به:
شاهنشاه رضا پهلوی؛ نگاهبانِ ایران زمین
همگی نیروهای دادفر؛ نِگهبانان داد و فره ایران زمین؛ “آرتش، ساواک، گاردها، شهربانی و ژاندارمری شاهنشاهی ایران”
هشدار پایانی؛ در میانه خانِ هفت بازپسگیری ایران؛ رستاخیزِ پادشاهی ایران؛
“شاه کار؛ پیوند جاودانِ اهورامزدا، پادشاه، میهن و مردم”
پادشاهی ایران در ژرفای جان، یاد همگیِ سربازانِ راستینِ جان فدای میهن، چه آنها که جاوید شاه گویان، به دست رژیم اهریمنی اشغالگر ایران، و چه مردمانی که به هر گونه در این جنگ ناخواسته “تحمیل شده از سوی اهریمن سرشتانِ کارگزارِ بیگانگان، حاکم شده بر ایران” و هم آنها که در راستای انجام خویشکاری میهنی “نه برایِ نگهداری از رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی” و به ویژه؛ کودکان سرزمین اهوراییمان ایران،که جاوید نام گشته، و به جهان مینوی شتافتند را، گرامی داشته و دل آرامیِ بستگان و دوستانِ آنها را خواهان است.
بیگمان، هم اینک، زمان آن فرا رسیده است که پادشاه و همگیِ نیروهای دادفر شاهنشاهی ایران “هر دو” در جایگاه راستین و درست تاریخی خود ایستاده، همزمان به ایران و دو سندِ فرمندِ قانونی ”دادبنایِ شاهنشاهی ایران”؛ “شاه راه”؛ قانون اساسی مشروطه پادشاهی ایران، “خونبهای نیاکانمان در فرمانِ شاه، ۱۴ اَمرداد ۲۴۶۵” و انقلاب سپید شاه و مردم “همه پرسی ۶ بهمن ۲۵۲۱ شاهنشاهی ایران با فرمانِ شاهنشاه آریامهر به انجام آن” سوگندِ وفاداری یاد کنند تا از ژرفای جان، با انجامِ خویشکاریِ میهن پرستانه، ایران را، در این گردنه تاریخ، با تنها راه درمانِ پلیدی و پیشگیری از نابودی، رهایی بخشند.
ایدون باد؛ اینچنین باد و خواهد بود!
پاینده ایران
دکتر شهاب الیاس؛ پزشک
نخ��ت دبیرِ پادشاهی ایران
۲۵۸۵۱۴۱-۳۵
تیرشید ۲۸ اَمرداد ۲۵۸۵ (۱۴۱+)
چهارشنبه ۱۹ آگست ۲۰۲۶ (۵۰۲۲+)
رونوشت:
مردم خردمند و نیک اندیش ایران
شهبانو فرح پهلوی؛ مادر ایران زمین
شاهدخت نو ر پهلوی؛ (ولیعهد) جانشینِ قانونی پادشاهی ایران
دکتر داوود فرمانی؛ نخست دبیرِ باهمادِ همگرایی ایران؛ سرپرست باهماد دادوری و دادگری؛ پادشاهی ایران
دکتر احمد مصطفی لو (پزشک)؛ سرپرست گاردهای پادشاهی ایران؛ سخنگوی ستاد مشترک عملیاتی (افسر اطلاعاتی و امنیتیِ دولت شاهنشاهی ایران)
کدبان بهروز میلانی؛ سرپرست باهماد پیوندها و ساتراپی سوئد؛ سازمان هماهنگی مشروطه پادشاهی ایران
گیرندگان: ۲۱ کشور
• ایالات متحده آمریکا؛ رئیسجمهور دونالد ترامپ
• دولت اسرائیل؛ نخستوزیر بنیامین نتانیاهو
• پادشاهی متحد بریتانیای کبیر؛ اَندرو ماری بِرنام
• جمهوری فدرال آلمان؛ صدراعظم فریدریش مرتس
• جمهوری فران��ه؛ رئیسجمهور امانوئل ماکرون
• جمهوری ایتالیا؛ نخستوزیر جورجا ملونی
• پادشاهی اسپانیا؛ پادشاه فلیپه ششم
• کنفدراسیون سوئیس؛ رئیسجمهور گای پارملین
• پادشاهی نروژ؛ نخستوزیر یوناس گار استوره
• پادشاهی هلند؛ پادشاه ویلم-الکساندر
• پادشاهی سوئد؛ پادشاه کارل شانزدهم گوستاو
• جمهوری مصر؛ رئیسجمهور عبدالفتاح ال سیسی
• پادشاهی عربستان سعودی؛ ولیعهد محمد بن سلمان بن عبدالعزیز آل سعود
• پادشاهی هاشمی اردن؛ پادشاه عبدالله دوم
• امارات متحده عربی؛ شیخ محمد بن زاید آل نهیان
• پادشاهی بحرین؛ پادشاه حمد بن عیسی آل خلیفه
• جمهوری ارمنستان؛ رئیسجمه��ر وهاگن خاچاتوریان
• جمهوری آذربایجان؛ رئیسجمهور الهام علیاف
• جمهوری هند؛ نخستوزیر نارندرا مودی
• جمهوری ترکیه؛ رئیسجمهور رجب طیب اردوغان
• کانادا؛ نخستوزیر مارک کارنی
• و…
💻 https://t.co/gOPGAjpzQi
🔻🔻🔻🔻
راه های پیوند با پادشاهی ایران
Tell: +1-416-474-4155
[email protected]
https://t.co/FsicfOHOVV
🔻🔻 🔻🔻
🔆 🆔 پادشاهی ایران @PadShahyIran
🔆 🆔 شاهنشاه @PahlaviReza
🔆 🆔 شهبانو @ShahbanouFarah
🔆 🆔 شاهدخت @NoorPahlavi
جانشین (ولیعهد) قانونی پادشاهی ایران
🆔 دکتر شهاب الیاس @DrEliasOfficial
نخست دبیرِ پادشاهی ایران
🆔 @AhmadMostafalo4
دکتر احمد مصطفی لو
سرپرست گاردهای پادشاهی ایران
🆔 @Mario99295438 دکتر فرمانی
نخست دبیرِ باهماد همگرایی ایران
🆔 کدبان بهروز میلانی @Pishahan1GBG
سرپرست باهماد پیوندها؛ سازمان هماهنگی مشروطه پادشاهی ایران
🆔 @HelloSamIamm 🆔 @Artemis2537 🆔 @KFarpour 🆔 @ShokaranOffici 🆔 @FarehIranTV @ManookKhodabak1
@Libertyandmore @DerafsheKherad1 @AryamehrBahman
Recipients: 21 Nations
@realDonaldTrump @IsraeliPM
@andyburnham @_FriedrichMerz @EmmanuelMacron @GiorgiaMeloni @CasaReal @ParmelinG @jonasgahrstore @koninklijkhuis @Kungahuset @MarkJCarney @EGPresidency_AR @KingSalman @MohamedBinZayed @QueenRania @hamaadalkhalifa @President_Arm @presidentaz @narendramodi @RTErdogan
امید به تندرستی ایشان، بیگمان هم پالکی های حزب در بند کشنده قانون مشروطه در آینده ایران بایستی با گناهِ خیانت “آگاهانه یا نابخردانه” در دادگاه های میهنی پاسخگو باشند.☠️
تاریخ ایران، هرگز از داریوش همایون خائن نخواهد گذشت که این کژ راههِ تاریخ را پایه گذاری کرد.
شاه @PahlaviReza
هممیهنان عزیز،
تلاش جمهوری اسلامی برای افزایش قیمت بنزین، بار ��یگر بیکفایتی و نابسامانی ساختاری بازار انرژی ایران تحت سلطه این رژیم را آشکار کرده است.
در شرایطی که جمهوری اسلامی منابع کشور را صرف تروریستهای خارجی و سرکوبگران داخلی میکند، مقامات نظام و نزدیکانشان در غارت اموال ملی با یکدیگر رقابت میکنند و بیکفایتی رژیم در اداره کشور کمر خانوارها را شکسته و ایرانیان را فقیر کرده است. تحمیل افزایش قیمت سوخت به مردم، اشتباهی نابخشودنی و خیانتی بزرگ است. نمیتوان بهای سوخت را با کشورهای دیگر مقایسه کرد، در حالی که درآمد ایرانیان به ریال و زیر خط فقر است.
مسئله سوخت و انرژی در تقر��باً همه کشورهای جهان، حتی بسیاری از کشورهایی که منابعی بسیار کمتر از ایران دارند، بهطور روزمره و بدون بحران مدیریت میشود.
از یک سو، مافیای قاچاق سپاه روزانه دهها میلیون لیتر سرمایه ایران را از طریق تانکر، خط لوله و اسکله قاچاق میکند و از سوی دیگر، مافیای خودرو، خودروهای بیکیفیت و پرمصرف را به ملت تحمیل میکند. این فرقه تبهکار که قادر به حل مشکل نیست، از طریق دستگاه پروپاگاندای خود بار کمبود سوخت را بر دوش مردم میگذرد و آنها را عامل افزایش مصرف و قاچاق سوخت معرفی میکند.
جمهوری اسلامی، رژیمی بیکفایت، فاسد و ضدایرانی است که خود ریشه این نابسامانی���هاست و هرگز قادر به حل آنها نخواهد بود.
تنها راه نجات ایران و پایان این چرخه ویرانگر، برانداختن کامل این رژیم و استقرار دولتی ملی و کارآمد است. «پروژه شکوفایی ایران» برنامههای روشنی برای ایجاد توازن میان تولید و مصرف سوخت تدوین کرده است. این برنامهها بر پایه به��رین شیوههای آزمودهشده جهانی و تجربه ملی ایران در مدیریت منابع انرژی استوارند و پس از سقوط این رژیم، در دوران گذار، اجرایی خواهند شد.
پاینده ایران،
رضا پهلوی
آنچه امروز به آن نیاز داریم، نه نمایشهای مضحک و سناریوهای سرگرمکننده با دلقکسازی از چهرههایی مانند قاسم توپچی، امیر دله و بقیه پس مونده های ذباله های جمهوری اسلامی، بلکه برنامهای روشن، منسجم، عملیاتی و پاسخگو برای براندازی جمهوری اسلامی، برای امروز و جلوگیری از اعدام ها است. مسئله اصلی باید رویارویی مستقیم، هدفمند و سازمان��یافته با جمهوری اسلامی و قرار دادن آن در برابر اراده واقعی مردم باشد؛ هر مسیر دیگری، صرفاً انحراف افکار عمومی از هدف بنیادین مبارزه است و فرار از کار مشکل و به امید اسرائیل که کلید دروازه شهر را به قاسم توپچی تقدیم کند.
هر طرحی که بهجای تمرکز بر براندازی، انرژی جامعه را صرف حاشیهسازی، چهرهپردازی و نمایشهای خیمهشببازی کند، عملاً به بهانهای در دست "مدیر پروژه" برای فرار از پاسخگویی تبدیل میشود. در چنین سناریویی، چهرههای نمایشی نیز چیزی فراتر از عروسکهای خیمهشببازی یک تیم هدایتشده در دور پادشاه نیستند؛ تیمی که بهجای ارائه راهبرد، مسئولیتپذیری و نقشه راهی واقعی برای براندازی، با تولید هیاهو میکوشد شکستها، تناقضها و بیعملی خود را پنهان سازد. امروز زمان نمایش نیست؛ زمان تدوین برنامه، تعیین مسئولیتها و حرکت جدی در مسیر براندازی است.
آنچه امروز به آن نیاز داریم، نه نمایشهای مضحک و سناریوهای سرگرمکننده با دلقکسازی از چهرههایی مانند قاسم توپچی، امیر دله و بقیه پس مونده های ذباله های جمهوری اسلامی، بلکه برنامهای روشن، منسجم، عملیاتی و پاسخگو برا�� براندازی جمهوری اسلامی، برای امروز و جلوگیری از اعدام ها است. مسئله اصلی باید رویارویی مستقیم، هدفمند و سازمانیافته با جمهوری اسلامی و قرار دادن آن در برابر اراده واقعی مردم باشد؛ هر مسیر دیگری، صرفاً انحراف افکار عمومی از هدف بنیادین مبارزه است و فرار از کار مشکل و به امید اسرائیل که کلید دروازه شهر را به قاسم توپچی تقدیم کند.
هر طرحی که بهجای تمرکز بر براندازی، انرژی جامعه را صرف حاشیهسازی، چهرهپردازی و نمایشهای خیمهشببازی کند، عملاً به بهانهای در دست "مدیر پروژه" برای فرار از پاسخگویی تبدیل میشود. در چنین سناریویی، چهرههای نمایشی نیز چیزی فراتر از عروسکهای خیمهشببازی یک تیم هدایتشده در دور پادشاه نیستند؛ تیمی که بهجای ارائه راهبرد، مسئولیتپذیری و نقشه راهی واقعی برای براندازی، با تولید هیاهو میکوشد شکستها، تناقضها و بیعملی خود را پنهان سازد. امروز زمان نمایش نیست؛ زمان تدوین برنامه، تعیین مسئولیتها و حرکت جدی در مسیر براندازی است.
برونسپاری سیاست**: اتکا به دستگاههای امنیتی خارجی، حتی در سطح تصور عمومی، استقلال جریان را مخدوش و مخالفان داخلی را قادر میکند آن را پروژهای غیرملی معرفی کنند.
جانشینی نمایش بهجای سازمان**: منازعات شخصی، لقبسازی، نشستهای رسانهای و تولید هیجان ممکن است توجه ایجاد کنند، اما شبکه اجتماعی، اعتصاب هماهنگ، رهبری پاسخگو و ظرفیت اداره کشور نمیسازند.
خطر بازتولید استبداد**: جریانی که پیش از دستیابی به قدرت، شفافیت، تکثر و پاسخگویی را رعایت نمیکند، تضمینی ندارد که پس از دستیابی به قدرت به این اصول وفادار بماند.
پرسش نهایی**: معیار جدیبودن هر مدعی نه شدت مخالفت او با جمهوری اسلامی، بلکه کیفیت پاسخ او به این پرسش است: «قدرت را چگونه منتقل، محدود، قانونی و سرانجام به انتخاب آزاد مردم واگذار خواهید کرد؟»
"ایرج مصداقی، جاده صاف کن قاسم توپچی-حمله به مشروطه و قاضی مرگ در دفترچه فلاکت ایران"
هرگاه یک جریان سیاسی، بهجای تدوین برنامهای روشن، سنجشپذیر و در دسترس برای براندازی از جمهوری اسلامی در امروز، عمدتاً به اعتبار تاریخی و سرمایه نمادین پادشاهی تکیه کند، مشروعیت عاریتی را جانشین توانایی سیاسی کرده است. اعتبار یک نام یا نهاد تاریخی، هر اندازه نیز گسترده باشد، بهخودیخود نمیتواند فقدان سازمان، راهبرد، رهبری پاسخگو و طرح دوران گذار را جبران کند. همچنین، اگر میراث فکری برخی چهرههای برخاسته از تحکیم وحدت یا کنشگرانی چون ایرج مصداقی، از نگاه منتقدان، گرفتار درکی محدود از جامعه متکثر ایران باشد، چنین رویکردی نه امیدی پایدار برای مقابله با جمهوری اسلامی میآفریند و نه اعتماد عمومی لازم برای تأسیس نظمی ��زاد و انسانی را فراهم میسازد.
پروژهای که افق آن، بهجای اتکا به اراده مستقل شهروندان ایران، با تصور حمایت قاسم توپچی (به توپ بستن مشروطه)، اطلاعاتی یا امنیتی اسرائیل تعریف شود، پیش از آنکه با مانع قدرت مستقر روبهرو گردد، با بحران مشروعیت ملی مواجه خواهد شد. حتی اگر این نسبتها صرفاً حاصل برداشت افکار عمومی باشند، همین تصور که آینده ایران در اتاقهای قدرت واشینگتن و با میانجیگری افرادی چون مارک لوین و امیلی شرایدر طراحی میشود، میتواند یک جنبش سیاسی را از پایگاه اجتماعی خود جدا سازد. هیچ قدرت خارجی قادر نیست "کلید دولت" را به تحکیم وحدت خائن تقدیم کند و از آن، حاکمیتی مشروع بسازد؛ زیرا دولت را شاید بتوان با زور تصرف کرد، ما به پادشاه عرض میکنیم که اقتدار سیاسی پایدار تنها از رضایت عمومی، مشارکت شهروندان و پاسخگویی در برابر قانون پدید میآید.
مردم ایران در کل یکدست نیستند و نمیتوان پذیرش یا رد هیچ طرحی را از پیش به همگان نسبت داد؛ بااینحال، جنبشی که در افکار عمومی وابسته، از بیرون هدایتشده یا فاقد استقلال راهبردی جلوه کند، بهاحتمال بسیار با بیاعتمادی گسترده روبهرو خواهد شد. انقلابی که عاملیت مردم را به نقش فرعی فروبکاهد و نجات را از سازوکارهای امنیتی خارجی انتظار بکشد، نهتنها ممکن است پذیرفته نشود، بلکه حتی در صورت پیروزی مقطعی نیز خطر بازتولید اقتدارگرایی، وابستگی و خشونت سیاسی را در خود حمل خواهد کرد.
در چنین وضعی، جایگزینکردن سیاست با نمایشهای رسانهای، منازعات شخصی و شخصیتپردازیهایی از جنس "قاسم توپچی" یا "امیر دله-در شهریار ماکیووالی"، تنها دیاسپورا را در تماشاخانها�� بیپایان سرگرم میکند. تمثیل" توپخانهای که مشروطه را هدف گرفته است" هنگامی معنا مییابد که یک جریان، آگاهانه یا ناآگاهانه، بنیانهای قانونگرایی، حاکمیت ملی و تفکیک قوا را قربانی سودای قدرت کند. ارجاع به شهریار ماکیاولی نیز اگر صرفاً برای توجیه فریب، فرصتطلبی و تصرف قدرت باشد، فهمی ناقص از سیاست است؛ زیرا مسئله ایران تنها چگونگی بهدستآوردن قدرت نیست، بلکه چگونگی مهار قدرت پس از بهدستآمدن آن است.
ازاینرو، پرسش اساسی نباید در هیاهوی لقبها، اتهامها و نمایشهای سیاسی گم شود: برنامه عملی شما برای پایاندادن به جمهوری اسلامی چیست؟ گذار به نظمی مشروع چیست؟ سازوکار سازماندهی نیروهای اجتماعی کدام است؟ رابطه شما با نیروهای مسلح و آرتش و بدنه اداری کشور چگونه تعریف میشود؟ چه تضمینی برای جلوگیری از جنگ داخلی، انتقامجویی که تیم هم در آن گنجیده شده، تجزیه، فروپاشی خدمات عمومی و پیدایش استبدادی تازه وجود دارد؟ دولت موقت چگونه تشکیل خواهد شد بدون قانون اساسی، حدود اختیاراتش چیست و در بر��بر چه مرجعیو چه قانونی پاسخگو خواهد بود؟ اگر برای این پرسشها پاسخ روشن، مکتوب و قابل ارزیابی وجود ندارد، آنچه عرضه میشود هنوز "برنامه براندازی" نیست؛ روایتی تبلیغاتی از آرزوی قدرت است.
کالبدشکافی مفهوم «فقدان برنامه»
بحران عاملیت**: کنشگران بهجای آنکه مردم ایران را فاعل اصلی تحول بدانند، نیروی خارجی، اعتبار پادشاهی یا چهرههای رسانهای را جایگزین سازماندهی اجتماعی میکنند.
بحران مشروعیت**: حمایت دولتهای خارجی میتواند امکاناتی ایجاد کند، اما رضایت شهروندان را تولید نمیکند. مشروعیت سیاسی قابل واردات یا واگذاری نیست.
فقدان نظریه تغییر**: شعار «براندازی» تا زمانی که توضیح ندهد قدرت مستقر چگونه، با چه ابزارهایی و در چه مراحلی عقب رانده میشود، صرفاً بیان یک مقصد است، نه نقشه رسیدن به آن.
خلأ دوران گذار**: برنامه معتبر باید درباره دولت موقت، قانون اساسی مشروطهپادشاهیایران، انتخابات، امنیت عمومی، تداوم خدمات ضروری و کنترل نیروهای مسلح پاسخ مشخص داشته باشد.
آنچه امروز به آن نیاز داریم، نه نمایشهای مضحک و سناریوهای سرگرمکننده با دلقکسازی از چهرههایی مانند قاسم توپچی، امیر دله و بقیه پس مون��ه های ذباله های جمهوری اسلامی، بلکه برنامهای روشن، منسجم، عملیاتی و پاسخگو برای براندازی جمهوری اسلامی، برای امروز و جلوگیری از اعدام ها است. مسئله اصلی باید رویارویی مستقیم، هدفمند و سازمانیافته با جمهوری اسلامی و قرار دادن آن در برابر اراده واقعی مردم باشد؛ هر مسیر دیگری، صرفاً انحراف افکار عمومی از هدف بنیادین مبارزه است و فرار از کار مشکل و به امید اسرائیل که کلید دروازه شهر را به قاسم توپچی تقدیم کند.
هر طرحی که بهجای تمرکز بر براندازی، انرژی جامعه را صرف حاشیهسازی، چهرهپردازی و نمایشهای خیمهشببازی کند، عملاً به بهانهای در دست "مدیر پروژه" برای فرار از پاسخگویی تبدیل میشود. در چنین سناریویی، چهرههای نمایشی نیز چیزی فراتر از عروسکهای خیمهشببازی یک تیم هدایتشده در دور پادشاه نیستند؛ تیمی که بهجای ارائه راهبرد، مسئولیتپذیری و نقشه راهی واقعی برای براندازی، با تولید هیاهو میکوشد شکستها، تناقضها و بیعملی خود را پنهان سازد. امروز زمان نمایش نیست؛ زمان تدوین برنامه، تعیین مسئولیتها و حرکت جدی در مسیر براندازی است.
شاهنشاه ایران، نماد جاودان وطندوستی ❤️
با عشقی بیپایان به خاک پاک این سرزمین، نام خلیج فارس را چون نگینی بر پیشانی ��اریخ نشاند و از هویت ایرانی دفاع کرد. درود بر روح بلندش که هنوز پرچم ایران را در دل خلیج همیشه فارس به اهتزاز درمیآورد✌️
#جاویدشاه
خانم @SafaiDarya، متأسفانه مادام که شما و امثال شما چرخندهها در مقابل پای ملت قرار دارید، علیرغم اینکه همه ما میدانیم شماها به کدام سوی سیاسی و فکری بازی میخورید و گام برمیدارید، ایرانمان را نمیتوانیم آزاد کنیم؛ چراکه شما، پفیوزهای کاسبِ خون و فلاکت ملت ایران، برایتان بودن یا رفتن جمهوری اسلامی تفاوت چندانی ندارد. چهبسا تداوم جمهوری اسلامی برایتان فاند و منافع بیشتری داشته باشد، چون هم بهواسطه آن شناخته میشوید، هم از قبلِ آن رشد میکنید، موقعیت خود را در کشورهایی که در آن زندگی میکنید ارتقا میدهید و از این طریق درآمد کسب میکنید.
پس وای به حال ملت درمانده و بیپناه ایران که، علیرغم آگاهی از سرکوب در هر خیزش، باز هم پرچمدار میشود؛ اما شماها و اربابانتان در ساختار ��مهوری اسلامی، آن خیزشها را مصادره به مطلوب میکنید و در نهایت، گرد ناامیدی و یأس، علیرغم تمام هزینههای جانی و مالی، بر گرده ملت بیدفاعی مینشیند که از هر سو، چه بهاصطلاح ایرانی و چه بیگانه، با کسانی مواجه است که هر یک به دنبال منفعت خویشاند.
از مقابل پای ملت کنار بروید و اجازه دهید خودشان کار را تمام کنند؛ وگرنه دیگر برای این بازیها و خیانتها جایی برای اغماض باقی نخواهد ماند.
Thank you to Crown Prince @PahlaviReza for discussing how Canada can protect our country from IRGC terrorists and stand with the Iranian people in their fight for a free and democratic Iran.
Canada must expel terrorist regime operatives, protect our communities from threats and intimidation, and stand for freedom.
امید به تندرستی ایشان، بیگمان هم پالکی های حزب در بند کشنده قانون مشروطه در آینده ایران بایستی با گناهِ خیانت “آگاهانه یا نابخردانه” در دادگاه های میهنی پاسخگو باشند.☠️
تاریخ ایران، هرگز از داریوش همایون خائن نخواهد گذشت که این کژ راههِ تاریخ را پایه گذاری کرد.
شاه @PahlaviReza
آیا قادسیه دوباره تکرار میشود؟
"رخنه امنیتی اسراییل در ساخت تحکیم وحدت"
در ضمیرِ ایراندوستان پرسشی کهنه و در عینِ حال تازهجوشیده نشسته است؛ پرسشی که از گرد و غبارِ قرنها برمیخیزد و ناگهان بر پیشانیِ روزگارِ ما فرود میآید. گویی تاریخ، بهجای آنکه درس بیاموزد، هیأتِ سایهای را به خود گرفته که از یک سو بر ویرانههای تیسفون خم شده و از سوی دیگر بر صفحاتِ مجازی و بیانیههای سیاسیِ امروز پنجه میکشد. آنچه وجدانِ میهندوست را آزرده، نه صرفِ اختلافِ سلیقه است و نه جدالِ متعارفِ جناحها؛ بلکه این گمانِ سنگین است که جمعی، در پوششِ شعارِ
"تحکیم وحدت خائن" و به نامِ گذار، چنان بیپروا به سوی ستردنِ نهادِ پادشاهی ایران و میثاقِ مشروطه گام برداشتهاند که خردِ تاریخی تابِ این شتاب را ندارد. نامِ آن جمع در افواه به «تحکیمِ وحدت» گره خورده و صفتِ خیانت نیز، خواه از سرِ خشم و خواه از سرِ استنتاج، بر دامنِ همین نام نشسته است. سخن بر سرِ آن است که این حلقه در دورندور پادشاه، در نوشته و گفتار و سیما، چنان التزام و التماس روی به معماریِ امنیتیِ اسرائیل و روسیه نشان میدهد که حضورِ آن دو ساخت را نه انکار میکند و نه حتی در پرده میگذارد؛ و همین آشکارگیِ وابستگی است که پرسش را از حدس به دغدغه بدل کرده است.
باید نخست تیغِ تحلیل را بر اسطوره کشید، نه بر انسان. روایتی دیرینه در پارهای خاطرههای جدلی تکرار شده که گویا در شامگاهِ ساسانیان، فتمان همدستیِ یهودیان با تازیان، نقشههای جنگ را فاش کرد و قادسیه را به کامِ شکست نشاند. این قصه، هرچند ��ر بازارِ هویت و خصومت خریدار دارد، بر ستونِ استوارِ سندِ درجهٔ اول نه ایستاده است. آنچه با وقارِ علمی میتوان گفت چیزی دیگر است: در سوادِ عراقِ ساسانی، جامعهای یهودی میزیست ستبر، ریشهدار و درهمتنیده با بافتِ ��هری و دینیِ آن سامان؛ جامعهای که پس از فروریختنِ ایوان، نه محو شد و نه یکباره از صفحهٔ روزگار سترده گشت، بلکه بیآنکه تار و پودش یکسره گسسته شود به فصلی تازه پا نهاد. از تداومِ یک قوم در سرزمینِ مفتوح تا متهم ساختنِ همان قوم به فروپاشیِ یک شاهنشاهی، فاصلهای است به پهنای تمامِ منطقِ تاریخی. نسبت دادنِ قادسیه به «خیانتِ یهود» بیشتر از آنِ قلمروِ روایتهای متأخر، جدلهای فرقهای و بازآراییهای هویتی است تا از آنِ بایگانیِ استوار. وجدانِ محقق این را میداند؛ اما وجدانِ جریحهدارِ سیاسی، هرگاه از امروز زخم بردارد، ناگزیر به دیروز پناه میبرد و در خاکسترِ کهن دنبالِ شعلهٔ تازه میگردد. از این روست که پرسش همچنان زنده مانده: نه از آن جهت که سندِ تازهای بر آن فرضیهٔ کهنه افزوده شده باشد، بلکه از آن روی که رفتارِ کنونیِ برخی حلقهها امنیتی، ذهن را به سوی الگوهای کهنِ نفوذ و نیابت میکشاند.
در حجاز و مدینه نیز تصویر پیچیدهتر از آن است که افسانه برتابد. طوایفِ یهودی در صدرِ اسلام حضور داشتند؛ حضوری قبیلهای، سیاسی و آیینی. آمد و شدشان با پیامبر و با دولتِ نوخاستهای که پس از فروپاشیِ ساسانی در افقِ جزیرةالعرب بالید، در منابع فراوان ثبت است. اما حضور، همدستی برای سرنگونیِ تیسفون نیست. تعاملِ محلی در یثرب را به طرحی قارهای برای انهدامِ ایران فروکاستن، خطایی است که تاریخ را به خدمتِ خصومت میگیرد. با این همه، ذهنِ نگرانِ امروز حق دارد بپرسد چرا پارهای روایتها چنین سرسختانه از خاکستر برمیخیزند. پاسخ را شاید نه در باستان، که در آینهای باید جست که اکنون پیشِ روی ماست: هرگاه گروهی در قلبِ جدالِ ایران، در کنار پادشاه، خود را چون مشاور اعظم بنمایاند و چون مترسک رفتار کند؛ هرگاه گمان رود که دستی از کرملین طرح میریزد و دستی از تلآویو به اجرا مینشیند؛ آنگاه حافظههای کهنه بیدار میشوند و قادسیه، دیگر نبردی در گذشته نیست، استعاره میشود برای امروز.
از این ��قطه، داستان به عصرِ ما جهش میکند. در فضای مجازی رفیقی پرسیده است که آیا آنچه در پیشِ روست قادسیهای تازه نیست؟ آیا انقلابِ جاری، اگر چنین نامی بر آن روا باشد، بر دفترچهای طراحی نشده که ایران را در محیط بیچارگی نگاه دارد؟ علاقهٔ آشکارِ اسرائیل به گزینشِ حلقهای چون تحکیمِ وحدت، آن هم در هیأتِ مشاور و در باطنِ مترسک، و این احتمال که خطِ فرمان از ساختِ امنیتیِ روسیه بیاید و اجرای میدانی به دستگاهی تندرو در امنیتِ اسرائیل سپرده شود، پرسشی است که دیگر در پستوی محافل نمیماند. اگر چند دم درنگ کنیم و به تاریخِ ناگفتهٔ مناسباتِ جمهوری اسلامی و اسرائیل بنگریم، پرد��ای دیگر نیز به چشم میآید.
آنگاه که آگاهی به مسئولیت نمیانجامد
سالهای درازی کوشیدیم رفتار گردانندگان و وابستگان جریان موسوم به "تحکیم وحدت" را به بیخبری، خطای محاسبه یا ناتوانی در فهم واقعیت نسبت دهیم. گمان میکردیم شاید ابعاد ویرانی را نمیشناسند؛ شاید نمیدانند جامعهای برخوردار از منابع طبیعی، نیروی انسانی و پیشینهای کمنظیر، چگونه در گرداب تنگدستی، تبعیض، فساد، مهاجرت و انزوای سیاسی فرو رفته است. از خود میپرسیدیم آیا پژواک سوگ مادران، رنج زندانیان، اضطراب خانوادههای تحت فشار و تباهی آرزوهای چند نسل هرگز به گوش آنان رسیده است؟
اما دیگر دشوار میتوان همهچیز را به ناآگا��ی نسبت داد. مسئلهدر اینجا، فقدان اطلاعات نیست؛ بحران اصلی از جایی آغاز میشود که دانستن، هیچ تعهد اخلاقی پدید نمیآورد. هنگامی که ماندن در مدار قدرت، برخورداری از منابع عمومی فاند، فروش پشقاب شام و حفظ امتیازهای سیاسی بر انسانیت و وفاداری به کشور تقدم مییابد، آگاهی نیز به ابزاری برای توجیه و پنهانکاری بدل میشود.
آنکه فروریختن معیشت مردم را میبیند، اما درباره بهرهمندی صاحبان نفوذ و نقش چهرههایی چون مهدی کروبی و میرحسین موسوی از پرسش و پاسخگویی میگریزد، نمیتواند خود را صرفاً بیاطلاع بنامد. آنکه اندوه خانوادههای دادخواه را میشنود، ولی از حمله به خانواده های دادخواه شرم ندارد ودرباره تصمیمها و فرمانهایی که به خشونت در دانشگا��ها و خیابانهادر انجامیدهاند ر زمانی که هنوز از جمهوری اسلامی صادر نشده بودند خاموش ماندند، پیش از آنکه حقیقت را انکار کند، مسئولیت اخلاقی خویش را وانهاده است.
قدرت، در منطق سیاست مسئولانه، ودیعهای محدود و بازپسگرفتنی از سوی ملت است. اما در ساختارهای اقتدارگرای چون جمهوری اسلامی برون ایران، همین ��دیعه به ملک خصوصی گروهی اندک تبدیل میشود. سیاست دیگر راهی برای خدمت نیست، بلکه میدان نبردی است برای حفظ موقعیت، حتی اگر هزینه آن از جان، آسایش و آینده مردم چه در درون و چه در برون پرداخت شود.
در چنین فضایی، واژهها نیز از معنای حقیقی خود تهی میشوند. منتقد را دشمن مینامند، اعتراض مدنی را آشوب جلوه میدهند، روزنامهنگار مستقل را وابسته معرفی میکنند و خانوادهای را که خواهان روشنشدن حقیقت مرگ عزیز خویش است، خطری برای جبهه خود میشمارند. دستگاهی که برای بقای خود به تحریف نیاز دارد، ناگزیر واقعیت را وارونه روایت میکند: خشونت را ضرورت، اختناق را ثبات، تاراج افکار را مدیریت و فرمانبرداری را فضیلت میخواند.
در امتداد چند دهه، ایران برای بسیاری از صاحبان نفوذ نه سرزمینی متعلق به تمامی شهروندان، بلکه سرمایهای برای تقسیم میان حلقههای حجتیه و تحکیم وحدت بوده است. داراییهایی که میتوانستند زیربنای آموزش پیشرفته، درمان شایسته، اشتغال پایدار، آبادانی و امنیت نسلهای آینده باشند، بارها در مسیر تثبیت سلطه، توسعه نهادهای مراقبتی و امنیتی اسرائیل و روسیه- اوراسیمن- و ماجرا جویی های پرهزینه ابلهانه مصرف شدهاند.
تناقض ایران امروز دردناک و انکارناپذیر است: کشوری با ذخایر عظیم انرژی، معادن گسترده و مردمانی توانمند، اما با میلیونها انسانی که زیر بار هزینههای ابتدایی زندگی خم شدهاند. بازنشسته برای تهیه دارو و خوراک حسابوکتاب میکند؛ کارگر ماهها در انتظار دستمزد میماند؛ آموزگار از تأمین اجاره خانه درمانده است؛ و جوان دانشگاهدیده میان بیکاری، ناامیدی و ترک وطن گرفتار میشود. در سوی دیگر، نزدیکان مراکز نفوذ از ثروت، مصونیت و امکاناتی بهره میبرند که دسترسی به آن برای شهروند عادی رؤیایی دور از دسترس است.
آیا وابستگان اوراسیون روسی و اسرائیلی- تحکیم وحدت- این جریان چنین شکافی را نمیبینند؟ بیتردید میبینند. گزارشهای اقتصادی بر میزهای آنان قرار میگیرد، آمار مهاجرت و فقر منتشر میشود و صدای نارضایتی از خیابان، دانشگاه، کارخانه و خانههای مردم به گوش میرسد. تحکیم وحدت خائن میدانند که سرمایه اجتماعی فرسوده، اعتماد عمومی ویران و زبان رسمی قدرت برای بخش بزرگی از نسل جوان بیاعتبار شده است. بسیاری از ایرانیان نه حکومت و نه تحکیم وحدت خائن و جریانهای همکار یا برخاسته از ساختار آن را نماینده راستین اراده ملی نمیدانند.
با این همه، پاسخ غالب نه پذیرش مسئولیت، بلکه افزایش فشار بوده است. خانواده مخالفان با تهدید و محدودیت روبهرو میشوند، رسانهها زیر فشار لشگر سایبری میروند و هر مطالبه مستقلی به پروندهای امنیتی تبدیل میشود. علت روشن است: اعتراف به واقعیت، تنها پذیرش یک خطای اجرایی نیست؛ بلکه مشروعیت سازوکاری را زیر سؤال میبرد که دوام خود را بر انکار، مصونیت و فرار از پاسخگویی بنا کرده است.
آیا قادسیه دوباره تکرار میشود؟
"رخنه امنیتی اسراییل در ساخت تحکیم وحدت"
در ضمیرِ ایراندوستان پرسشی کهنه و در عینِ حال تازهجوشید�� نشسته است؛ پرسشی که از گرد و غبارِ قرنها برمیخیزد و ناگهان بر پیشانیِ روزگارِ ما فرود میآید. گویی تاریخ، بهجای آنکه درس بیاموزد، هیأتِ سایهای را به خود گرفته که از یک سو بر ویرانههای تیسفون خم شده و از سوی دیگر بر صفحاتِ مجازی و بیانیههای سیاسیِ امروز پنجه میکشد. آنچه وجدانِ میهندوست را آزرده، نه صرفِ اختلافِ سلیقه است و نه جدالِ متعارفِ جناحها؛ بلکه این گمانِ سنگین است که جمعی، در پوششِ شعارِ
"تحکیم وحدت خائن" و به نامِ گذار، چنان بیپروا به سوی ستردنِ نهادِ پادشاهی ایران و میثاقِ مشروطه گام برداشتهاند که خردِ تاریخی تابِ این شتاب را ندا��د. نامِ آن جمع در افواه به «تحکیمِ وحدت» گره خورده و صفتِ خیانت نیز، خواه از سرِ خشم و خواه از سرِ استنتاج، بر دامنِ همین نام نشسته است. سخن بر سرِ آن است که این حلقه در دورندور پادشاه، در نوشته و گفتار و سیما، چنان التزام و التماس روی به معماریِ امنیتیِ اسرائیل و روسیه نشان میدهد که حضورِ آن دو ساخت را نه انکار میکند و نه حتی در پرده میگذارد؛ و همین آشکارگیِ وابستگی است که پرسش را از حدس به دغدغه بدل کرده است.
باید نخست تیغِ تحلیل را بر اسطوره کشید، نه بر انسان. روایتی دیرینه در پارهای خاطرههای جدلی تکرار شده که گویا در شامگاهِ ساسانیان، فتمان همدستیِ یهو��یان با تازیان، نقشههای جنگ را فاش کرد و قادسیه را به کامِ شکست نشاند. این قصه، هرچند در بازارِ هویت و خصومت خریدار دارد، بر ستونِ استوارِ سندِ درجهٔ اول نه ایستاده است. آنچه با وقارِ علمی میتوان گفت چیزی دیگر است: در سوادِ عراقِ ساسانی، جامعهای یهودی میزیست ستبر، ریشهدار و درهمتنیده با بافتِ شهری و دینیِ آن سامان؛ جامعهای که پس از فروریختنِ ایوان، نه محو شد و نه یکباره از صفحهٔ روزگار سترده گشت، بلکه بیآنکه تار و پودش یکسره گسسته شود به فصلی تازه پا نهاد. از تداومِ یک قوم در سرزمینِ مفتوح تا متهم ساختنِ همان قوم به فروپاشیِ یک شاهنشاهی، فاصلهای ا��ت به پهنای تمامِ منطقِ تاریخی. نسبت دادنِ قادسیه به «خیانتِ یهود» بیشتر از آنِ قلمروِ روایتهای متأخر، جدلهای فرقهای و بازآراییهای هویتی است تا از آنِ بایگانیِ استوار. وجدانِ محقق این را میداند؛ اما وجدانِ جریحهدارِ سیاسی، هرگاه از امروز زخم بردارد، ناگزیر به دیروز پناه میبرد و در خاکسترِ کهن دنبالِ شعلهٔ تازه میگردد. از این روست که پرسش همچنان زنده مانده: نه از آن جهت که سندِ تازهای بر آن فرضیهٔ کهنه افزوده شده باشد، بلکه از آن روی که رفتارِ کنونیِ برخی حلقهها امنیتی، ذهن را به سوی الگوهای کهنِ نفوذ و نیابت میکشاند.
در حجاز و مدینه نیز تصویر پیچیدهتر از آن است که افسانه برتابد. طوایفِ یهودی در صدرِ اسلام حضور داشتند؛ حضوری قبیلهای، سیاسی و آیینی. آمد و شدشان با پیامبر و با دولتِ نوخاستهای که پس از فروپاشیِ ساسانی در افقِ جزیرةالعرب بالید، در منابع فراوان ثبت است. اما حضور، همدستی برای سرنگونیِ تیسفون نیست. تعاملِ محلی در یثرب را به طرحی قارهای برای انهدامِ ایران فروکاستن، خطایی است که تاریخ را به خدمتِ خصومت میگیرد. با این همه، ذهنِ نگرانِ امروز حق دارد بپرسد چرا پارهای روایتها چنین سرسختانه از خاکستر برمیخیزند. پاسخ را شاید نه در باستان، که در آینهای باید جست که اکنون پیشِ روی ماست: ��رگاه گروهی در قلبِ جدالِ ایران، در کنار پادشاه، خود را چون مشاور اعظم بنمایاند و چون مترسک رفتار کند؛ هرگاه گمان رود که دستی از کرملین طرح میریزد و دستی از تلآویو به اجرا مینشیند؛ آنگاه حافظههای کهنه بیدار میشوند و قادسیه، دیگر نبردی در گذشته نیست، استعاره میشود برای امروز.
از این نقطه، داستان به عصرِ ما جهش میکند. در فضای مجازی رفیقی پرسیده است که آیا آنچه در پیشِ روست قادسیهای تازه نیست؟ آیا انقلابِ جاری، اگر چنین نامی بر آن روا باشد، بر دفترچهای طراحی نشده که ایران را در محیط بیچارگی نگاه دارد؟ علاقهٔ آشکارِ اسرائیل به گزینشِ حلقهای چون تح��یمِ وحدت، آن هم در هیأتِ مشاور و در باطنِ مترسک، و این احتمال که خطِ فرمان از ساختِ امنیتیِ روسیه بیاید و اجرای میدانی به دستگاهی تندرو در امنیتِ اسرائیل سپرده شود، پرسشی است که دیگر در پستوی محافل نمیماند. اگر چند دم درنگ کنیم و به تاریخِ ناگفتهٔ مناسباتِ جمهوری اسلامی و اسرائیل بنگریم، پردهای دیگر نیز به چشم میآید.
آیا قادسیه دوباره تکرار میشود؟
"رخنه امنیتی اسراییل در ساخت تحکیم وحدت"
در ضمیرِ ایراندوستان پرسشی کهنه و در عینِ حال تازهجوشیده نشسته است؛ پرسشی که از گرد و غبارِ قرنها برمیخیزد و ناگهان بر پیشانیِ روزگارِ ما فرود میآید. گویی تاریخ، بهجای آنکه درس بیاموزد، هیأتِ سایهای را به خود گرفته که از یک سو بر ویرانههای تیسفون خم شده و از سوی دیگر بر صفحاتِ مجازی و بیانیههای سیاسیِ امروز پنجه میکشد. آنچه وجدانِ میهندوست را آزرده، نه صرفِ اختلافِ سلیقه است و نه جدالِ متعارفِ جناحها؛ بلکه این گمانِ سنگین است که جمعی، در پوششِ شعارِ
"تحکیم وحدت خائن" و به نامِ گذار، چنان بیپروا به سوی ستردنِ نهادِ پادشاهی ایران و میثاقِ مشروطه گام برداشتهاند که خردِ تاریخی تابِ این شتاب را ندارد. نامِ آن جمع در افواه به «تحکیمِ وحدت» گره خورده و صفتِ خیانت نیز، خواه از سرِ خشم و خواه از سرِ استنتاج، بر دامنِ همین نام نشسته است. سخن بر سرِ آن است که این حلقه در دورندور پادشاه، در نوشته و گفتار و سیما، چنان التزام و التماس روی به معماریِ امنیتیِ اسرائیل و روسیه نشان میدهد که حضورِ آن دو ساخت را نه انکار میکند و نه حتی در پرده میگذارد؛ و همین آشکارگیِ وابستگی است که پرسش را از حدس به دغدغه بدل کرده است.
باید نخست تیغِ تحلیل را بر اسطوره کشید، نه بر انسان. روایتی دیرینه در پارهای خاطرههای جدلی تکرار شده که گویا در شامگاهِ ساسانیان، فتمان همدستیِ یهودیان با تازیان، نقشههای جنگ را فاش کرد و قادسیه را به کامِ شکست نشا��د. این قصه، هرچند در بازارِ هویت و خصومت خریدار دارد، بر ستونِ استوارِ سندِ درجهٔ اول نه ایستاده است. آنچه با وقارِ علمی میتوان گفت چیزی دیگر است: در سوادِ عراقِ ساسانی، جامعهای یهودی میزیست ستبر، ریشهدار و درهمتنیده با بافتِ شهری و دینیِ آن سامان؛ جامعهای که پس از فروریختنِ ایوان، نه محو شد و نه یکباره از صفحهٔ روزگار سترده گشت، بلکه بیآنکه تار و پودش یکسره گسسته شود به فصلی تازه پا نهاد. از تداومِ یک قوم در سرزمینِ مفتوح تا متهم ساختنِ همان قوم به فروپاشیِ یک شاهنشاهی، فاصلهای است به پهنای تمامِ منطقِ تاریخی. نسبت دادنِ قادسیه به «خیانتِ یهود» ب��شتر از آنِ قلمروِ روایتهای متأخر، جدلهای فرقهای و بازآراییهای هویتی است تا از آنِ بایگانیِ استوار. وجدانِ محقق این را میداند؛ اما وجدانِ جریحهدارِ سیاسی، هرگاه از امروز زخم بردارد، ناگزیر به دیروز پناه میبرد و در خاکسترِ کهن دنبالِ شعلهٔ تازه میگردد. از این روست که پرسش همچنان زنده مانده: نه از آن جهت که سندِ تازهای بر آن فرضیهٔ کهنه افزوده شده باشد، بلکه از آن روی که رفتارِ کنونیِ برخی حلقهها امنیتی، ذهن را به سوی الگوهای کهنِ نفوذ و نیابت میکشاند.
در حجاز و مدینه نیز تصویر پیچیدهتر از آن است که افسانه برتابد. طوایفِ یهودی در صدرِ اسلام حض��ر داشتند؛ حضوری قبیلهای، سیاسی و آیینی. آمد و شدشان با پیامبر و با دولتِ نوخاستهای که پس از فروپاشیِ ساسانی در افقِ جزیرةالعرب بالید، در منابع فراوان ثبت است. اما حضور، همدستی برای سرنگونیِ تیسفون نیست. تعاملِ محلی در یثرب را به طرحی قارهای برای انهدامِ ایران فروکاستن، خطایی است که تاریخ را به خدمتِ خصومت میگیرد. با این همه، ذهنِ نگرانِ امروز حق دارد بپرسد چرا پارهای روایتها چنین سرسختانه از خاکستر برمیخیزند. پاسخ را شاید نه در باستان، که در آینهای باید جست که اکنون پیشِ روی ماست: هرگاه گروهی در قلبِ جدالِ ایران، در کنار پادشاه، خود را چون مشاور اع��م بنمایاند و چون مترسک رفتار کند؛ هرگاه گمان رود که دستی از کرملین طرح میریزد و دستی از تلآویو به اجرا مینشیند؛ آنگاه حافظههای کهنه بیدار میشوند و قادسیه، دیگر نبردی در گذشته نیست، استعاره میشود برای امروز.
از این نقطه، داستان به عصرِ ما جهش میکند. در فضای مجازی رفیقی پرسیده است که آیا آنچه در پیشِ روست قادسیهای تازه نیست؟ آیا انقلابِ جاری، اگر چنین نامی بر آن روا باشد، بر دفترچهای طراحی نشده که ایران را در محیط بیچارگی نگاه دارد؟ علاقهٔ آشکارِ اسرائیل به گزینشِ حلقهای چون تحکیمِ وحدت، آن هم در هیأتِ مشاور و در باطنِ مترسک، و این احتمال که خطِ فرمان از ساختِ امنیتیِ روسیه بیاید و اجرای میدانی به دستگاهی تندرو در امنیتِ اسرائیل سپرده شود، پرسشی است که دیگر در پستوی محافل نمیماند. اگر چند دم درنگ کنیم و به تاریخِ ناگفتهٔ مناسباتِ جمهوری اسلامی و اسرائیل بنگریم، پردهای دیگر نیز به چشم میآید.