یه سؤال قشنگ که به خودشناسی و حضور کمک میکنه اینه که:
بهنظرت اگه سی سال دیگه بخوای اتوبیوگرافیت رو بنویسی، عنوان این فصل از زندگیت که امروز توش هستی رو چی میذاری؟
۱/۸) گلهای آفتابگردان #ونگوگ (سمت راست) را همه میشناسیم. با این اوصاف تشخیص این که نقاشی دیگر (سمت چپ) چیست خیلی سخت نیست.
"نقاش آفتابگردان" اثر فراموشناشدنی #گوگن
خاصیت احساسات واقعی اینهکه بعد از سالها هر کس که باهاش مواجه بشه، متوجه صداقت و معصومیت اون احساس میشه. مثل وقتی که کامو به ماریا مینویسه:
منتظرت هستم برای آن آرامش عصر؛
اما هیچ آرامشی را نمیتوانم تصور کنم جز آنکه در کنار تو باشد، من هیچ وطنی جز تو ندارم.»
رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم
بعد رفتم باشگاه و دیدم چه قدر موهام زشت شده برگشتم خونه گریه کردم
دوش گرفتم
نشستم پای یکی از تابلوهام کار کردم
با نمِ قطرههای اشک که چرا موهامو اینجوری کردم...
شب توی خیابون فیلمبرداری میکردیم
ماشین ون پلیس اومد یکم وایستاد نگاهمون کردن خندیدن گفتن کارتون عالیه!
گفتم میتونم یه عکس بگیرم بعدا استفاده کنم؟
گفت متاسفانه اجازه نداریم و رفتن...
تمام خاطرات پلیس توی ایران برام مرور شد
یه بار فقط چون شب بود و دوربین داشتیم و دختر دستگیر شدیم.
این حالتو با تک تک سلولهام درک میکنم
هنوزم که هنوزه بعد اینهمه سال برام تازهاس که خارج از ایران حق دارم خودم انتخاب کنم چی بپوشم و کسی بهم ایراد نگیره و کارای روزمره در جریان باشه و بدن من، بدن من باشه. که باور تعلق و بدنمندی تداعی بشه تا احساس کنم منم انسانم و صاحب فکر و تن.
@Adorno_Persian «رژیم فهمیده بود، زنی که موقع بیرون اومدن از خانه مدام باید از خودش بپرسه:
آیا شلوارم به اندازه کافی بلنده؟
آیا روسریام مناسبه؟
موهام پوشیده است؟
آرایشم زیاد نیست؟
امروز منو نمیگیرن؟...
دیگه از خودش نمیپرسه:
آزادی اندیشهام کجاست؟
آزادی بیانم کجاست؟
آیا زندگیام قابل زیستن
۱/
«ماها واقعا دق میکنیم»
سالها پیش در گفتگویش با DW از “منطقالطیر” عطار گفت که گویی در فرهنگ ما، انسان وقتی تصمیم بگیرد که میخواهد بمیرد، میتواند بمیرد.
«مثلا ما در فارسی لغتی به اسم دق داریم.
شما اگر بخواهید دق را به هر زبان دیگر دنیا ترجمه کنید ۵ یا ۶ لغت باید بیاورید و مثلا بگویید؛ مُردن از ناراحتی و دلشکستگی.
اما این دق در فارسی یک لغت است و وقتی شما میگویید که طرف دق کرد، همه میفهمند که دق کردن چیست»
همانجا ۱۶ سال پیش، پرسیده بود؛ کدام خانوادهی ایرانیای هست که سیاست و تلاطمهای سیاسی، در آن نقشی بازی نکرده باشد.
«من در عمرم یک ایرانی ندیدهام که بگوید من به دنیا آمدم، مدرسه رفتم، دانشگاه رفتم، ازدواج کردم، بچهدار شدم، بچههایام بزرگ شدند، حالا هم دیگر دارم میمیرم.
یعنی شما هر ایرانی را که میبینید در برههای از زندگیاش یک اتفاق خارقالعاده میافتد»
شاید برای همین بود که ۱۶ ماه پیش، دریافت نشان افتخار “لژیون دونور” را بابت «سیاست ریاکارانه دولت فرانسه» رد کرد و در نامهی سرگشادهاش گفت:
«من نمیتوانم ببینم که فرزندان الیگارشهای ایرانی در فرانسه تعطیلاتشان را میگذرانند و حتی شهروندی فرانسه را میگیرند، اما جوانان مبارز ایرانی و هنرمندان حتی برای گرفتن یک ویزای توریستی هم مشکل دارند»
او که در اوج شهرت “پرسپولیس” در جایی گفته بود:
«من هر چیزی که هستم و هر چیزی که شدهام همین ایران بوده که همهی این چیزها را به من داده است.
من هرگز این را فراموش نمیکنم»
وقتی سالها پیش در برابر این پرسش قرار گرفت که چرا این نگاه ما به مرگ و زندگی، چندان برای دیگران قابل درک نیست.
و اینکه چرا ما این لغت دِق را در فارسی داریم که در دیگر فرهنگها نیست؟
مرجان ساتراپی پاسخ داد:
«اینکه آدم میتواند دق کند، اینکه آدمی که میخواهد بمیرد، میتواند دراز بکشد و بمیرد…
برای اینکه ماها واقعا دق میکنیم»
و گفتهاند که هنرمند خودش نیز چنین کرد.
#DigitalBlackOutIran
@smaeel_azari از بیستسالگی تا الان یکی از موضوعاتی که دلم میخواد روش کار کنم
اینکه چه طور میشه آمار خودسوزی زنان به خصوص در اون مناطقو کمتر کرد...
یعنی میشه یه روزی روش کار کنم؟
بودجه هم ندن
میشه اسپانسر گرفت
فقط باید مجوز گرفت