فردای انفجار در کاج کمرهام را گرفتم و رفتم به قبرستان، پژواک "مخته" و گریههای مادران که دختران شان را از دست داده بودند همهجا را درنوردیده بود.در کنار این، دهها عکس تلخ دگر از آن روز گرفتم و هنوز جرات نکردم نشر کنم. احساس شرمندگی و پوچی میکنم.
به همین سادگی، به همین پیچیدگی
مکبوک ام گم شد، به مکبوک جدید وقتی اپل آیدی سابقه را وارد میکنم سوالهای امنیتی میپرسه، مثلا اسم کوچک رفیق دوره مکتب حالا هر که را میزنم قبول نمیکنه. کسی تجربه داره چه باید کرد؟
فراموشی، فراموشی میآورد!
صبح که باشگاه نرفتم، مادرم فهمید حالم خوش نیست. آرام رفت صبحانه آورد. صدای چرخیدن کلید در قفل را شنیدم؛ دیدم که نمیتواند آن را بیرون بکشد.رفتم که کمکش کنم، دروازه را بستم و برگشتیم؛ یک ساعت بعد همسایه کلید را آورد. آدمها خود میدادند چگونه فرومیریزند
@GhamariVafa چقدر بیچاره هستید که این یک صحنه کوتاه و ورزشی برای شما اهمیت داره. ترامپی که سلیمانی را کشت و رهبر شما را با ۴۰ فرمانده دانه درشت حذف کرد حالا برای شما رقص یک فوتبالیست خوشحال کنندهست. قانع بودنم گاهی خوبه ها!
تو فرهنگ لغت زبان فارسی گنج هایی داریم که نمیدونم چرا ازش استفاده نمی کنیم
واقعا زیرخانه زیباتره تا زیرزمین و مفهوم رو بهتر میرسونه شفاخانه که بریم از اسمش معلومه که برای بهتر شدن میریم و خیلی انرژی مثبتی میده تا اینکه اسم منفی بیمارستان رو بیاریم
نظرتون ؟؟؟
مرگ اغلب سراغ کسانی میرود که بیشترین تلاش را برای دور کردنش کردهاند. آروینیالوم تمام عمر آموخت که افسردگی ریشه در «زندگی نزیسته» دارد و رهایی در پذیرش واقعیت وجود و زیستن کامل است. حالا خبر خودکشی پسرش، این پارادوکس تلخ را کامل کرد: حتی حکیم مرگ، از تراژدی آن مصون نماند.
"گاه، «نوشتن»، کنشی گریزناپذیر و تکرارشونده در پاسخ به اضطرابی چارهناپذیر است. کنشی که ربطِ مستقیم و معناداری به آن اضطرابِ خاص ندارد. در چنین حالتی، «نوشتن»، نمونهی نابِ وسواسِ اجباری (OCD) است: اضطرابی که قرار است با کلمات قرار بگیرد (و نمیگیرد)."
افغانها به پاس گل ندیم امیری افتخار میکنند. امیری در آلمان بزرگ شده، در آلمان رشد کرده و شهروند آلمان است نه خودش را افغان میداند نه در حوصله انسان اروپایی این موارد میگنجد. حالا شما دنبال تذکره نداشته او بگردید که قوم و نژاد او چیست؟!
یک بار شوهرخالهم تو اتاق من نماز میخوند؛ به «در جستوجوی زمان از دست رفته» نگاه کرد. گفت «آقا محسن، آخه دربارهی چی این همه نوشته؟» گفتم «راهنمای چای خوردن با کیک یزدیه، آقای حیدری.»