به نظر من در وضعیت پیچیدهٔ کنونی، که من به آن «بنبست مسلح» میگویم، آمریکا بیش از پنج راه پیشِ رو ندارد:
۱- با رژیم به توافق برسد؛ (که دستیابی به توافقی که مدنظر ترامپ است، بسیار بعید به نظر میرسد.)
۲- به جنگ تمامعیار و روی زمین روی بیاورد؛ (که با توجه به فشارهای موجود بر ترامپ و بهویژه شخصیت خود او، باز هم بسیار بعید است.)
۳- کار را نیمهتمام رها کند و با یک توافق نصفهونیمه از منطقه جمع کند و برگردد؛ (که با توجه به فشارهای کمرشکن بعدی، چه از سوی طرفداران خودش و چه از سوی هر دو حزب و رسانهها ــ هر کدام از زاویهای متفاوت ــ این گزینه نیز بسیار بعید است.)
۴- تصمیم بگیرد روی معادله و نیروی مردم ایران سرمایهگذاری کند؛ از حرکت مردم حمایت کند، پوشش هوایی مناسب ایجاد کند، نیروهای سرکوب و زنجیرهٔ فرماندهی آنها را هدف قرار دهد، حمایت گستردهٔ معنوی و مالی از اپوزیسیون مورد وفاق مردم به عمل آورد، دست اسرائیل را باز بگذارد و این حمایتها را بهصورت سیستماتیک تا سقوط کامل رژیم ادامه دهد.
(این تنها راهی است که میتواند همزمان اهداف آمریکا، اسرائیل و منطقه، و نیز اهداف ملت ایران را محقق کند. اما با توجه به شخصیت ترامپ، افراد پیرامون او، طرز تفکر واگرایانهٔ ماگاییها، تبلیغات ضدترامپی دموکراتها و دهها عامل داخلی دیگر در آمریکا، این گزینه نیز ــ دستکم در این مرحله ــ بعید به نظر میرسد؛ هرچند در قیاس با سایر گزینهها، بهترین گزینهٔ موجود است.)
۵- فرسایش بلندمدت را برگزیند؛ یعنی:
نه توافق کامل؛ نه جنگ تمامعیار؛ نه حمایت آشکار از تغییر رژیم؛
بلکه:
حفظ فشار اقتصادی؛ حفظ برتری هوایی اسرائیل؛
ادامهٔ حملات محدود به زیرساختهای نظامی در صورت لزوم؛ ادامهٔ مذاکرات فرسایشی؛ تشدید شکافهای داخلی رژیم؛ و انتظار برای ضعیفتر شدن هرچه بیشتر ساختار قدرت.
(اگر بخواهم از حرفهای امروز روبیو در کنگره آمریکا و رفتار دیشب ترامپ با نتانیاهو برسر لبنان نتیجهای استخراج کنم، به نظرم کاخ سفید فعلاً بیش از هر گزینهٔ دیگری به این مسیر نزدیک شده است. چرا؟
خیلی ساده؛ چون در مقایسه با سایر راهها، فعلاً کمهزینهترین گزینه در دکترین ترامپ/آمریکاست.
اگرچه متاسفانه هزینههای احتمالیاش برای ما مردم، میتواند بسیار باشد.
@ice2467_Fa بله حدود ۱۳۱ سال بعد؛
فردوسی در واقع در امتداد اون پروژهای قرار داشت که یعقوب لیث یکی از نخستین نشانههای سیاسی اون بود. به عبارتی اگه یعقوب لیث رو «شمشیر بازپسگیری» ایران بدونیم؛ فردوسی «حافظه بازپسگیری» ایران بود.
اولی حاکمیت سیاسی رو پس گرفت، دومی «روایت ایران» رو.
در تاریخ جهان، نویسندگانی هستند که در ساختن زبان ملی نقش بنیادین داشتهاند. «دانته آلیگری» با کمدی الهی به تثبیت زبان ایتالیایی کمک کرد. «شکسپیر»، ظرفیت زبان انگلیسی را گسترش داد. «سر وانتس» با دن کیشوت در شکلگیری اسپانیایی مدرن، سهم بزرگی داشت. حتی «هومر» برای یونانیان نقشی اساطیری دارد.
اما فردوسی با همه این نامها یک تفاوت عظیم دارد؛
دانته در دل تمدنی نوشت که «پابرجا» بود.
شکسپیر در کشوری «رو به اعتلا» مینوشت.
سروانتس در دل یک «امپراتوری جهانی» قلم میزد.
اما فردوسی در لحظهای تاریخی نوشت که ایرانِ سیاسی «فروپاشیده» بود؛ زبانِ قدرت، «عربی» بود؛ نخبگان کهن «حذف» شده بودند؛ و خطر اصلی، نه فقط شکست نظامی، بلکه «فراموشی تاریخی» بود.
او در چنین لحظهای شاهنامه را نوشت؛ اثری که یکسره بیش از شعر، اسطوره، و تاریخ است؛
همواره معتقدم، شاهنامه یک پروژه عظیم «بازیابی حافظه ملی» است.
فردوسی به ایرانیان یادآوری کرد که پیش از آنکه رعیتِ خلافت باشند، تاریخی مستقل، اسطورههای بزرگ، قهرمانان ملی، شکستها و پیروزیهای یگانهی خود را داشتهاند.
اگر بخواهم با زبان تمثیلیتری بگویم، فردوسی چیزی شبیه به یک «cloud backup»/ «سرور پشتیبان» برای حافظه و هویت ایران ساخت؛ آرشیوی که اجازه نداد اطلاعات تاریخی یک ملت برای همیشه پاک شود.
پرسش شما یک پیشفرض نادقیق دارد؛ فردوسی «فارسی پهلوی با خط عربی» ننوشت. شاهنامه به فارسی نو/دَری سروده شد؛ زبانی که پس از اسلام، بهویژه در خراسان و فرارود، از دل فارسی میانه و دیگر سنتهای ایرانی رشد کرد و از قرن سوم و چهارم هجری زبان شعر، دیوان و فرهنگ شد.
خط عربی هم بهخودیخود زبان را عربی نمیکند؛ همانطور که ترکی عثمانی، اردو و فارسی قرنها با همین خط نوشته شدند اما عربی نبودند.
خط، ابزار نوشتن است؛ زبان، دستگاه واژگان، دستور، آوا و سنت فرهنگی است
سپاس از نکته خوب شما. درست میفرمایید که سنت خداینامهها (و البته شاهنامه ابومنصوری) نقش مهمی داشتند. اما فقط برای حفظ دقت تاریخی: اینطور نبود که شاهنامه آمادهای بوده و فردوسی تنها منظوماش کرده باشد. از شاهنامه ابومنصوری امروز عملاً فقط دیباچهای باقی مانده و ما از سهم آن در متن نهایی خبر کاملی نداریم. از دقیقی طوسی هم به گفته فردوسی حدود هزار بیت وارد شاهنامه شده؛ یعنی بخش بسیار کوچکی از اثری که حدود ۵۰ تا ۶۰ هزار بیت دارد. هنر بزرگ فردوسی این بود که این میراث پراکنده را به یک شاهکار منسجم و جاودانه تبدیل کرد.
دونالد ترامپ روز دوشنبه در مراسمی در کاخ سفید گفت:
در ایران، شما دو گروه دارید: میانهروها و دیوانهها. و فکر میکنم میانهروها محترمتر هستند. دیوانهها میخواهند تا آخر بجنگند. البته اگر جنگی هم باشد، جنگ خیلی سریعی خواهد بود[……]اما در ایران، میانهروها بهشدت خواهان توافق هستند. و بعد شما دیوانهها را دارید، و فکر میکنم میانهروها کمی از آنها میترسند — و خب چرا نترسند؟
با توجه به شدت سرکوب اعتراضات…
اظهار نظر تازه دونالد ترامپ درباره وجود یک برساخت دوگانه از «میانهروها» و «دیوانهها» در پیکرهبندی قدرت جمهوریاسلامی، همان روایت آشناییست که سالها بخشی از نخبگان غرب- بهویژه اروپا-درباره جمهوریاسلامی تکرار کردهاند و از قضا، نظام هم در زمامداری خامنهای به آن باور موهوم در داخل و خارج دامن زد و بر باوراندناش، سرمایهگذاری «مالی/ اطلاعاتی/امنیتی»عظیمی کرد: اینکه در تهران دو اردوگاه وجود دارد؛ گروهی تندرو، ایدئولوژیک و ماجراجو که خواهان تقابل دائمیاند؛ و گروهی میانه رو و عملگرا که اگر فرصتی بیابند، مسیر توافق و عادیسازی را برمیگزینند. ترامپ در همین چارچوب مدعی شد «میانهروها» در ایران خواهان توافقاند اما از «دیوانهها» میترسند.
این تحلیل اما یک نقص بنیادی دارد: جمهوریاسلامی را با یک دولت متعارف اشتباه میگیرد.
چندی پیش مارکو روبیو توصیف دقیقتری ارائه داد؛ او گفت در جمهوریاسلامی اساساً دوگانه واقعی «تندرو» و «میانهرو» وجود ندارد، بلکه همه در یک هدف مشترکاند و فقط برخی بهتر میفهمند که برای حفظ نظام باید به مردم نان رساند و هزینههای بقا را مدیریت کرد. این گزاره، نزدیکترین صورتبندی از واقعیت ساختاری جمهوریاسلامی است.
مشکل اصلی تحلیل ترامپ این است که هنوز تصور میکند درون جمهوریاسلامی جناحی وجود دارد که حاضر است بر سر مسائل بنیادی معامله کند؛ گویی اگر فشار نظامی و اقتصادی کافی اعمال شود، این «میانهروها» از سایه بیرون میآیند و به یک توافق پایدار تن میدهند. اما تجربه پنج دهه گذشته دایما خلاف این را نشان داده.
محمد خاتمی، از «گفتوگوی تمدنها» سخن گفت اما ساختار امنیتی و ایدئولوژیک نظام دستنخورده باقی ماند. در دوران حسن روحانی، از توافق هستهای با آژانس و قدرتهای جهانی گفته شد، اما برنامه موشکی، شبکه نیروهای نیابتی و دستگاه سرکوب داخلی همچنان حفظ شد. حتی چهرههایی چون ظریف و…که در رسانههای غرب به عنوان «پراگماتیست» معرفی شدند، هرگز اصل ولایت فقیه، نقش سپاه، یا ساختار امنیتی و سرکوب را به چالش نکشیدند که هیچ، توجیه یا حتی نقش سیاهشان را به کلی انکار کردند.
چرا؟ چون جمهوری اسلامی صرفاً یک دولت نیست که بتواند مانند دیگر دولتها بر سر بخشی از سیاستهایش معامله کند و همچنان همان نظام پیشین باقی بماند. این ساختار، یک نظام ایدئولوژیک-امنیتی است که بخش مهمی از هویت و مشروعیت درونی خود را بر سه ستون بنا کرده است: تقابل با غرب، پروژه هستهای بهعنوان ابزار بازدارندگی و پرستیژ، و شبکه منطقهای نفوذ.
اگر این سه ستون به شکل واقعی فرو بریزند، مسئله دیگر فقط تغییر سیاست خارجی یک نظم سیاسی نیست؛ خود هویت هسته سخت قدرت است که دچار بحران میشود.
اینجاست که با خطای محاسباتی ترامپ مواجهیم. ترامپ جهان را اغلب با منطقِ بهاصطلاح
deal-making میبیند و همچنان با ذهنیت یک معاملهگر به تهران مینگرد: با این فرض که در هر ساختاری بالاخره گروهی «عاقلتر» وجود دارد که وقتی هزینهها بالا رفت، تصمیم به معامله میگیرد.
اما جمهوریاسلامی در این نقطه، شبیه به یک شرکت تجاری یا حتی یک دولت کلاسیک نیست؛ بیشتر به ساختاری مشابه با نظامهای ایدئولوژیک قرن بیستم ( شوروی، چینِ مائو، کوبای کاسترو و…) شباهت دارد که گاه حاضر بودند هزینههای عظیم اقتصادی و انسانی بپردازند اما عقبنشینیای نکنند که فلسفه وجودیشان را تهدید کند.
بله اختلافات درون جمهوریاسلامی کاملا واقعی است، اما این اختلافها بر سر «چگونه حفظ کردن نظام» است، نه بر سر «آیا این نظام باید در ماهیت خود تغییر کند یا نه». یکی میگوید با سرکوب خونینتر و خشنتر بمانیم، دیگری میگوید با انعطاف تاکتیکی بیشتر. یکی از تقابل آشکار دفاع میکند، دیگری از مدیریت بحران. اما هر دو در حفظ معماری اصلی قدرت، بهشدت مشترکاند.
ترامپ ظاهرا هنوز، در پی یافتن «طرف منطقیتر» درون این ساختار است. روبیو اما واقعیت تلختری را بیان کرد: «همه سوار یک کشتیاند؛ اختلافشان فقط بر سر روش نجات کشتی است، نه مقصد آن.»
و تجربهی متعینِ ۴۷ سال گذشته نشان میدهد که تاریخ، تا این لحظه، به نفع همین تحلیل دوم رأی داده است.
@hamidagayi09@stealthybirdman این ادبیات گروههای سیاسی از دهه ۲۰ خورشیدی علیه هردو پهلوی ( که یکی را نوکر انگلیس و دومی را دستنشانده امریکا میخواند) بود نه تاریخ. این حرفها هیچ نوع اعتبار تاریخی ندارند مگر مصرف پوپولیستی سیاسی.
به این دست قضاوتها میگوییم «پسنگری تاریخی»!
یعنی امروز وانمود کنیم که نتیجه فلان سیاست، از همان ابتدا بدیهی و قابل پیشبینی بوده.
نه نبوده.
واقعیت چه بود؟ در آن ایام، ما با فقر «مطالعات آکادمیک بومی»، و با دادههای بسیار محدودی در «جامعهشناسی روستایی ایران» مواجه بودیم.
در زمان اجرای«اصلاحات ارضی»، نه در ایران و نه در سطح جهانی، هیچ اجماع علمیِ محکمی علیه این سیاست وجود نداشت.
از رئیسجمهوری آمریکا «جان اف کندی»گرفته تا صدرِ اتحادِ شوروی سوسیالیستی «نیکیتا خروشچف» ، و دیگر رهبران بلوک شرق، از آن اصلاحات، حمایت یا ستایش کردند.
رادیو مسکو که رسما و درسلسله برنامههایی ازش دفاع کرد.
در داخل هم، مخالفتها عمدتاً محدود بود به بخشی از خوانین بزرگ که منافع شخصیشان به خطر افتاده بود و چند آخوند سهمِ امام بگیر و وابسته به همان ساختار فئودالی. یعنی درکی از تبعات نبود، بحث منافع فردی بود.
قاطبهی روشنفکران یا سکوت کردند( به نوعی خلعسلاح ) یا به طبعَِ شوروی، استقبال.
دهقانان هم عمدتا، مسرور از شکسته شدن ساختار کهن ارباب و رعیتی، و مالک زمین خود شدن، شاه را «پدر انقلاب سفید» نامیدند.
شاید تنها پژوهش قابل اعتنا درباره ساختار دهقانی ایران را هشت سال قبل از اصلاحاتِ ارضی، خانم «آن لمپتون» نوشته بود که ایرانشناس و تاریخنگار (و همزمان از همکاران ام.آی.سیکس در سفارت انگلیس در تهران) بود؛ با کتاب «مالک و زارع در ایران» (۱۹۵۳)
بجز آن، پژوهش آکادمیک و یا مرجعی در کار نبود. حتی از سوی آن «مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی» که احسان نراقی، ۱۳۳۷ در دانشگاه تهران بنا نهاد.
اینکه امروز، بسیار رایج است که با داناییِ پسینی، خیلیها میگویند «از اول معلوم بود تصمیم شاه در این فقره اشتباه است»، به گمانم نه فیلی هوا کردهاند و نه تحلیل؛ صرفاً یک بازنویسی تاریخ است.
به گواه همین تاریخِ پسنگر، شاه در زمینههای متعددی باهوش بود، و ای بسا در مواردی هم آیندهنگر، اما قطعا «جام جم» نداشت.
سیاست در بستر اطلاعاتِ زمان خودش سنجیده میشود، نه با داناییِ بعدی ما.
مشکل اصلی، نه خودِ «ایدهی اصلاحات ارضی» بلکه کیفیت اجرا و فقدان نهادهای مکمل بود؛ فقدانِ یک بازار کار صنعتیِ آماده بود؛
فقدان شرکتهای تعاون روستایی بود؛
آموزشِ ناکافی برای روستاییانِ خو کرده به سنت پیشین بود؛
و نهایتا در چنین متنی بود، که برهمزدن یک نظم بدون جایگزینِ پایدار، صفرا فزود.
دانستن اینها نیازمند یک سنت آکادمیک قدرتمند است-که فارغ از اینکه شاه حرفش را میپذیرفت یا نه- ما نداشتیم.
اینها را حالا میدانیم.
کسی که نظم هزار ساله ایران رو با اصلاحات ارضی بر هم زد شاه بود.
بی انصافیه که یه کلیت موهومی رو مقصر بدونیم بابت جهل و قشری بودن یا چپگرایی که مد اون زمان بود و خیلی تقصیری درش نداشتن در حالی که شاه فرنگ رفته قصه ما به مثابه معمار ناشی حین نوسازی خانه رو بر سرشون آوار کرده :))
شما همین الان میبینید ج.ا چطوری سهم حکومت رو از صورت مسئله حداکثر کرده، حکومت کارت های بازی نکرده در ۵۷ بسیار داشت.
با چند نکته مهم پاسخ شما( تمرکز شدید قدرت، بلامنازع شدن پادشاه، و متوقف کردن مشروطیت) موافقم که پاشنه آشیل سیستم بودند. اما همچنان با داوری شما درباره پیشبینی پذیری تبعات اصلاحات ارضی توافق ندارم. مضافا اینکه من هم نگفتم ۵۷ را یکسره به پای مردم بنویسیم. چندبار تاکید کردم که مردم و بیماریهای فرهنگی ما از عوامل اصلی بود که به عوامل فرعی، میدان داد.
تا جایی که من اسناد و مدارک و پژوهشهای مرتبط را دیدهام، چنین مطالعاتی آنهم از سوی گروههای سیاسی، اساسا نه وجود داشته و نه محل بحث بوده. نهادهای دولتی همیشه پژوهشهای رسمی داشتهاند اما نه چنان که چندان به کار آید. مهمترین متن، عمدتا همان کار لمبتون بوده تا آن زمان. اما از نیمه دهه چهل به بعد، موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی به همت نراقی و دکتر صدیقی تاسیس و پژوهشهای میدانی آغاز میشوند. جایی که دکتر صفی نژاد از بهترین جامعه شناسان روستایی ایران را تربیت میکنند.
این جنس روایتها به رغم موضع حقبه جانب، چیزی نیست مگر نسخهی شیکی از همان فرافکنی جنگسردی؛ همان رمانتیسیسمِ کهنهای که ناخواسته، «استبداد خودی» را پشت «نظم جهانی» محو میکند.
نه دوست عزیز؛ ما قربانی کاپوچینوی ارزان شهروند غربی نشدهایم؛ قربانی آن هیولای فرانکشتاینی شدیم که از ۵۷، خودمان به دست خودمان ساختیماش؛
وقتی که آن مدرنترین و کارآمدترین نظم اقتصادی، فرهنگی و «درک توسعهگرایانه»که خاورمیانهی نکبتزده تا آن زمان به چشم دیده بود را، با چرکترین و متعفنترین بخش سنتهامان تعویض کردیم و سالها بهش مفتخر بودیم.
ایران را مالیاتدهنده آمریکایی، شهروند آلمانی و مصرفکننده فرانسوی ویران نکرد؛
ایدئولوژی آپوکالیپتیک، فساد بیحد، سرکوبِ جنونبار سایکوتیک، و غارتِ چَپو زده و ایلیاتی ویران کرد.
وقتی علت را در بیرون جستوجو کنیم، مسئول اصلی را از صحنهی جرم خارج کردهایم.
کل نظم کنونی دنیا بر این اصل استواره که شهروند غربی بتونه صبح بیدار شه، قهوهی ارزانش رو بنوشه، بره سر کار و به دولتهای غربی مالیات بده و جنس ارزان چینیش رو مصرف کنه و از مواهب ریز و درشت زیستن در دموکراسیِ سرمایهداری بهره ببره. واسه اینکه این سیستم حفظ بشه لازمه که کشورهای ما بگالند باشه و بگالند باقی بمونه.
اون قسمت عذاب وجدان قضیه رو هم با پرچم فلسطین و امثال اون آرام میکنن. درد ما از اساس به تخم اینهاست.