دیشب داشتم به شیعیان زمان اماما فکر میکردم
فرض کن ۱۲-۱۳ نفر از یه خانواده پشت سر هم امام بشن
خب آدم تو کتش نمیره دیگه، من تا دیشب صدای مجتبی رو هم نشنیده بودم و نمیدونم کیه
دیشب عیددیدنی مادربزرگ و پدربزرگام رو دیدم. خیلی نشد حرفی بزنیم، حقیقت حرفی هم برای گفتن نیست، اما به اندازه کافی نگاهشون کردم و سعی کردم تصویر بسازم ازشون برای خودم. آه.
اگر از حال ما پرسیده باشید، در تهران ما هرشب به خواب میرویم در حالیکه نمیدانیم آیا فردایی برایمان وجود خواهد داشت یا نه. همهچیز زیر سایه جنگ است. هوا مطبوع، اما ذرهای حس و حال نوروز نیست. آدمها نمیدانند چه میشود، و همین از جنگ هم شاید کشندهتر باشد. چیزی زیادی از ما نمانده. سمباده بلاتکلیفی و ترس، تحلیلمان برده. امیدوارم اگر فردا ما نبودیم، و هر کدام زیر آوار ماندیم، کسی جایی بنویسد که مردم این شهر «زندگی» را دوست داشتند و ادامه دادن را با تمام وجود میخواستند. اگر ما نبودیم، شما به جای ما زندگی کنید. چراغ این شهر را روشن نگه دارید.