جشن مهرگان، جشن مهر و روشنایی و یادگار کهن نیاکان ما، با پیروزی فریدون بر ضحاک و چیرگی نیکی بر بدی پیوند خورده است.
در روزگار ضحاک، خِرَد و هنر خوار میشود و جادو و نیرنگ ارج مییابد، دست دیوان به بدی دراز میشود و مغز جوانان، خوراک ماران ضحاک میگردد. تصویری از تاریکی و بیدادی که امروز در سیمای پلید جمهوری اسلامی نیز نمایان است.
در شاهنامه، ضحاک کشته نمیشود، بلکه در دماوندکوه به بند کشیده میشود. اما در روزگار ما، ضحاک زمانه، علی خامنهای، سرانجام به زیر خاک کشیده شد.
این نخستین جشن مهرگان پس از هلاکت اوست که در دیماه، دهها هزار فرزند دلیر ایران را از ما گرفت. امسال، مهرگان را به یاد جاویدنامانی گرامی میداریم که در نبرد با ضحاک، جان خود را فدای ایران کردند، و در پاسداشت فرهنگ و هویت ملی ما که در سختترین روزهای تاریخ ایران، چراغ امید را روشن نگه داشته و نویدبخش پیروزی نور بر تاریکی بوده است.
از همه هممیهنان میخواهم در این آیین ملی، به دیدار خانوادههای جاویدنامان میهن بروند و مهر، همدلی و قدردانی ملت را به آنان نشان دهند، خانوادههایی که عزیزترینهای خود را در راه آزادی ایران از دست دادهاند و یاد فرزندانشان، مشعل درخشان فردای ایران است.
پاینده ایران
رضا پهلوی
از آن گلوی مجروح،
پژواکِ سرخِ نامش
تیر خلاص حینِ تیمار ِ ناتمامش
از او که کشته برگشت از آن یل پیاده
آورد دیگری را بر گردهاش نهاده
از گیسوی پریشان در چنگ دیو و ددها
از آن نگاه پرسان در پاسخ لگدها
از رستخیز این خاک در دفتر اساطیر
اسلوب بازوان آن آرش کمانگیر
از آزمون سوزان بر پیکر سیاوش
از آن حریق بازار آن دامگاه آتش
از بیرقی که برداشت، از نغمهای که سرداد
از او که نیمه جان بود در کیسه های اجساد..
چندین سهیل آنجاست؟ چندین هزار رخسار؟
تا یک به یک ببیند .. خم شد قدش از آوار ..
شاید بریده باشی!
از این بریده تر شو
بر این عفونتِ صبر،
اعجاز نیشتر شو
آگاه و عهده دار ِ درد معاصر خود
رفت و صدای او ماند «… که نه به خاطر خود..»
فردا به رغم کتمان بر داغِ سینهی او
ای آینه!
تو داری
زخمی قرینهی او
این سرزمین به جز زخم
پیغامبر ندارد..
او خود به مادرش گفت «دیگر پسر ندارد..»
…
در سردخانه جا نیست، رو سمتِ نسترنها
پشتِ حیاط خفتند یک لایه پیرهنها
دامن کشان، سبکبار، در هجرتی شبانه
با گوشوارِ خونین میراثِ مادرانه ..
چله نشین پدرها در انتظار ماندند
نام عزیزشان را در هیچجا نخواندند
از بستگان که را داشت؟ همکارِ دردمندش؟
خویشی که پیکرش را تحویل میدهندش..
گفت آن نسیم بر موت، هر گل ز شاخه افتاد
پروانهی بنفشی.. دیدی.. مرا به یاد آر ..
من هم يك بازمانده هستم 😭✌️🦁🌞✌️
یادآر اگر رگت را، با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا، او را گواه باشی
خسته نباشید عزیزان، دست مريزاد.
@monaborzouei@Ebihamedi
تو بازماندهای تا او را گواه باشی
از او بگو به دنیا
Begoo Be Donya
Ebi
Lyrics: Mona Borzouei
String Instrument: Reza Sadeghi
Guitar ( Any Type): Reza Sadeghi
Drums: Reza Sadeghi
Studio Producer: Sia Davarnia
https://t.co/GAmlQxjv82