جنگ یک اضطراب دائمی دربارهی گذشت زمان در من بهوجود آورد. نمیتوانم حتّی کمی بنشینم و کتاب بخوانم. مدام میخواهم حرکت کنم و کاری بکنم. میخواهم از هر لحظهی زندگی استفاده کنم. چون هر آن ممکن است آن را از دست بدهم…
از بعد اتش بس يه حال معلقي دارم
به اين فكر ميكنم كه شايد دوباره شروع شه و يه اتفاقي بيوفته و بميرم همزمان هم دلم ميخواد ٢٤ساعته با خانوادم باشم و تو خونم هم با پارتنرم هم با اون ٣-٤ تا از دوستاي صميميم.كاش اين روزايي كه داريم ميگذرونيم و از قضا جوونيمونه به قشنگ ترين شكل بره جلو