میدونی؟
تو یه نقطه ای از زندگی به این رسیدم که من میتونم دست از دوست داشتنت برندارم؛
و همزمان برای از دست دادن یا به دست اوردنت هم تلاش نکنم.
نقطه عجیبیه، ولی این اطمینان خاطرو به من میده که خیلی چیزا تحت کنترل من نیست و شاید حتی قرار هم نبوده که باشه.
من خیلی قصه بازم،
استاد اینکه خاطره هارو گره بزنم به جاننداران و قصه بسازم براشون؛
یه آهنگ به سادگی میتونه منو ببره به جزئیات همون خاطرهای که بهش گره خورده،
یه بو
یه صدا
یه خیابون
یه عکس
و همین خیلی راحت باعث میشه وقتی عمر یه خاطره تموم میشه، اثراتش از ذهن من پاک نشه :)