@NaderSoltanpour شما به کدام دسته تعلق دارید سوای اینکه میخواهی بروی و یا نروی که حق هر کسی است؟ شمائی که همیشه خود را در جایگاه حق و قضاوت قرار میدهی و دانسته های خود را والاتر میدانی. چه چیزی و یا چه کسی این حق را به شما داده؟ و ملاک شما بر این حق و باطل چیست که دیگران را جاهل و… خطاب میکنی؟
@irani_mahan@VOAfarsi این حیف نون بعلاوه ۱۸ سال نون تشکیلاتی رو در امریکا که اسرائیلی ها حامی مالیش بوده اند رو هم خورده و حالا بخاطر اراجیفش با پسگردنی بیرونش انداخته اند
@iranictv اخه برای دیدن قیافه این مرده متحرک باید کفاره داد بعد باید حرفهای این ابله رو جدی گرفت تا دیروز که از یک اندیشکده تحت حمایت مالی اسرائیل حقوق میگرفته بعد با پسگردنی بیرونش انداخته اند حالا نون تو فحاشی به شاهزاده رضا پهلوی است به قول امام راحلتون خیلی خری و خرتر از تو فهیمه و..
@Sadri52374600@Fahimehkhezr تو یکی از ساواک و شکنجه حرف نزن که فرقه مورد نظرت روی ساواک رو سفید کرده و در ضمن آن رهبر غایبت مورد لعن و نفرت تمام مردمه چه در داخل و چه در خارج و اگر چشمهایت رو باز کنی همین مهر و محبت رو به شاهزاده رضا پهلوی میتونی ببینی ولی نفرت کورت کرده
بعضی نمایشها را میبینی و تمام میشوند.
چراغ سالن روشن میشود، از صندلی بلند میشوی، لباس میپوشی و به زندگی برمیگردی.
اما بعضی نمایشها تمام نمیشوند.
با تو از سالن بیرون میآیند.
کنارت راه میروند.
در ماشین، در سکوت راه برگشت، در اولین آهنگی که میشنوی، در اولین لحظهای که دوباره به ایران فکر میکنی، ناگهان سر بلند میکنند و میفهمی چیزی از آن صحنه هنوز درونت مانده است.
«تلنگر» برای من از همین جنس بود.
تلنگر یک نمایش شخصیتمحور است؛ اما شخصیتهایش فقط آدمهای روی صحنه نیستند. انگار زمان هم یکی از بازیگران نمایش است. تاریخی که از مقابل چشم تو عبور میکند؛ با آدمهایش، زخمهایش، شوخیهایش، امیدهایش، شکستهایش و آن خندههای تلخی که ما ایرانیها خوب بلدیم؛ همان خندهای که گاهی تنها راه نریختن اشک است.
نمایش جلو میرود و تو همراهش میخندی.
گاهی از ته دل.
بعد ناگهان متوجه میشوی چند لحظه است که دیگر نمیخندی.
و وقتی قصه آرامآرام خودش را به امروز میرساند، اتفاق عجیبی میافتد. تو تقریبا میدانی قرار است چه ببینی. فکر میکنی برایش آمادهای. این تاریخ را زندگی کردهای. این دردها برایت غریبه نیستند. بعضی از این زخمها را حتی لازم نیست کسی برایت تعریف کند.
اما برزوی ارجمند کاری میکند که آمادگیات هیچ فایدهای نداشته باشد.
در لحظهای از نمایش، دیگر احساس نمیکنی بازیگری روبهرویت ایستاده و نقشی را اجرا میکند. چیزی در اجرای برزو از مرز تکنیک و بازیگری عبور میکند. انگار برای چند دقیقه، هنر نمایش کنار میرود و یک انسان، بیدفاع و عریان از هر نقش، روبهروی انسانهای دیگری میایستد.
و همینجاست که شوکه میشوی.
چون آنچه میبینی فقط توانایی یک بازیگر نیست؛ نمایش انسانیت یک انسان است.
بغضی که دیگر نمیدانی متعلق به شخصیت است یا بازیگر.
دردی که دیگر نمیفهمی نوشته شده یا زندگی شده.
و سکوتی که از هزار دیالوگ بلندتر است.
برزو در آن لحظات چیزی را روی صحنه میآورد که نمیشود تمرینش کرد. نمیشود حفظش کرد. نمیشود صرفا «بازیاش» کرد. باید جایی در وجودت آن را زندگی کرده باشی تا بتوانی چنین به دیگری منتقلش کنی.
و احسان کرمی...
احسان مثل همیشه از همان جایی وارد میشود که خیال میکنی مرز میان نمایش و زندگی را میشناسی و بعد با هنر نمایش، با کلمه، با صدا، با مکث و با آن تسلط عجیب بر ریتم، همه مرزها را به هم میریزد.
خنده را از یک جیبش بیرون میآورد و اشک را از جیب دیگر.
هنوز لبخند قبلی روی صورتت مانده که گلویت میگیرد. هنوز چشمت خیس است که دوباره میخندی. تا جایی که واقعا فاصله میان خنده و گریه را گم میکنی.
و شاید این دقیقترین تصویر از زندگی ما باشد.
نسلی که وسط مصیبت لطیفه گفته.
وسط غربت خندیده.
وسط خنده یاد خانه افتاده و گریه کرده.
نسلی که بارها شکسته و صبح روز بعد بلند شده و زندگی را از نو شروع کرده است.
احسان و برزو با فن بیان، تسلط بر صحنه و تجربهشان تو را با خود میبرند؛ اما آنچه تو را جایی بالاتر از سالن نمایش میبرد فقط هنرشان نیست.
انسانیت آنهاست.
و در میان همه این رفتوآمدها، رعنا منصور حضوری متفاوت دارد.
او فقط بخشی از اجرا نیست؛ انگار پلی است میان همه چیز.
میان دیالوگها و سکوتها.
میان گذشته و امروز.
میان آنچه بر صحنه گفته میشود و آنچه در ذهن تماشاگر ادامه پیدا میکند.
میان تاریخ و خاطره.
میان خندهای که تمام شده و اشکی که هنوز نریخته است.
صدای رعنا گاهی نخ نامرئی نمایش میشود؛ همان چیزی که تکههای پراکنده زمان و احساس را به هم میدوزد تا قصه، قصه یک آدم یا یک دوره باقی نماند.
و بعد، جایی در پایان، متوجه میشوی تمام این مدت شاید «تلنگر» درباره تاریخ نبوده است.
درباره ما بوده.
درباره آدمهایی که بخشی از زندگیشان را در سرزمینی جا گذاشتهاند و با این حال هر جا که رفتهاند، آن سرزمین را با خود حمل کردهاند.
درباره نسلی که حافظهاش از خودش سنگینتر شده است.
درباره ایرانی که برای خیلی از ما دیگر فقط یک نقطه روی نقشه نیست؛ مجموعهای است از بوها، صداها، کوچهها، آدمها، خندهها، قبرها، جداییها، ترانهها و خاطراتی که کافی است کسی روی صحنه دستش را به یکی از آنها بزند تا تمامشان یکباره روی سرت آوار شوند.
برای همین است که در پایان «تلنگر» شاید برای چند لحظه نتوانی بلند شوی.
نه چون نمایش تمام نشده.
چون چیزی درون خودت شروع شده است.
به آدمهایی فکر میکنی که دیگر نیستند.
به خانههایی که شاید دیگر خانه تو نیستند.
به خیابانهایی که هزاران کیلومتر از تو فاصله دارند اما هنوز میتوانی با چشم بسته پیچ بعدیشان را تصور کنی.
به ایران.
@ehsaankaramy@arjmand_borzou@RanaMusic
@NaderSoltanpour خوب این حرفات هم مثل همیشه تکراری و کسل کننده شده چرا که آدمی مثل تو که تمام وجودش پر از کینه و تعصب است انتظاری نیست لااقل چند خط راجع به دوستانت در کنگره ضد آزادی ایران امثال اهی، زمانی، واعظ، و… بنویس تا از مزخرفاتت بیشتر آشنا شویم گرچه فکر نکنم منافعت اجازه دهد
@Fahimehkhezr لطف میکردید از خانم مهر انگیز کار بابت جنگ مسلحانه که روش رایج در آن دوران بود هم میپرسیدید. در اینکه ساواک به دلیل رفتارهای خشونت امیز مورد انتقاد بوده شکی نیست ولی اینکه یکطرفه به قاضی رفتن و عدم درک یک قضیه در یک موضوع دو ویا چند طرفه در شرایط زمانه خودش جای سواله
بسیاری از شهرهای ایران در 18 و 19 دیماه آزاد شده بودند و به دست مردم افتاده بودند، چیزی که میتوانست پیشزمینه سرنگونی مافیای اشغالگر اسلامی باشد.
ولی تروریستهای سپاه با پشتگرمی به چه کسانی اینچنین بیمحابا به روی مردم آتش گشودند و از کشته پشته ساختند و حتا به بیمارستانها رفتند و به زخمیان تیر خلاص زدند و به کادر درمان تجاوز کردند؟
پشت روحانیت تبهکار شیعه در این جنایت بیسابقه به کارتل پنجاهوهفت و مبتلایان به عقده پهلوی گرم بود. آنان نیک میدانستند که نیابتیهایشان در درون اپوزیسیون با لیسیدن خون از دستان سپاه کشتار را دروغ خواهند خواند، یا تقصیر آن را به گردن شاهزاده رضا پهلوی خواهند افکند.
آخوندها بهتر از هر کسی میدانند که همیشه میتوانند روی همکاری پسماند پنجاهوهفت حساب کنند!
#مافیای_اشغالگر_اسلامی
#پسماند_پنجاهوهفت
#کشتار_دیماه
@bbcpersian@AriAramesh لحن کثیف کسری ناجی از شادی کردن فوت انسانی مانند لیندزی گراهام آنقدر منزجر کننده است که در آن میتوان روح و روان و بیان متعفن رژیم اسلامی را براحتی حس کرد و حیف که انسانی شریف مانند آرش آرامش با او همکلام است
@secular_d محکومیت این قهرمانان خنده رو و شجاع! و بی پروا لغو شهروندی آنها و تبعید به غزه تا در کنار مردم محروم غزه به انجام فرایض سیاسی اجتماعی و شاید دینی اسلامی در آینده و ساختن آنجا بپردازنند. خودتون از نشر این اخبار خندتون نمیگیره حضرات سکولار دمکرات؟!!!
@NaderSoltanpour@ShahrouzShirpo1 هم اینکه به فردی مثل مزدک آذر که البته اسم واقعی او نیست مراجعه میکنی، فردی که هویتش زیر سوال است یعنی اینکه مرجع شما اساسا خطا است ولی خوب حال تو رو در غاری که داری زندگی انگل وار و مشمئز گونه ات را ادامه میدهی خوب میکنه اما از درون داری روز به روز از درون میپوسی از حسادت، حقارت
@NaderSoltanpour آقای ماتحت سوخته، گرچه من با چنین ادبیاتی سازگار نیستم ولی این درد و غم از دست دادن عزیزی و یاد آن جاوید نامان در هر اندازهای کشته سازی از نوع اسلاف جناب عالی نیست،شاید روزی این شتر گرچه زبانم لال در خانه شما بنشیند فکر نکنم آن روز اعداد سازی باشد گرچه از بیشرفان همه چیز بعید اس
@parsin_tv خودش صبح تا شب توی رسانه ها مشغول خظبلات بافی بخصوص تو برنامه شهرام شارلاتان بوده حالا داره به دیگران پند و اندرز میده، بنده خدا عقل ناقصی داره امیدوارم خدا شفا بده و از تجربه دکترهای متخصص ایرانی برای درمان استفاده ببره. در امریکا که دکتر ها جوابش کردنند شاید …