قبل از عید که ایران بودم ، یک سفر کوتاه با دوستام رفتم یزد.
توی کوچه پس کوچه ها چشمم به زورخونه افتاد، رفتیم توش.
آقایون ما رو که دیدند بیشتر خودی نشون دادند و سنگ تموم گذاشتند.
آخرش که میخواستیم برگردیم من عین فیلم قدیمهای ایرانی در حالیکه شالم رو درست میکردم
دوستمون که تازه کسب کارش راه انداخته بود
و از شریک عاطفیش تازه جدا شده بود
به پیشنهاد یکی از بچه ها نفری چند تا اکانت ساختیم
براش به صورت ناشناس کامنت میزاشتیم از کاراش تعریف میکردیم
حتی ثبت سفارشم میکردیم
شماره ادرس فامیلای دورمون میدادیم
هدف؟ فقط دلگرمی دادن بهش بود
👇
سه تا مجسمه از مجموعهی جدیدم رو فرستادم برای شرکت در یه نمایشگاه گروهی. یکیش رو تایید کردن. گفتم اینا مجموعهس و نمیخوام یکیشون ��قط به نمایش دربیاد. گفتن بعد از این نمایشگاه، بیا نمایشگاه انفرادی بذار با شرایط ویژه.
هیچی دیگه،گفتن یه مجسمهی دیگهم که تک هست رو بفرستم به جاش!:/
نمیدانم صدای سوختن جنگل را شنیدهاید؟ ۹۴ که آتش به جنگل علیآباد کتول افتاده بود به عنوان خبرنگار آنجا بودم و غمگینترین صدای ممکن بود آنچه در آسمان میپیچید. پرندهها زجه میزدند، چهارپایان ماغ میکشیدند و میگریختند و درختهای #هیرکانی نالهکنان تقتق م��کردند و خاکستر میشدند.
جایی که نور از فراز سرو اَبرکوه عبور میکند،
زمان مکث میکند و شکوه هزاران سال در یک لحظه میدرخشد.
عکس: امین علی جانلو
#سرو_ابرکوه#ایران_ببین#میراث_فرهنگی