مرگ خودخواسته ویکتور یالوم (رواندرمانگر و فرزند اروین یالوم)، فراتر از یک تراژدی شخصی، مواجههای تکاندهنده با فلسفه و بنیانهای فکری خود یالوم است. این اتفاق را نباید شکست روانشناسی در برابر بیماری دانست؛ بلکه تجسم عریان و بیرحمانه آزادی مطلق و مسئولیت فردی انسان در قبال رنج زیستن است.
یالومِ پدر همواره فرزند را «پروژه جاودانگی» انسان برای فرار از اضطراب مرگ میدانست؛ اما ویکتور با قطع این زنجیره، بازیِ معناسازی را به چالش کشید. مرگ او نشان داد که تئوریهای روانشناختی، کتابهای پرفروش و بینشهای عمیق فلسفی، در لبه پرتگاه نهایی وزن چندانی ندارند. رنجِ بودن، گاه چنان اصیل و نفوذناپذیر است که با هیچ ساختار تسلیبخشی درمان نمیشود.
ویکتور با رفتنش تلخترین درس اگزیستانسیال را به تصویر کشید: انسان در مواجهه با رنج خویش کاملاً تنهاست، حتی اگر فرزند یکی از بزرگترین رواندرمانگران تاریخ باشد.
آنجا که پوچی تمامقد میایستد، واژهها کم میآورند.