پرسید: اگه اینجا بود بهش چی میگفتی؟
مکث کردم و بعد هم گفتم نمیدونم، ولی این شعر اومد تو ذهنم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
#سعدی
پس از پایان جنگ، یا حتی قبلش، یکی از وظایف بزرگ فرهنگی ما اینه که این گزاره منطق رو برای همه جا بندازیم:
«اثبات شیء، نفی ما عدیٰ نمیکند»
اگه من بگم فلانی عنه، به این معنا نیست که هیچکس دیگه عن نیست
اگه میگم کودککشی غیر انسانیه، به معنای انسانی بودن کشتن بزرگسالان نیست
اگه با زدن نیروگاه مخالفم، طرف عرزشیا نیستم
اگه میگم فلانی گه خورد، به این معنا نیست که اون یکی گه نخورد
متاسفانه n درصد مخاطبان، از اصلاحطلب و اکانت عرزشی و اکانت برانداز و قاضی و بازجو و راننده تاکسی و کارگر فصلی، در درک این گزاره منطق مشکل دارن
خیال میکنی که تونستی ازش بگذری، در حالی که با اولین صدای انفجار فکرت درگیرش میشه و بیخبری دیوونهت میکنه…
راستی
مطمئن میشی که این حس یکطرفه بوده و کسی میون انفجارا نگران تو نمیشه…
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
آه میبينم، میبينم
تو به اندازهٔ تنهايی من خوشبختی
من به اندازهٔ زيبايی تو غمگينم
حمید مصدق
🎶 فراموشیها - امید نعمتی
کسی که اعتراض داره، شعار میده و سر و صدا میکنه، حقشم هست و خاک بر سر حکومتی که اون صدا رو خفه کنه.
کسی که اسلحه دست میگیره، مواد آتشزا استفاده میکنه، بانک و اموال عمومی و خصوصی رو تخریب میکنه، یا آشوبگره یا بلد نیست اعتراض کنه. هزینهشم سرکوبه طبیعتاً. وایسته نگاه کنه؟!
یه چیزی به خودت وصل میکنی که یادت بیاره بهش فکر نکنی و باهاش حرف نزنی تو سرت…
صبح و عصر قرص میخوری که بتونی فقط یه ذره، یه سر سوزن خودت رو جمع کنی…
بعد میای میبینی موهاش کوتاه شده… نمیمیری؟