حالم بهم میخوره از خاورمیانه. از به جرم زن بودن مردن. از دین و آیینی که توش جون انسان کماهمیتترین چیز دنیاست. حالم به هم میخوره از اینکه این همه آدم کشته میشن هر روز تو این جغرافیای نفرین شده ولی دنیا به آخر نمیرسه. حالم از همه چیز به هم میخوره.
زن روز نمیخواد، ارث و دیه برابر و حق اشتغال و حق تحصیل و حق طلاق و حق حضانت فرزند و حق پایان دادن امن به بارداری ناخواسته و حق انتخاب لباسش و حق یک زندگی برابر انسانی بدون آزار و خشونت بهش بدید، مهریه هم بخوره تو سرتون.
ازاینکه بی رویامون کردین ازتون متنفرم
ازینکه برای هر قدمی باید صد برابر مردم دیگه ی دنیا بجنگیم
این نتیجه ی کم تلاشی یا ضعف ما نیست، نتیجه ی راه لجنزار یه که شما پیش پای ما گذاشتین
ما داریم بهای تصمیم هایی رو میدیم که هیچ نقشی درشون نداشتیم
برای تک تک روزهای جوونیم ازتون متنفرم.
گفت: از اینجا به بعد همینه باید با غیرقابل کنترل بودن زندگی کنار بیای. با رفتن دوستهات، با غریبه شدن آشناهات و زخم برداری و با زخمهات مهربون بمونی.
من؟ من گریه کردم. زیاد.
کاش همهی آدمهای دنیا سلیمون رو میشناختن. عاشق تماااام جزئیات مربوط به این زنم. مدل حرف زدن، کلمههایی که به کار میبره، شکل خندیدن و شوخیهاش، صداش، نوع نگاهش به آدمها، چشمهای بسیار بسیار صادقش، سر حوصله و سر صبر زندگی کردنش. ناز و مهربون و آدم حسابی.
شیفته آدمهایی میشم که شبیه کتابها حرف میزنن؛ منظورم ادبی حرف زدن نیست؛ منظورم یک لحنه که درصد زیادی از کتابها و درصد کمی از آدمها دارن. منظورم جملات منظم، انتخاب واژه درست، برنامه داشتن برای ابتدا تا انتهای کلام و کنترل هیجان موقع صحبت کردنه.