روز دفن مامان خیلی اصرار داشتم خودم دفنش کنم، اول کرونا بود و همه وحشتزده، بهجز پنج شیش نفر ترسیده و دور از ما، کسی نبود، کسی بغل نمیکرد، کسی از دو متری نزدیکتر تسلیت نمیگفت، گریه نمیکردن که مجبور نشن ماسکشون رو در بیارن، اجاره تسییع جنازه و هیچ نوع مراسمی نداشتیم، حتی
هیچوقت هیچکس منو باور نکرد، بهم اعتماد نکرد، تواناییهامو دست کم گرفت، اما من نایستادم و نمیایستم، دائم یاد میگیرم و بهتر میشم، خودم میدونم چه کارهایی ازم بر میاد، هرکس نخواست به من ضرری نمیرسونه اما یادم نمیره هیچوقت...
داشتم تو آرشیو اینستام میگشتم، تولد ٣١ سالگیم اوجِ بههم ریختگی و افسردگیم بود، مشکل شغلی، مشکل مالی، سالگرد مامان، داروهای سنگینی که مصرف میکردم و شب قبلش الکل داشت منو به کشتن میداد، بستریشدن پسرخالهای که رفیقم بود تو بیمارستان اعصاب و روان... خیلی سخت بود واقعا اون روزا
@puurya من روزی که رفتم آموزشی گفتم تو همین بیابون میمیرم دیگه برنمیگردم انقدر دور و بد بود، الان شیش ساله تموم شده خدمتم و سختی سربازی در مقابل زندگی یک شوخی بود!