاهمدت ظاهر نمیشود و میتواند در بلندمدت علائم جدی خود را نشان دهد. بنابراین، خارج نشدن از منزل، استفاده از ماسک مناسب (مانند ماسک N95 یا ماسکهای صنعتی) و پرهیز از لمس غبار نشسته بر سطوح مختلف اهمیت فراوانی دارد. لازم به تأکید است که این ماسکها توانایی جلوگیری از ورود گازهای سمی را ندارند، اما میتوانند از استنشاق ذرات معلق و غبار آلوده جلوگیری کنند. همچنین باید توجه داشت که کودکان و سالمندان آسیبپذیرتر هستند.
ناراحتم که از Google Docs زودتر از اینا استفاده نمیکردم، یه نرم افزار note که هم نسخه web داره و هم با زبون فارسی سازگاره; من و این همه خوشبختی محاله 😂
اگه فایل گوگل داک دارید که شامل چند تا تب هست - مثل عکس - وقتی تبدیلش میکنید به پیدیاف، خروجی که میگیرید، همهٔ قسمتها رو دربرنمیگیره.
یکی از راههای اینکه همهٔ قسمتهای گوگل داک توی پیدیاف ظاهر بشه، استفاده از اکستنشن Docs™ to PDF Pro هست:
https://t.co/GZ2U9A4pBY
و حتی زمان نسبی ای که لازمه براش وقت بذارید هم براتون پیش بینی میکنه تا دید بهتری راجع به زمانی که قراره برای اون پروژه بذارید داشته باشین. امتحانش کنید حتما :))
یکی از چیزایی که تازگیا راجع به chat_gpt# فهمیدم استفاده ازش برای ساختن checklistئه، وقتی میخوام کاری رو که توش تازه کارم شروع کنم، مثل راه انداختن یه پادکست یا حتی چیزای ساده تری مثل آماده شدن برای سفر، همیشه یه چیزی رو جا مینداختم یا اصلاً نمیدونستم از کجا باید شروع کنم/
جالب ترش اینجاس که اگه مکالماتتون با chat gpt کم نبوده باشه، میتونه بهتون بگه برای به سرانجام رسوندن این چک لیست چه چالش هایی ممکنه برای شخص شما پیش بیاد یا چه قسمت هایی براتون آسونتره انجام دادنش، راجع به شرایط و محدودیتای ایران هم آگاهی خوبی داره/
بسیار مهم/
برای اولین بار در تاریخ،
دو انسان توانستند در خواب با یکدیگر ارتباط برقرار کنند!
شرکت REMspace موفق شده برای اولین بار ارتباط بین دو نفر را در خواب رویایی (lucid dream) برقرار کند.
این دستاورد پس از 5 سال تحقیق و توسعه فناوری به دست آمده است.
در آزمایشی ک در 24 سپتامبر
@galaxyofass فک کن چقدر احتمال داشت کسی به من توی ایران اینارو درس بده.
ایرانی که معروفترین شعار مردم اینه که جامعه پر گرگه، بخور تا خورده نشی و..
همه پی کوچکترین فرصت واسه لاشی بازی و زیرآبزنی.
اینکه تو اون سن کم تونستم همچین مفاهیمی رو یاد بگیرم رو جزو بزرگترین خوششانسی هام میدونم حقیقتا.
@galaxyofass ۵. این انیمه رو من راحت ۱۰,۱۲ بار دیدم، و هربار منو میخکوب میکنه، با اینکه نزدیک ۲۰ سال میگذره.
نمیخوام خیلی کش بیاد این کامنتا دیگه همینجا تموم میکنم، اگه دوست داشتی بیشتر راجع بهش بدونی سایت های تحلیل فیلم نکته های جالبی در مورد انیمه های جیبلی دارن که میتونی یه سر بزنی بهشون.