چرا توافق با ایران به کار ترامپ نمیآید؟
چرا امریکا هیچ چیز جز «تسلیم محض» ایران را نمیخواهد؟
چرا 47 سال مذاکرات ایران و امریکا به توافقی نیانجامید؟
۱. مسئله از شخصیت ترامپ شروع نمیشود
ترامپ خود را رئیسجمهوری ضد جنگ معرفی کرد. بخشی از راست آمریکایی نیز این تصویر را دوست داشت: مردی که گویا آمده بود هزینههای امپراتوری را کم کند، سربازان را به خانه بازگرداند، و به جای جنگ، معامله کند. در ایران هم همین تصویر سادهدلانه تکرار شد: ترامپ تاجر است؛ تاجر جنگ نمیکند؛ او آمده است جنگها را تمام کند. کافی است چند میلیارد دلار فرصت سرمایهگذاری به ترامپ بدهیم. هنوز هم از امثال زیباکلام و سریعالقلم و زیدابادی گرفته تا رسانه هایی مانند اکو ایران و اقتصاد آنلاین و شرق مروج این ایده هستند.
سخنان عجیب عیسی کلانتری مبنی معاملهی دو میلیاردی با ترامپ برای توقف جنگ ، اظهارات یک تکنوکرات بازنشسه نیست، ایدئولوژی اصلی بخش مهمی از بورژوازی ایران است که با ده ها تجاوز دیگر به ایران هم انگار متزلزل نمیشود.
اما این تحلیل سیاست امپراتوری را با روانشناسی رئیسجمهور اشتباه میگرفت. مسئله هرگز این نیست که ترامپ شخصاً جنگطلب است یا ضد جنگ؛ یا نتانیاهو او را فریب داده و به جنگ کشانده. اینها عموماً روایتهای دموکراتها و اپوزیسیون ترامپ است که این ها تکرار میکنند. حتی لابی اسرائیل هم اهمیت ثانوی دارد، و بزرگنمایی آن ما را از تصویر اصلی دور میکند.
مسئله این است که ایالات متحده در مقام یک نیروی امپریالیستی در چه لحظهای از تاریخ خود قرار دارد. تاریخنگاران «نظریه ثبات هژمونیک» پاسخی دقیق برای فهم امپریالیسم امریکا در این دوران تاریخی دارند.
۲. منطق تاریخی: از هژمونی به سلطهی قهرآمیز
در تاریخ امپریالیسم، یک الگوی تکرارشونده دیده میشود: قدرتهای امپریالیستی در دورهی اوج خود کمتر به اشغال مستقیم نیاز دارند. آنها از طریق پول، بازار، تجارت، بانک، بدهی، نهادهای بینالمللی، نخبگان وابسته و تهدید پنهان حکومت میکنند.
این وضعیت را عموما «سلطهی هژمونیک» نامیده میشود: سلطهای که فقط با زور عمل نمیکند، بلکه با رضایت، وابستگی، عادت و نظم اقتصادی تثبیت میشود.
اما وقتی هژمونی ترک برمیدارد، امپراتوری ناچار میشود به ابزارهای آشکارتر خشونت روی بیاورد. آنچه پیشتر از پشت صحنه انجام میداد، حالا باید روی صحنه اجرا کند. زور پنهان به زور نمایشی تبدیل میشود. کودتا جای خود را به اشغال میدهد. تهدید جای خود را به حمله میدهد. معامله جای خود را به تسلیم میدهد.
این لحظه را میتوان گذار از «هژمونی» به «سلطهی بدون هژمونی» دانست: یعنی امپراتوری هنوز میخواهد فرمان بدهد، اما دیگر آن توان سابق را برای تولید رضایت، اطاعت و نظم اقتصادی ندارد. پس بیشتر تنبیه میکند.
3. نمونهی بریتانیا: از تجارت آزاد تا اشغال نظامی
الف. فاز هژمونیک بریتانیا: ۱۸۱۵ تا دههی ۱۸۷۰
پس از جنگهای ناپلئونی، بریتانیا وارد دورهای شد که معمولاً به نام Pax Britannica شناخته میشود. در این دوره، لندن قدرت اصلی اقتصاد جهانی بود. بریتانیا کارخانهی جهان بود؛ پوند، بانک انگلستان، بیمه، کشتیرانی، نیروی دریایی و ایدهی تجارت آزاد، جهان را از پشت صحنه مدیریت میکردند.
در این فاز، بریتانیا همیشه نیاز نداشت سرزمینها را رسماً اشغال کند. کافی بود مسیرهای تجارت، بنادر، بدهیها، نخبگان محلی و امنیت دریایی را کنترل کند. این همان امپراتوری غیررسمی بود: سلطه بدون پرچمزدن دائمی روی خاک دیگران.
ب. ترک برداشتن هژمونی بریتانیا پس از دههی ۱۸۷۰
از دههی ۱۸۷۰ به بعد، وضعیت تغییر کرد. آلمان و آمریکا به عنوان قدرتهای صنعتی تازه ظاهر شدند. رکود بزرگ اقتصادی ۱۸۷۳ تا ۱۸۹۶ توان بریتانیا را فرسوده کرد. تجارت آزاد دیگر تضمین نمیکرد که بریتانیا همیشه برنده باشد.
در این لحظه، پاسخ بریتانیا صلحطلبی نبود. برعکس، به «امپریالیسم جدید» روی آورد.
ج. امپریالیسم جدید: مصر، آفریقا، جنگ بوئر
در ۱۸۸۲، بریتانیا مصر را اشغال کرد؛ کشوری که پیشتر به شکل غیررسمی وابسته بود، اما به دلیل کانال سوئز برای امپراتوری اهمیت حیاتی داشت. وقتی کنترل غیرمستقیم کافی نبود، اشغال مستقیم آمد.
در همان دوره، رقابت برای آفریقا شدت گرفت. سرزمینهایی که پیشتر از طریق تجارت ساحلی، نفوذ مالی و روابط غیررسمی مدیریت میشدند، حالا به میدان تقسیم نظامی میان قدرتهای اروپایی تبدیل شدند.
جنگ بوئر در پایان قرن نوزدهم نیز همین منطق را نشان داد. بریتانیا برای حفظ سلطه بر منابع طلا و الماس و تثبیت موقعیت خود در آفریقای جنوبی وارد جنگی خونین، پرهزینه و بدنام شد؛ جنگی که در آن اردوگاههای کار اجباری نیز به کار رفتند.
د. معنای تاریخی این چرخش
این خشونتهای اواخر قرن نوزدهم نشانهی قدرت مطلق بریتانیا نبودند. نشانهی اضطراب قدرت بودند. بریتانیا دیگر مطمئن نبود که با تجارت آزاد، بانک، پوند و نفوذ دریایی میتواند جهان را کنترل کند. پس دیوار نظامی دور بازارها، منابع و مسیرهای حیاتی کشید.
به بیان ساده: وقتی منچستر دیگر جهان را به اندازهی کافی منظم نمیکرد، قاهره باید با سرباز منظم میشد.
۴. نمونهی آمریکا: از کودتای مخفی تا چکمههای روی زمین
الف. فاز هژمونیک آمریکا: ۱۹۴۵ تا دههی ۱۹۷۰
پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا در موقعیتی شبیه بریتانیا در قرن نوزدهم قرار گرفت؛ اما با ابزارهایی تازه. دلار به ارز جهانی تبدیل شد. نظام برتون وودز، صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی، پایگاههای نظامی، شرکتهای چندملیتی و دستگاههای امنیتی، شبکهی سلطهی آمریکا را ساختند.
آمریکا کمتر به استعمار رسمی نیاز داشت؛ نه چون امپریالیستی نبود، بلکه چون شرایط جهانی تغییر کرده بود. جنبشهای ضد استعماری قدرت گرفته بودند، استعمار رسمی پرهزینه و بیاعتبار شده بود، و ابزارهای مالی، امنیتی و فناورانه امکان سلطهی غیرمستقیم را فراهم کرده بودند.
ب. حکومت از پشت صحنه
در این دوره، آمریکا برای تغییر رژیمهای نامطلوب همیشه نیازی به اشغال نظامی نداشت. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ایران، کودتای گواتمالا در ۱۹۵۴، و کودتای شیلی در ۱۹۷۳ نشان میدادند که واشنگتن میتواند بدون فرستادن ارتش منظم، دولتها را ساقط کند، نخبگان تازه بسازد، و مسیر سیاسی کشورها را تغییر دهد.
این یعنی سلطهی امپریالیستی در دورهی هژمونیک: خشونت وجود دارد، اما معمولاً پنهان، نیابتی، کمهزینه و قابل انکار است.
ج. افول نسبی از دههی ۱۹۷۰
از دههی ۱۹۷۰، هژمونی اقتصادی آمریکا ترک برداشت. نظام برتون وودز در ۱۹۷۱فروپاشید. شوکهای نفتی اوپک نظم انرژی را به هم زد. رکود تورمی سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۹ اقتصاد آمریکا را فرسوده کرد. سهم آمریکا از تولید جهانی کاهش یافت. آمریکا بهتدریج از بزرگترین بستانکار جهان به بزرگترین بدهکار جهان تبدیل شد.
در این وضعیت، ابزارهای پنهان و غیرمستقیم دیگر برای حفظ نظم جهانی کافی نبودند. آمریکا ناچار شد بیشتر روی صحنه بیاید.
۵. خلیج فارس به عنوان شریان حیاتی امپراتوری
الف. دکترین کارتر
در ۱۹۸۰، جیمی کارتر اعلام کرد که خلیج فارس منطقهی منافع حیاتی آمریکا است و واشنگتن برای حفظ آن از هر وسیلهی لازم، از جمله نیروی نظامی، استفاده خواهد کرد.
این اعلامیه فقط یک جملهی دیپلماتیک نبود. معنایش این بود که خلیج فارس دیگر صرفاً منطقهای دوردست نیست؛ شریان حیاتی امپراتوری است. نفت، مسیرهای دریایی، امنیت متحدان منطقهای و کنترل رقبای جهانی در این منطقه به هم گره خوردند.
ب. جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱
جنگ خلیج فارس در ۱۹۹۱ مرحلهی بعدی همین منطق بود. پس از فروپاشی شوروی، آمریکا میخواست «نظم نوین جهانی» را اعلام کند. این جنگ فقط برای بیرون راندن عراق از کویت نبود؛ نمایش زندهی قدرت تکنولوژیک، رسانهای و نظامی آمریکا بود.
آمریکا میخواست به متحدان و رقبای خود نشان دهد که هنوز کلانتر جهان است.
ج. افغانستان و عراق
در اواخر دههی ۱۹۹۰ و اوایل دههی ۲۰۰۰، استراتژیستهای نومحافظهکار آمریکایی استدلال کردند که آمریکا برای حفظ قرن خود باید به اقدام پیشدستانه، یکجانبهگرایی و تغییر رژیم نظامی روی بیاورد.
اشغال افغانستان در ۲۰۰۱ و حمله به عراق در ۲۰۰۳ تجسم عینی این منطق بودند. آمریکا دیگر به کودتای مخفیانه اکتفا نکرد. صدها هزار سرباز را برای اشغال مستقیم دو کشور فرستاد.
مسیر تاریخی روشن است: از عملیات آژاکس در ۱۳۳۲به اشغال عراق در ۱۳۸۲. این همان مسیری است که بریتانیا از تجارت آزاد منچستر در میانهی قرن نوزدهم به اشغال نظامی قاهره در ۱۸۸۲ طی کرده بود.
۶. چرا امپراتوری رو به افول خشنتر میشود؟
الف. بحران اعتبار
وقتی یک قدرت هژمون نفوذ اقتصادی خود را از دست میدهد، متحدانش به او شک میکنند و رقبایش جسورتر میشوند. در این لحظه، امپراتوری برای جلوگیری از ریزش دومینوی قدرت، به یک پروژهی تنبیهی بزرگ و نمایشی نیاز پیدا میکند.
جنگ بوئر برای بریتانیا، عراق برای آمریکا، و در منطق همین تاریخ، ایران برای لحظهی کنونی، چنین نقشی پیدا میکنند: جنگهایی برای نمایش اینکه امپراتوری هنوز میتواند تنبیه کند، و روابطش را با قدرت های نوظهور تنظیم کند.
ب. کنترل مستقیم شریانها
در دورهی افول، امپراتوری دیگر نمیتواند فقط به دست نامرئی بازار اعتماد کند. باید دست مرئی ارتش را روی نفت، کانالها، تنگهها، بنادر و مسیرهای انرژی بگذارد.
برای بریتانیا، کانال سوئز و مسیرهای امپراتوری حیاتی بودند. برای آمریکا، خلیج فارس، تنگه هرمز، نفت، دلار نفتی و امنیت مسیرهای انرژی چنین جایگاهی دارند.
ج. میلیتاریسم داخلی
با تضعیف بخشهای تولیدی اقتصاد، مجتمع صنعتی-نظامی به یکی از موتورهای اصلی سیاست و اقتصاد تبدیل میشود. این ساختار برای بقا نیازمند تولید دائمی بحران، دشمن و وضعیت جنگی است.
در چنین وضعیتی، جنگ فقط ابزار سیاست خارجی نیست؛ به بخشی از اقتصاد داخلی، رقابت حزبی، رسانه، بودجه، فناوری و نظم امنیتی تبدیل میشود.
۷. ایران چرا به مسئلهی مرکزی تبدیل میشود؟
ایران برای نظم آمریکایی فقط یک دولت مخالف نیست. نقطهای است که چندین اضطراب امپراتوری در آن به هم میرسند: خلیج فارس، تنگه هرمز، انرژی، اسرائیل، عربستان، چین، روسیه، و اعتبار جهانی واشنگتن.
از ۱۹۷۹ به بعد، ایران در جایگاهی قرار گرفت که آمریکا نه توانست آن را کاملاً جذب کند و نه توانست کاملاً نادیده بگیرد. ایران بیرون از مدار مطلوب واشنگتن ماند، اما در حاشیهای بیاهمیت هم نبود. درست در قلب جغرافیای انرژی و امنیت جهانی ایستاد.
به همین دلیل، تحریم، محاصرهی مالی، تهدید نظامی، عملیات مخفی، خرابکاری، جنگ نیابتی و مذاکره، همه شکلهایی از مدیریت همین مسئله بودند. اما هیچکدام به هدف نهایی نرسیدند: تولید اطاعت پایدار.
۸. چرا توافق کافی نیست؟
توافق با ایران برای آمریکا فقط زمانی مطلوب است که معنای آن تسلیم محض ایران باشد. توافقی که در آن ایران همچنان بماند، چانه بزند، مقاومت کند، سیاست منطقهای مستقل داشته باشد، و از مدار کامل واشنگتن بیرون بماند، برای امپراتوری کافی نیست.
در لحظهی افول، آمریکا بیش از توافق به نمایش اطاعت و کنترل قهری انرژی جهان نیاز دارد. مسئله فقط برنامهی هستهای، موشک، منطقه یا حتی اسرائیل نیست. مسئله ابتدا این بود که ایران باید به نمونهای برای دیگران تبدیل شود: نمونهی اینکه خروج از مدار آمریکا هزینه دارد، و بازگشت به آن فقط از مسیر تسلیم کامل ممکن است. و حالا جغرافیایی مهم برای کنترل رقبای نوظهور چین و روسیه.
از همینجا میتوان فهمید چرا چهلوهفت سال مذاکرهی ایران و آمریکا به توافقی پایدار نینجامید. هر بار مسئله ظاهراً یک پروندهی مشخص بود: گروگانها، منطقه، هستهای، موشک، تحریم، امنیت خلیج فارس. اما زیر همهی این پروندهها یک مسئلهی عمیقتر وجود داشت: آمریکا توافقی میخواست که جایگاه ایران را در نظم امپریالیستی تثبیت کند، نه توافقی که استقلال ایران را به رسمیت بشناسد.
۹. حمله به ایران در این منطق تاریخی
از این منظر، حمله به ایران در ژانویهی ۲۰۲۶را نباید صرفاً به خلقوخوی ترامپ نسبت داد. این حمله در منطق تاریخیِ افول امپراتوری معنا پیدا میکند.
وقتی تحریم، محاصرهی مالی، تهدید، عملیات مخفی و جنگ نیابتی برای تولید اطاعت کافی به نظر نرسند، حمله به شکل «ضرورت» ظاهر میشود.
اما این ضرورت، ضرورت اخلاقی یا انسانی نیست. ضرورتی از جانب مردم ایران یا مردم آمریکا وجود ندارد. ضرورت از درون خود دستگاه امپریالیستی میآید: نیاز به نشان دادن اینکه آمریکا هنوز میتواند تنبیه کند، مسیرهای انرژی را نظم دهد، متحدانش را مطمئن کند، و دشمنانش را بترساند.
همانطور که بریتانیا در لحظهی افول به زبان تمدن، تجارت آزاد و نظم جهانی متوسل شد، آمریکا نیز حمله را با زبان امنیت، ضدتروریسم، ثبات منطقهای و دفاع از متحدان توضیح میدهد. اما در هر دو مورد، زبان اخلاقی روی منطق سخت قدرت کشیده میشود.
۱۰. نتیجه: شعار ضد جنگ و منطق جنگ
شعار ضد جنگ ترامپ با حمله به ایران تناقض ندارد. آن شعار فقط شکل انتخاباتی همان امپراتوری است. امپراتوری میتواند با وعدهی پایان جنگ وارد شود و با منطق جنگ عمل کند.
مسئله این نیست که ترامپ دروغ گفت یا راست گفت. مسئله این است که حتی یک رئیسجمهور ضد جنگ نیز، وقتی در رأس امپراتوری رو به افول قرار میگیرد، درون سازوکاری عمل میکند که از او نمایش قدرت، تنبیه دشمن و بازاعلام سلطه میخواهد.
درس تاریخی ساده اما تلخ است، گرچه بسیاری در ایران عادت به درس گرفتن از تاریخ ندارند: افول امپراتوریها آنها را فروتن نمیکند. اغلب آنها را عصبیتر، خشنتر و نمایشیتر میکند. حمله به ایران از این منظر یک استثنا نیست؛ تکرار الگویی است که پیشتر در تاریخ بریتانیا دیده شده بود: قدرتی که رو به افول است، برای اثبات اینکه هنوز مرکز جهان است، دوباره به جنگ متوسل میشود.
اما از دههی ۱۹۷۰ به بعد، هژمونی اقتصادی آمریکا با افول نسبی روبرو شد (فروپاشی سیستم برتون وودز، سقوط سهم آمریکا از تولید ناخالص داخلی حهان، تبدیل امریکا از بزرگترین بستانکار به بزرگترین بدهکار جهان، رکود تورمی سالهای 1973 تا 79، و شوکهای نفتی اوپک در این دوره)، این الگوی غیرمستقیم به خشونت آشکارتر نزدیک شد. به گواه مورخان همانطور که بریتانیا در دورهی افول به امپریالیسم جدید روی آورد، آمریکا نیز در دورهی افول به مداخلات نظامی گستردهتر و علنیتر متوسل شد. جنگ خلیج فارس در ۱۹۹۱، اشغال افغانستان، حمله به عراق در ۲۰۰۳، و حضور دائمی نظامی در خاورمیانه فقط تصمیمهای جداگانه نبودند؛ قطعات یک الگوی تاریخی بودند. در دورهی بلوغ هژمونیک، امپراتوری میتواند از پشت صحنه حکومت کند. در دورهی افول، ناچار میشود روی صحنه بیاید و قدرت خود را نمایش دهد.
از این منظر، حمله به ایران در ژانویهی ۲۰۲۶ را نباید صرفاً به خلقوخوی ترامپ نسبت داد. ایران برای نظم آمریکایی فقط یک دولت مخالف نبود؛ نقطهای بود که چندین اضطراب امپراتوری در آن به هم میرسید: خلیج فارس، تنگه هرمز، انرژی، اسرائیل، عربستان، چین، روسیه، و اعتبار جهانی واشنگتن. از ۱۹۷۹ به بعد، ایران در جایگاهی قرار گرفت که آمریکا نه توانست آن را کاملاً جذب کند و نه توانست کاملاً نادیده بگیرد. تحریم، محاصرهی مالی، تهدید نظامی، عملیات مخفی و جنگ نیابتی همه شکلهایی از مدیریت این مسئله بودند. اما وقتی این ابزارها برای تولید اطاعت کافی به نظر نرسیدند، حمله به شکل «ضرورت» ظاهر شد.
این ضرورت، البته، ضرورت اخلاقی یا انسانی نبود. ضرورتی از جانب مردم ایران یا مردم آمریکا وجود نداشت. ضرورت از درون خود دستگاه امپریالیستی میآمد: نیاز به نشان دادن اینکه آمریکا هنوز میتواند تنبیه کند، مسیرهای انرژی را نظم دهد، متحدانش را مطمئن کند، و دشمنانش را بترساند. همانطور که بریتانیا در لحظهی افول به زبان تمدن، تجارت آزاد و نظم جهانی متوسل شد، آمریکا نیز حمله را با زبان امنیت، ضدتروریسم، ثبات منطقهای و دفاع از متحدان توضیح داد. اما در هر دو مورد، زبان اخلاقی روی منطق سخت قدرت کشیده شد.
بنابراین شعار ضد جنگ ترامپ با حمله به ایران تناقض نداشت؛ آن شعار فقط شکل انتخاباتی همان امپراتوری بود. امپراتوری میتواند با وعدهی پایان جنگ وارد شود و با منطق جنگ عمل کند. درس گُو همین است: افول امپراتوریها آنها را فروتن نمیکند؛ اغلب آنها را عصبیتر، خشنتر و نمایشیتر میکند. حمله به ایران از این منظر یک استثنا نبود، بلکه تکرار الگویی بود که پیشتر در تاریخ بریتانیا دیده شده بود: قدرتی که رو به افول است، برای اثبات اینکه هنوز مرکز جهان است، دوباره به جنگ متوسل میشود.
کتابهای زیر عموما سیر بحث بالا را توضیح دادهاند:
Anderson, Perry. American Foreign Policy and Its Thinkers. London: Verso, 2015.
Arrighi, Giovanni. The Long Twentieth Century: Money, Power, and the Origins of Our Times. London: Verso, 1994.
Gilpin, Robert. War and Change in World Politics. Cambridge: Cambridge University Press, 1981.
Go, Julian. Patterns of Empire: The British and American Empires, 1688 to the Present. Cambridge: Cambridge University Press, 2011.
Williams, William Appleman. The Tragedy of American Diplomacy. New York: W. W. Norton & Company, {1959} 2009.
سال ۸۸ عدهای تو خیابانها داد میزدند «نه غزه، نه لبنان؛ جانم فدای ایران». بعداً عدهای میگفتند ما چرا داریم تو سوریه میجنگیم؟
پاسخ این بود اگر با دشمن در بیروت و غزه نجنگیم باید در تهران بجنگیم. «تجربه» نشون داد همینطوره.
حالا امروز اردوغان گفت: امنیت ترکیه نه از هاتای، بلکه از حلب، دمشق و بیروت نیز آغاز میشود و ما هیچ گونه عمل انجام شدهای را در کشورهای برادر خود تحمل نخواهیم کرد و از تجاوز به آنها چشمپوشی نخواهیم کرد». یعنی اگر متحد ما امنیت نداشته باشه این ناامنی به زود یقه خودما را در خاک ترکیه میگیره. این اصل ساده را شما اگه بخوای برای عدهای توضیح بدی پیر میشی.
یک خانواده کشته شده با تنها یک بازمانده رو پیدا کردم با کمک دوستان
خانواده مولایی
آرش مولایی پدر- الهام رجبی مادر - سوگند و سینا مولایی خواهر و برادر همگی در رستوران کشته شدن.
روایت آنروز:
در صدای بمبارانهای تهران، وقتی سوگند دچار استرس میشد و مادرش الهام رجبی دلشوره میگرفت، آرش ـ پدر خانواده ـ را به این نتیجه رساند که با خانواده راهی سفر شوند؛ سفری به زادگاهشان، اردبیل.
آرش مادرش را یکی دو روز زودتر فرستاده بود و حالا صبح ۱۴ اسفند، خودش، همسرش و سه فرزندشان ـ سینا و سهیل دوقلوها و سوگند ـ راهی جاده شدند.
حدود ساعت ۱۶، بین قزوین و زنجان، در استراحتگاهی به نام «پاسارگاد» توقف کردند. خانواده پشت یک میز نشستند و آرش برای سفارش غذا رفت. ده دقیقهای گذشته بود که برگشت و همان لحظه صدای انفجار اول آمد؛ بلافاصله انفجار دوم و سپس سوم. موج انفجار سوم به رستوران رسید.
بیش از ۷۰ نفر داخل رستوران بودند. سهیل با موج انفجار به داخل پرتاب شد و به دیوار خورد و بیهوش شد. حدود نیم ساعت طول کشید تا به هوش بیاید. بدنش بیحس بود و توان حرف زدن نداشت. خودش را با یک دست روی زمین میکشید تا امدادگران او را ببینند. در نهایت او را از پنجره رستوران بیرون آوردند. ده دقیقهای بیرون افتاده بود که نیروهای اورژانس و هلالاحمر رسیدند و او را به بیمارستان منتقل کردند.
سهیل در مسیر بیمارستان نگران پدر، مادر، خواهر و برادرش بود. مأمور اورژانس گفت: «نگران نباش، آنها را هم بردند بیمارستان.» اما...
سهیل محکم و استوار ایستاده است؛ با وجود جراحت ناشی از موج انفجار و داغ از دست دادن چهار عضو خانوادهاش. او خودش را کنترل میکند و از آن روز تلخ میگوید. سهیل ایستاده و نشکسته.
یک سالی است ترک تحصیل کرده و در مغازه ساندویچی پدرش کار میکرد. تا پایه نهم درس خوانده. وقتی او را میبینم، با خودم میگویم چقدر زود بزرگ شده این پسر.
آرشِ قصه ما حالا «شهید آرش مولایی» است و مادر خانواده «شهیده الهام رجبی». نمیدانم سهیل چه خاطراتی از سوگند و سینا ـ خواهر کوچکتر و برادر همقلش ـ دارد؛ اما او مثل کوه ایستاده. عموها، خالهها و مادر بزرگ پیرش نگرانش هستند، اما سهیل در همین چهلوچند روز، در غم یتیمی بزرگ شد و قد کشید و مرد شد.
روزی که عسلویه مورد اصابت حرامزادگان صهیونی آمریکایی قرار گرفت من نیز مثل بقیه برادرانم در منطقه بودم،
از اولین اصابت تا آخرین اصابت شمردم،
در هر شمارشم با خود میگفتم شاید این یکی به من بخورد،
یک شمارش، یک اشهد میخواندم،
منطقه از قبل تخلیه بود، پس از آن نیز بالکل خالی شد،
تا شب، که با یکی از مدیران عالیرتبه از مناطق آسیب دیده بازدید کرده و جلساتی گذاشتیم تا حوالی ساعت ۱ بامداد،
گذشت ...
تا امروز که این ویدیو را دیدم،
قلبم از لحظات برخورد با هر تجهیز آتش گرفت،
چون کسانی که در مناطق زحمت کشیده اند ثانیه به ثانیه تلاشهایشان برای ساخت و راه اندازی مقابل چشمانشان می آید ...
{ویدیو از:
فراز انرژی
*📹 تصاویر دوربین مداربسته از لحظه حمله به شرکت های مستقر در سایت پتروشیمی منطقه پارس (محدوده مبین انرژی خلیج فارس)*
✅ «فرازِ انرژی»
📌 *کانال واتساپ (2)*
https://t.co/1dA9Jh5gde
📌 *روبیکا*
https://t.co/xnRXDpfNrS
📌 *تلگرام*
https://t.co/zT5oBAbIMy
📌 *اینستاگرام*
https://t.co/1WauvxXcOi
📌*بله*
https://t.co/cSKkvBMTqP }
«آیا این سریعترین و قاطعترین شکست تاریخ آمریکاست؟»
وقتی جرمی بوئن، سردبیر بینالمللی بیبیسی، درباره وضعیت تازه میان ایران و آمریکا حرف میزند، نخستین هشدارش این است که نباید زیادی درگیر تفاوتهای نسخههای افشاشده شد، چون اوضاع پیوسته تغییر میکند. به گفته او، آنچه اکنون روی میز است یک توافق نیست، بلکه چیزی است که از آن با عنوان «یادداشت تفاهم» یاد میشود. او این یادداشت را راهی میداند برای به تعویق انداختن همان مسائل بزرگی که دو طرف در آنها فاصله زیادی دارند: حق ایران برای غنیسازی اورانیوم، آینده تردد از تنگه هرمز، و حمایت تهران از متحدانی مانند حزبالله لبنان.
نقطه کانونی تحلیل بوئن این است که توازن قوا تغییر کرده و ایران دست بالا را دارد. او میگوید فاصله امروز با جایی که ترامپ در ۲۸ فوریه آغاز کرد بسیار زیاد است؛ روزی که عملاً از تغییر رژیم سخن گفت و تصور میکرد همهچیز سریع رخ میدهد. اما به گفته بوئن، نقشه اول جواب نداد و ترامپ نه نقشهای دیگر داشت و نه راه بازگشتی. حالا این آمریکاست که باید به سمت ایران حرکت کند: «این مشکل ترامپ است. او نمیتواند در این مورد شروط را دیکته کند»، چون شیوه دیپلماسی و جنگافروزی او کارساز نبوده است. تصویر او از موقعیت ترامپ. بوئن به زبان بهکاررفته در یادداشت هم اشاره میکند و به باور او اگر این متن را باور کنیم، آمریکا اصلاً شروط را دیکته نمیکند و ایران کارتهای زیادی در دست دارد. در مقابل، آمریکا و اسرائیل با وجود توان نظامی عظیم، بهخاطر نقص در راهبرد سیاسی به این نقطه رسیدهاند.
برای سنجش نتیجه جنگ، بوئن چهار هدفی را که ترامپ در سخنرانی مارالاگو ترسیم کرد مرور میکند. هدف اول نابودی موشکها و صنعت موشکی ایران بود. به گفته بوئن نیروی دریایی ایران تقریباً نابود شده، اما گزارشهای واشنگتنپست و نیویورکتایمز میگویند چیزی حدود ۷۰ تا ۷۵ درصد ذخایر موشکی ایران باقی مانده و بخش بزرگی از مکانهای نگهداری هم دوباره در دسترس قرار گرفته است؛ پس این هدف محقق نشده است. هدف دوم خنثیکردن نیروهای نیابتی منطقه بود، اما به گفته او حزبالله با وجود ضربات سنگین هنوز میجنگد و شبهنظامیان عراق همچنان مسلح و قدرتمندند.
هدف سوم برخاستن مردم و سرنگونی رژیم بود. موضع بوئن صریح است: «هیچ تغییر رژیمی رخ نداده است.» او میگوید این تصور که کشتن رهبر، رژیم را هم از بین میبرد، نشانه ناآگاهی کاخ سفید از سازوکار قدرت در ایران است. به گفته او این رژیم ساختاری لایهلایه و بههمپیوسته دارد و بر ایدئولوژیای قدرتمند استوار است که چیزهایی مانند شهادتطلبی را هم دربر میگیرد. او این هدف را دستبالا نیمامتیاز میداند. درباره احتمال خیزش آینده هم محتاط است و میگوید با وجود فشار اقتصادی و میلیاردها دلار خسارت، بیشتر مردمی که از رژیم حمایت نمیکنند فعلاً در خانه میمانند و تنها در پی زنده ماندناند.
هدف چهارم، که بوئن آن را مهمترین میداند، جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای بود. او یادآوری میکند که ایران همواره این هدف را انکار کرده، هرچند ایران اورانیوم را بسیار فراتر از سطح غیرنظامی غنی کرده. به تحلیل او، جایگاه مطلوب ایران بودن در آستانه هستهای است؛ داشتن این گزینه بهعنوان اهرم فشار. او میافزاید توافق برجام در سال ۲۰۱۵ محدودیتهای سختگیرانهای بر غنیسازی گذاشته بود که ایران به آن پایبند بود، تا آنکه ترامپ آمریکا را از آن خارج کرد؛ اقدامی که به باور بوئن مسیر را به سمت جنگ کنونی باز کرد و بهای سنگینی به اعتبار آمریکا تحمیل کرد.
نکته کلیدی دیگر بوئن درباره روحیه نسل تازه رهبران ایران است. او میگوید نسل قدیم، از جمله رهبر پیشین، محتاط بودند چون آمریکا همواره تهدید نابودی را بالای سرشان نگه میداشت. اما حالا به آنها حمله شده و نابود نشدهاند، و نسل جدید با خود میاندیشد: «آنها بدترین کارشان را کردهاند. ما هنوز اینجاییم.»
در جمعبندی، بوئن به ارزیابی فیلیپس اوبراین، استاد روابط بینالملل، اشاره میکند که گفته بود اگر این متن درست باشد، «این یک عقبنشینی کامل از سوی ترامپ است و از نظر تاریخی سریعترین و قاطعترین شکست در یک جنگ در تاریخ ایالات متحده است.» بوئن میگوید گفتن این حرف شاید کمی زود باشد، چون جنگ ممکن است دوباره آغاز شود و محتملترین سناریو یک درگیری فرسایشی کمشدت است. اما تردیدی ندارد که این یک شکست راهبردی جدی برای آمریکا و بهطور ضمنی برای اسرائیل است، مگر آنکه ترامپ بتواند توافقی رقم بزند که ایران را به جایی برساند که او میخواهد، نه جایی که خود رژیم میخواهد.
دیگر با چه زبانی اقرار کنند که غائله دیماه برنامه ریزی پلن۲ آمریکا و صهیونیستها بود برای کشتار مردم؟ نشنیدید که تسلیحات وارد کردند برای براندازی؟ نمیبینید به هر دری میزنند آمار جان باختگان را برسانند به کشتار غزه که پشتش سنگر بگیرند؟ آن روزها چقدر خطاب به مردم گفتیم و نوشتیم که اینها برنامه دارند وسپر گوشتی این تروریستها نشوید! نمیبینید چگونه دارند با خون کشته شدگان کاسبی میکنند؟ میفهمید یا مسخ لجنسرای اینترموسادید؟
#رضا_رجوی
نسل جدید انصافا در روایت مظلومیت ایران با کمک فناوری های نوین هوش مصنوعی کولاک کردن کارهای ارزشمند سفارتخانه ها از دل همین نسل بیرون آمده!
ویدیو را ببینید چطور زیبا ۳۰۰ هزارتایی شدن نامه خود به سازمان ملل را روایت میکنند
احسنت به شما