روز دهم:
یکی از بزرگترین کارهای زندگیمو کردم. بعد از سه سال بالاخره کاری رو که میخواستم، انجام دادم.
نتیجه باعث شد دوباره از لحاظ روحی نابود شم!
حالا اگه چالش ۱۰۰ روزه هم بذارم نمیتونم خودمو جمع کنم.
روز پنجم:
بالاخره برگشتم به باشگاه!
دیدن مربیم و بچهها و حال و هوای باشگاه حس خوبی بهم داد.
هرچند بهخاطر زمان زیادی که ورزش نکرده بودم، تو بعضی ستها کم آوردم، اما خوشحالم که قراره بازم مرتب ورزش کنم.
روز چهارم:
تو اوج عصبانیت یه سوئیت از دیوار پیدا کردم، رفتم دیدمش. کاری که همیشه میخواستم بکنم ولی همیشه در حد خواستن مونده بود. بعد از دیدن خون�� که یه کم هیجانم خوابید، تونستم واقعبینانه فکر کنم و فهمی��م هنوز صد در صد آماده مستقل شدن نیستم.
امروزم اینطوری گذشت.
روز سوم:
بهعنوان همراه بیمار ۶ ساعتم تو مطب دکتر و به انتظار گذشت. تصمیم گرفته بودم برم باشگاه ولی نشد. با همه بحث و دعوا کردم. روز خیلی گندی بود. حالم خیلی بد شد.
روز اول:
امروز میز سنتورم رو دوباره باز کردم، تمیزش کردم، سازمو بالاخره از هاردکیس درآوردم. وقتی بعد از مدتها دیدمش از ته دلم خوشحال شدم. کلی قربون صدقش رفتم. نشستم پشت ساز و با هم حسابی وقت گذروندیم.
روز اول خیل�� موفق بودم.
دو هفته از یه اتفاق خیلی تلخ توی زندگیم میگذره.
آشفتگی روحی شدیدی دارم. دیشب دیگه به مرز دیوانگی رسیدم از این حجم پریشونی. جعبه مضرابمو که مدتهاست بهش دست نزده بودم بغل کردم و زار زار گریه کردم. وقتی آروم شدم فهمیدم که چی میخوام: من میخوام به زندگی ادامه بدم!