«ایرانی مینوشد نه از سر دلخوشی، مینوشد بلکه فراموش کند»
- فرناندو پسوا (دلواپسی)
اگر ۵۰ سال پس از آن که در گمنامی درگذشت، چمدان دستنوشتهایش اتفاقی در قسمت امانات شهرداری توسط کارمندی که باید انبار را پاکسازی میکرد، پیدا نمیشد، امروز نامی از فرناندو پسوا، شاعر و نویسنده جهانی در میان نبود.
او که در جایی سروده بود:
«من به همان نقطهای رسیدهام
که غم تبدیل به شخص میشود»
در تمام عمر کوتاهش، مکرر دو چیز به اطرافیانش میگفت، ولی کسی باورش نمیکرد.
اینکه شاعر و نویسنده بدی نیست و اینکه آدمهای دیگری با او و در سر او زندگی میکنند.
در جایی از همان یادداشتهای غبار گرفته و زرد که در چمدانی پیش از مرگش در ۴۷ سالگی، به صندوق امانات سپرده بود و بعدها کتاب “دلواپسی” نام گرفت، آورده است:
«اگر قلب توان تفکر میداشت، از تپیدن باز میماند»
و در فراز درخشانی نوشت؛ خوشبخت کسی است که نتوان در چیزی مختصرش کرد./۱
کافکا به پدر مینویسد:
"من استعداد صحبت کردن را از دست دادم.
تو، از همان ابتدای کودکی گفتن را برایم قدغن میکردی.
تهدیدِ تو که میگفتی "یک کلمه اعتراض نمیخواهم بشنوم" و دستت که همراهِ آن به نشانه سکوت بلند میشد، سالهاست که سایه به سایهام راه میروند."
2️⃣
•
"نامه به پدر" کافکا یکی از نوشتههای پدر_پسری مهم در ادبیات محسوب میشود.
کتابی که رابطهی سخت و پیچیدهی کافکا با پدرش را نشان میدهد و بازتاب آن را در آثارش میبینیم.
این رابطه چنان تحقیرآمیز بود که هر موفقیت در نظر کافکا به سبب سایهی سنگین پدر به شکست تبدیل میشد.
1️⃣
کسانی که در فساد دست دازند،
لزوما افراد بی اخلاقی نیستند
بلکه دایره تعهد اخلاقی آنها کوچکتر از حکومت و کشوری است که برای آن کار می کنند.
فوکویاما
نظم و زوال سیاسی
https://t.co/jmPZgD4Uhd
این شعر برای شما زنانیست
که چون شهرزاد
هر روز
با قصهای برای گفتن از خواب برمیخیزید؛
قصههایی برای دگرگونی.
چشم انتظارِ جنگ…
جنگ بر ضد شهوتهای روزانه
جنگ برای حقوق ناگرفته
و یا برای نجات شبی بیشتر.
برای شما؛
برای زنانِ دنیای درد.
- اکتاویو پاز
#هرات#زنان_ایرانوافغانستان
با مرگ ناظم حکمت، ورا تمامی روزها و گفتگوهایشان را ثبت کرد و کتابی در هزار صفحه دربارهی سالهای پایانی شاعر نوشت.
اما دریغ، که نه فقط اشعار و داستانها و نمایشنامههایش، که حتی بردن نام حکمت در مطبوعات، ممنوع بود.
زیرا استبداد، یک هدف بیش ندارد؛ کشتن آزادی و در بند کشیدن آزادگی!
با حذف نام و نشان هر آنکس که دل در گروی رهایی آدمی و کرامت انسانها دارد.
او که در شعری سروده بود که زیباترین روزها هنوز فرا نرسیده و زیباترین سخنها هنوز بر زبان نیامده،
او در سراسر زندگی ۶۱ سالهاش زیباترین کلام را عشق میدانست و آزادی،
در نامهای از زندان در اولین روز سال نو در ژانویهی ۱۹۴۲ نوشته بود:
«همسر عزیزم، تاریخ را مانند رمان بخوان، فقط زیر سطوری که از انقلابها و قیامهای مردمی میگوید، خط بکش.
و بعد دوباره و دوباره آن فرازها را بخوان»
و در جایی دیگر گفته بود؛ کلمات ما اندوهگیناند و تلخ، شجاعاند و سرشار از امید.
که کلمات ما یکایک آدمیاناند. /۱۴
وقتی روزنامهی “صبح آنکارا” در سرمقالهاش، حکمت را وطنفروش خواند، شاعر در شعر بلندی، چنین پاسخشان داد:
من خائن وطنم، من وطنفروش
و شما جملگی وطن پرست؟
من خائن وطنم، آری!
اگر وطن در چکهای بانکیتان باشد
در صندوقهای پولتان
اگر وطن بر سنگفرش خیابانها جان سپردن باشد
اگر وطن در کوچهها چونان افتادن باشد
و مکیدن خون گلگون جوانان ما
اگر وطن سرنیزه است و باتون پلیس…
اگر وطن رها نشدن باشد، از این تباهی آنگاه آری،
من خائن وطنم.
او که در زندگینامهی مختصرش نوشته از ۱۸ سالگی پا به هیچ بُتکدهای؛ مسجد و کلیسا و زیارتگاهی نگذاشت،
او که مینویسد آثارش به چهل زبان دنیا ترجمه شده، اما نام و اشعارش در ترکیه قدغن است،
او که میگفت از قدرت بیزار است و از سیاست، که مردمان را ذلیل میخواهند،
در فرازی از شعر “حکمت از زبان حکمت” میسراید:
«خلاصه کلام رفقا،
تا شصت سالگی عاشق بودم»
و اندکی بعد، در چنین روزی، در کنار آخرین همسرش ورا ولاديميرونا تولياكووا که بیش از یک دهه با یکدیگر زندگی کردند، درگذشت! /۱۳
آرنت در توتالیتاریسم می نویسد:
توتالیتر با منابع کشورش چون فاتحی بیگانه رفتار می کند و آنها را غارت میکند بی چشم اندازی به آینده!
و در قیاسی تکان دهنده می نویسد:
جنگی که هیتلر علیه شوروی به پیش برد،قربانیان بسیار کمتری بر جا گذاشت تا جنگی که استالین علیه کشور خود به راه انداخت.
فرمان نرون که هیتلر در 1945 صادر کرد:
در صورت شکست آلمان،تمام زیرساختهای آلمان،تخریب شود و زمین سوخته باقی بماند.
آرنت می نویسد:
نازی ها تمام سعیشان این بود که پیشگوییشان درست از آب درآید:
در صورت شکست،از آلمان چیزی نمی ماند.
ملتی که توانایی پیروزی ندارد،لیاقت بقا ندارد.
1/
.
کس درنیامدهست بدین خوبی از دری
دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری
خورشید اگر تو روی نپوشی فرو رود
گوید دو آفتاب نباشد به کشوری
من کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوست
ور میزند به هر بن موییم نشتری
روزی مگر به دیده سعدی قدم نهی
تا در رهت به هر قدمت مینهد سری
#سعدی
اما مشکل بزرگ اینجاست که:
"آیا برای چهل سالگان هم کالجهایی مانند کالجهای معمولی که جوانان ما را با دنیا و علم زندگی آشنا میکند، وجود دارد که آنها را برای زندگی آینده و خواستهای آن آماده سازد؟ نه وجود ندارد.
ما بدون کمترین آمادگی قدم به بعد از ظهر زندگی میگذاریم."
هر چند در فرازی از آخرین کتابی که نوشت میگوید نیک که بنگری، بیشتر مردم هرگز بزرگ نمیشوند، و اعتبار و میزان انسانیت را با کارت اعتباری بانکی معادل میدانند، و میگوید:
«زندگی به من آموخت که مردم آنچه کردهای و گفتهای را شاید فراموش کنند.
اما هرگز، احساسی را که در آنها بوجود آوردهای از یاد نخواهند برد»
شاید برای همین بود که پنج سال پیش از مرگش، در “نامهای به دخترم” نوشت:
«بکوش تا در میان ابرهای آسمان کسی، رنگینکمان باشی»
خودش دلباختهی آثار توماس ولف بود. اما در آخر در جایی از مخالفت با نگاه او گفت که گفته بود؛ نمیتوانید دوباره به خانه برگردید»
آنجلو نوشت:
«من اما باور دارم که ما هرگز خانه را ترک نمیکنیم»/۹
“نگذار حقیرت کنند”
۱۳ سالش بود. در اتاقی متروک به تخت بسته شده، با فکی شکسته و بدنی کبود که بارها مورد تجاوز قرار گرفته بود.
آن چند روز بارها آرزوی مرگ کرد.
اما آخرین کلام مادربزرگش پیش از مرگ او را نجات داد:
«تسلیم نشو»
نشد!
و شد یکی از بزرگترین نویسندگان قرن؛ مایا آنجلو.
شاعر، نویسنده، فعال حقوق مدنی و هنرمندی که جایزهی پولیتزر و “مدال آزادى” ریاستجمهوری و در نهایت “لوح افتخار ملی هنر” را گرفت.
در کودکی پدر و مادری نداشت. مادربزرگ پدریش، تا ۸ سالگی تمام جهانش بود. تا روزی که نامهای از طرف مادرش رسید و مایا همراه مادربزرگ از استپمپز، آركانزاس راهی سانفرانسیسکو شدند.
مادربزرگ دو روز پس از رسیدن، برای همیشه از زندگی دخترک رفت. اما آخرین جملهاش، تمام زندگی مایا آنجلو را شکل داد.
«مایا، با هر سختی و مصیبتی، یادت باشد که هرگز تسلیم نشوی»
زندگی با مادری که از صبح تا سر شب دو جا کار میکرد و شبها در بار میرقصید، تا گرسنه نمانند و دخترک بتواند به مدرسه برود، زندگی نبود، مصیبت بود.
مایا شاگرد ممتاز کلاس بود و عصرها در نانفروشی محل کار میکرد، برای کمک خرج خانه.
تا که یک روز غروب “مارک دو انگشتی” او را دزدید و به اتاق متروکهاش زیر شیروانی برد،کتکش زد، فک و دندهاش را شکست، مایا را به تخت بست و طی چند روز بارها به او تجاوز کرد.
تنها این نبود؛ هر بار به او میگفت کارم که تمام شود، جنازهات را بیرون شهر میاندازم.
بعدها در جایی از زندگینامهاش نوشت که تنها چیزی که زنده نگهش داشت، صدای مادربزرگ بود که میگفت؛ مایا تسلیم نشو!
و درست در لحظهای که زندگی به مغاک مرگ رفته و هر امیدی از کف شده بود، معجزه اتفاق افتاد! /۱
«آدمی از خواب اطرافیانی که بیدار نمیشوند میمیرد»
در “ناگهان” نوشت:
«آدمی که خستهست قرص میخورد، میخوابد»
انقلاب که شد سراغش رفتند. پسرک روزنامهفروشی که دیپلم هم نداشت و یکشبه “نابغه” شد، زندانش کردند و سالها تحقیر!
تا که خسته شد،
و در ۴۰ سالگی قرص خورد و خوابید!
سالها پیش از آن روز، عباس نعلبندیان در جایی نوشته بود:
«خورشید زمانی است که مرا، که ما را، ترك گفته است»
ده سال پس از شکنجههای قرون وسطایی بابت نوشتههایش،
ده سال پس از توهین مدام و ممنوعالقلمی،
ده سال پس از آنکه خانهی محقرش را مصادره کردند و مجبور شد دوباره به خانهی پدر کارگرش بازگردد،
ده سال پس از آنکه در برابر چشمان حاضران تن نحیفش را زیر باران مشت و دشنام گرفتند و آثارش را پاره کردند و در خیابان ریختند،
درست ده سال پس از آن روز، در اول خرداد ۱۳۶۸، دیگر خسته شد.
خسته از اطرافیانی که بیدار نمیشدند،
خسته از تقدیر شومی که سالها پیشتر در جایجای آثارش هشدار داده بود،
خسته از روزگاری که هیچ تخفیف نمیدهد به انسان، به عشق، به زندگی!
که در جایی گفته بود معتاد زندگی است.
صدایش را بر نواری ثبت کرد، ساعتی پیش از مرگ، که میگفت:
«برای اینکه کلک تمام این فضاحتها و این بحثها و اینها رو بکنم…
تنها چیزی که دارم قرصه»
خستهاش کردند، قرص خورد و خوابید!
سالها پیش، آنگاه که در ۱۹ سالگی از سر اتفاق و تنگدستی، تصمیم گرفت نمایشنامهای بنویسد و به مسابقات بفرستد، در جایی از آن آورده بود:
«بر ما قصهای غمانگیز میگذرد»
و همانجا در فرازی دیگر از “پژوهشی ژرف و سترگ و نو” نوشت:
«من این تقدیر شوم را قبول ندارم. من به آن تُف میکنم»
این داستان ِپر آبِ چشم یکی از پیشروترین نویسندگان نوگرای این خاک است که بیآنکه «پایش به سالن تئاتری رسیده باشد» با اولین نمایشنامهای که در ۱۹ سالگی نوشت از طرف هئیت داوران جشن هنر شیراز “نابغه” خوانده شد و نمایشی که نوشت در سراسر اروپا بر صحنه رفت.
داستان عباس نعلبندیان که در ۲۰ سالگی نویسنده شد.
در ۳۰ سالگی زندانی و محروم از همه چیز.
و در ۴۰ سالگی خسته شد از اطرافیانی که بیدار نمیشدند، و در چنین روزهایی برای همیشه خوابید! /۱
شاهنامه: «روایتِ ناتمامِ یک ملت»؛ ضرورت بازخوانی مدرن شاهنامه
شاهنامه برای منِ امروز، نه یک قفسهی خاکگرفته از مفاخر، که یک «آینه تمامقد» است.
در قرائت مدرن، رستم و سهراب دیگر فقط یک سوگنامه نیست؛ داستانِ صلبیتِ «سنت» در برابر پویاییِ «تغییر» است. وقتی رستم، پسرش را (که نماد آینده است) قربانیِ حفظِ نظمِ مستقر (کاووس) میکند، ما با تراژدیِ شکاف نسلها روبرو میشویم. سهراب میخواست جهان را نو کند، اما رستم در گروگانِ گذشته بود.
در این نگاه:
🔹 ضحاک: یک موجود افسانهای نیست؛ استعارهای از «سیستم استبدادی» است که برای بقای خود، باید مغز (اندیشه) جوانان را ببلعد.
🔹 زنان: برخلاف تصور، حاشیهنشین نیستند. از دیپلماسیِ هوشمندانه «سیندخت» تا کنشگری جسورانه «گردآفرید»، آنها مهندسانِ صلح و امنیت در بحرانهایند.
🔹 فرّ ایزدی: همان «سرمایه اجتماعی» و «رضایت عمومی» است. شاهنامه به ما میگوید قدرت بدون عدالت، پودر میشود و به باد میرود.
شاهنامه، مانیفستِ «خرد» و «اراده انسانی» است. جایی که پهلوانان، نه با جادوی خدایان، بلکه با «انتخابهای سخت» خود ساخته میشوند.
ما هنوز در میانهی این متن زندگی میکنیم؛ گاهی رستمیم، گاهی سهراب و مدام در جستجوی «فره» گمشدهمان.
شاهنامه در قرائت مدرن، دیگر «تاریخِ گذشته» نیست؛ بلکه «آینه حال» است. ما در تکتک شخصیتها، گسستها و تردیدهای انسانِ امروز را میبینیم.
۱۰
ز قطران و ز آتش و زمهریر
ز فردوس وز حور وز جوی شیر
ز کافور منشور و ماء معین
درخت بهشت و می و انگبین
اگر شاه بپذیرد این دین راست
دو عالم به شاهی و شادی وراست
بهشتست اگر بگروی جای تو
نگر تا چه باشد کنون رای تو
به قرطاس مهر عرب برنهاد
درود محمد همیکرد یاد
#حکیم_فردوسی
۱
عمر سعد وقاس را با سپاه
فرستاد تا جنگ جوید ز شاه
چو آگاه شد زان سخن یزدگرد
ز هر سو سپاه اندر آورد گرد
بفرمود تا پور هرمزد، راه
بپیماید و برکشد با سپاه
که رستم بُدش نام و بیدار بود
خردمند و گُرد و جهاندار بود
ستارهشمُر بود و بسیارهوش
به گفتارش موبد نهاده دو گوش
✴️ اقتصادِ دلخوشی های کوچک
:Treatonomics
اقتصادِ دلخوشی، نسخهی تقویتشدهی اثر رژ لب است:
فرد در کشتی در حال غرق شدن، بهترین لباسش را می پوشد.
اثر رژ لب اساسا به این معناست:
وقتی نمیتوانید یک لباس جدید بخرید،همیشه میتوانید یک رژ لبِ نو بخرید.
1/