یکی از چیزایی که این روزا خیلی داره اذیتم میکنه احساس هدر رفتنه. هدر رفتن جوونیم،کاراییم، روزها و زمان. انگار همشون دارن هدر میرن و من هیچ کاری از دستم برنمیاد.
اونجایی که ایلیا گفت«زندگیم دیگه تموم شد.بخاطر ده سال فقط به دنیا اومدم؟مگه من چقد سن دارم؟ده سال فقط؟ده سال فقط میتونستم با مامانم باشم؟بعدش باید تو زندان زندگیم بمونم..» چطور دنیا واینستاد؟
چهل روز گذشته است
چهل روز است سپهر بابا بلند نشده است
چهل روز است نیمکت سینا در مدرسه خالیست
چهل روز است مهسا بی متین زندگی میکند
چهل روز است مادر آیدا چشم به راه آمدنش است
چهل روز است که مادر بهنام دیگر پسر ندارد
چهل روز است که ماهم با نگین سوختهایم
چهل روز است داغی بر روی سینه ما گذاشته اند که هنوز جگرمان میسوزد و هیزم آتش انتقام میشود
سوگند یاد کرده ایم به انتقام
این خاک را پس خواهیم گرفت به هر بهایی!
#IranMassacre
#KingRezaPahlavi