شاید بعضیها ندونن من دو اکانت دارم. وقتی اولی ساسپند شد اینو زدم و اولی رو البته تونستم برگردونم.
اینو مدتهاست فعال نیستم.
اما شاید از این به بعد با این اکانت بیشتر غیرسیاسی توییت بزنم.
سخت نمیگیرید و صحبتم همین بود.
تقابلِ دو غول. یکی میخواهد قدرتش را محک بزند، دیگری هیچ علاقهای ندارد که بیهوده و برای لذت، دستانش را رو کند.
عمقِ یکی پیدا نیست، دیگری میخواهد بداند تا کجا عمق دارد.
نمایندگانِ آشوب و استراتژی.
دوئلی تا پای مرگ که متاسفانه هنوز انیمیت نشده.
بالاخره فصل دوم last of us را دیدم. سریال لایق تنفری که گرفت نبود. اولا که کشش داستانی بخش دوم بیشتر از این نبود. قصه قصهی انتفام بود. احساسات به خوبی نشون داده شدند. سکانس بالکن بینظیر بود.
در سیکل تنفر حالش را ببرید، اما پیام داستان را نگرفتید.
عشقِ من به هردوی این عزیزان.
تو هر قدم از این مسیر، نقابهایی افتاد و زمان، یکی یکی قهرمانای پوشالیمون رو گرفت.
ولی ما، بیتوجه به بیاخلاقیِ بلندگو به دستها،
اسم #مهسا_امینی ها رو به دوش کشیدیم.
دست به دست هم، ریشهی هم شدیم.
و از یاد نبردیم که خونه کجاست؛ #وطن کجاست.
تو تاریکی نمیبینی
من نشونت میدم
@KhdyjK@GrayCat30124148 الان با این نوع برخورد شما تبدیل به درد مشترک میشه؟
منِ شمالی وقتی میبینم حکومت آشغال ج.ا فاجعهای که تو خزر رقم زده رو داره برای خلیج فارس و جزایر سه گانه هم رقم میزنه، اعتراض میکنم.
تفرقهافکنی نمیکنم.
نمیگم «دیگی که برای من نجوشید، سر سگ توش بجوشه»!!!
چون ما خودِ ایرانایم.
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم نمی دانم
فریدون مشیری
#PersianGulf#خلیج_فارس
ملیگرا و عاشقانِ وطن این عزیزان بودند که از تبریز قیام کردند تا تهران با خطر از دست دادنِ جان.
صد و اندی سال پیش.
نگفتند ما که تبریزیم؛ تهران به ما چه.
امروز عدهای بهاصطلاح مدافعان ملتشان، جلوتر از نوکِ دماغِ خود نمیبینند.
«سختگیری و تعصب خامیست
تا جنینی کار خونآشامیست»
خشم "ممکن است" در جبهه و خدمتِ خیر بهکار گرفته شود. اما نفرت نمیتواند خیر باشد و همیشه شر است. خشم داغ است و خودبهخودی، نفرت سرد است و انتخابی. نفسِ خشم در پیِ برقرار کردنِ توازن است، نفرت اما تسلط میخواهد و تمرکزِ قدرت.
گوشت را از استخوان جُدا کن تا به آنچه میخواهی برسی.
«امر جنسی فریب طبیعت است تا ما را به زاد و ولد وادارد؛ در حالی که میپنداریم دنبال لذت و عشق هستیم، در حقیقت ابزار طبیعتیم برای ادامهٔ نسل»
و کلاغی که مجبوره اَدای بُلبُل دربیاره؛ رنجِ یک نر.
یه اتفاق خیلی عجیبی که برام افتاد این بود که دیروز وقتی مرخصی بودم کارفرمام زنگ زد گفت پسره سوپر مارکت نزدیک محل کارم که چند ساله ازشون خرید میکنم اومده دنبال من میگشته دیده نیستم یه نامه داده به کافرمام که به دستم برسونه اینم از محتوای نامه👇🏻💀
مُردهها را خوردند.
آزادی را سند زدند.
زندهها یکییکی زخمخورده و پاره پوره، تنها به حالِ خود رها شدند.
آی زندهی پاره، تو سرنوشتِ مُردن را میدانی، اما هزینهی بازستاندنِ آزادی چیست؟
شاید که با خون، باید دوباره چشماندازِ آزادی را زُدود.
دیروز خون. امروز خون. فردا خون.