یا مثلا بقیه فکر میکردن من چس و غیر صمیمیام چون مثل اونا نمیتونستم خاطرات و کراشهام رو تعریف کنم و دروغ رو میفهمیدن و توی جمع باید ساکت میبودم تا لو نره که گیام.
یا باید چند برابر محبت میکردم و باج میدادم تا از بودنم حس بد نگیرن و من رو پیش خودشون نگه دارن.
مثلا من همیشه از بیهوشی میترسیدم
چون میگفتن وقتی به هوش میای
ناخودآگاه یه سری حرفا رو بدون کنترل میزنی
و این شده بود
یه اضطراب وصف ناپذیر که یه وقت مریض نشم
و یه ترس غیر قابل کنترل که گی بودنم رو لو ندم
مثلا من همیشه از بیهوشی میترسیدم
چون میگفتن وقتی به هوش میای
ناخودآگاه یه سری حرفا رو بدون کنترل میزنی
و این شده بود
یه اضطراب وصف ناپذیر که یه وقت مریض نشم
و یه ترس غیر قابل کنترل که گی بودنم رو لو ندم