یه چهارشنبه ای بود که با دوست دخترم کات کردم جایی که کار میکردم نزدیک خونشون بود، عادت کرده بودم که از سرکار یا برم دنبالش یا یه چیزی براش بخرم یا حداقل برم از جلو در خونشون رد بشم :)
از اون شب به بعد هیچی شبیه گذشته نشد من اون چهار راه لعنتی رو مستقیم ادامه ندادم
چیزی نخریدم…
کاش زندگی از آخر به اول بود :
پیر به دنیا میومدیم
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم؛
سپس کودکی معصوم میشدیم
و در نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم..
تروخدا یا وارد زندگی کسی نشید یا اصن هیچ چیز جدیی رو با طرف مقابلتون وقتی هدفی ندارید شروع نکنین از همون اول هدفتون رو مشخص کنین چون کاری میکنین که طرف مقابلتون نه حالش دیگه با شما خوب بشه نه چیز دیگه ای…
کی میگه سختی آدما رو پخته و بزرگ میکنه ؟ نه اتفاقا سختی که از حدش بگذره آدم ها رو میشکنه، گوشه گیر میکنه و از آرزوهاشون دورشون میکنه…
باعث میشه حتی دیگه همسن و سال های خودتو دیگه درک نکنی و این یعنی تموم …
تو جوونی پیر شدی…