It is in our nature to judge people around us.But what happens when we finally stop for a moment to judge our own life? It can be painful to step back and see what we've been doing and even more painful to realize we have no intention of stopping. #foodforthought
حجاب اجباری و فیلترینگ اینترنت دست حکومت ایرانه و احمقانهی محض هست.
محدودیت سن برای کاری که هیچ ربطی به سن نداره ولی یه احمقانگی مفرطی هست که دست خود مردم و فرهنگ کاری ایرانه.
امیدوارم حداقل این دومی یه روزی با همت خود مردم رفع بشه.
اولش واقعاً خوشم اومد. تقریباً تمام آگهی درباره مهارت، خلاقیت، تجربه و تواناییهای فرد بود؛ اینکه بتونه منو بسازه، با تخمیر کار کنه، دورریز رو مدیریت کنه و توی یه آشپزخونه کوچیک عملکرد خوبی داشته باشه.
اما بین همه این معیارهای مرتبط با شغل، شرط «حداکثر ۳۰ ساله» هم هست که معنایی نداره. اگر فردی تمام مهارتها و تجربههای موردنیاز را داشته باشه، چرا سن باید یکی از شرایط تعیینکننده باشه؟
به خصوص که، سن یکی از مواردیه که نباید مبنای تصمیمگیری در استخدام باشه(it's a protected ground) و تمرکز بر شایستگیها و تواناییهای فرد هست که تعیین کننده باید باشه.
موقع این ژستهای دلقکمآب حین جامجهانی، محسن شکاری و مجیدرضا رهنورد اعدام شدند و مهران سماک به دلیل شادی از باخت این فرومایگان با شلیک مستقیم کشته شد. واکنش تیم ملّا چه بود؟ سعید عزتاللهی گفت مهران به من حسادت میکرده!
گروهی که با «ملّت» همدلی نداره لایق عنوان تیم «ملّی» نیست!
یه سؤال قشنگ که به خودشناسی و حضور کمک میکنه اینه که:
بهنظرت اگه سی سال دیگه بخوای اتوبیوگرافیت رو بنویسی، عنوان این فصل از زندگیت که امروز توش هستی رو چی میذاری؟
من با زندگی عادی مشکلی ندارم.
اتفاقاً عمیقاً معتقدم که باید زندگی کرد. باید سر کار رفت، درس خوند، عاشق شد، خندید و حتی برای فردا برنامه ریخت، چرا که هیچ ملتی تا به حال با متوقف کردن زندگی پیروز نشده.
اما زندگی عادی با عادیسازی فرق داره.
زندگی عادی یعنی با وجود زخم، به راهت ادامه بدهی، اما عادیسازی یعنی طوری رفتار کنی که انگار زخمی وجود نداشته.
من از رفتار بعضی هموطنانم بهخصوص در اینستاگرام بهشدت دلخور و عصبانیام، هنوز نمیتونم اون شادیهای بیپروای جلوی دوربین رو هضم کنم. اون رقصیدنها، اون اداها و شوخیها، انگار نه انگار که همین چند ماه پیش چه بر سر این جامعه اومده.
باور کنید اونچیزی که این روزها برای من سنگینه، خودِ خنده و شادی نیست، فراموشیه.
این حس که هنوز خیلیها عزادارن، هنوز خیلیها هر شب با جای خالی عزیزاشون میخوابن، اما انگار برای بعضیها هیچ اتفاقی نیفتاده و فقط اینترنت برای مدتی قطع شده بوده.
هرچهقدر فکر میکنم نمیفهمم جامعه کِی تونست از سوگواری به سرگرمی گذر کنه و از همهچی بیشتر سرعت این گذاره که برای من دردناکه.
مشکل اینجاست که وقتی در دل یک اتفاق زندگی میکنیم، ذهنمون ما رو متقاعد میکنه که وضعیت امروز، همون وضعیت همیشگیه.
وقتی امید پیدا میکنیم، باور میکنیم آزادی نزدیکه وقتی ناامیدی از راه میرسه، فکر میکنیم آزادی از همیشه دورتر شده. اما هیچکدوم از این احساسات، آینده رو پیشبینی نمیکنن.
همیشه این امید وجود داره که هر طوفانی، با خودش صبحی تازه بیاره؛ صبحی که هوا پاکتر باشه و افق روشنتر. نه به این خاطر که طوفانها همهچیز رو یکشبه درست میکنن، بلکه چون هیچ طوفانی ابدی نیست.
وقتی در میان تاریکی ایستادیم، تصور روشنایی دشواره. اما تاریخ بارها نشان داده که آنچه امروز دائمی به نظر میرسه، لزوماً سرنوشت فردا نیست. شاید مهمترین کار در روزهای سخت، حفظ این باور باشد که «دور» با «هرگز» یکی نیست.
#پاينده_ایران
تقلیل دادن داینامیک یه رابطه به اختلاف سنی، نادیده گرفتن بخش بزرگی از واقعیته. مراقبت کردن، حمایت عاطفی و الگوهای دلبستگی و وابستگی بیشتر از اینکه به سن مربوط باشن، به شخصیت، تجربیات کودکی، سبک وابستگی و بلوغ هیجانی افراد مرتبطان.
حمایتگر بودن یک شریک عاطفی، لزوماً به معنای ایفای نقش والد نیست و جوانتر بودن هم کسی رو در نقش کودک قرار نمیده
وقتی در ازدواج، دختر از پسر بزرگتر باشه، دختر نقش مادر رو ایفا میکنه.
این رابطه بیشتر «والد-کودک» میشه تا «بالغ-بالغ».
مرد ناخودآگاه زن را به عنوان «مادر» انتقال (transference) میده و زن هم به تدریج وارد این نقش میشه.
حمایتگر، راهنما، و مراقب.
@darkaquaaa موافقم و شاید سختترین قسمت همین باشه که هیچ تضمینی وجود نداره. گاهی فقط با قدم گذاشتن توی مسیر میفهمیم چیزی که از دور قشنگ به نظر میرسید واقعاً برای ما هست یا نه.
فقط میتونم بگم زندگی هیچ «بایدی» نداره و هیچ تایملاین مشخصی هم براش تعریف نشده.
خیلی وقتها مسیرهایی رو انتخاب میکنیم که منطقی به نظر میرسن، اما در واقع از ترس انتخابشون میکنیم؛ چون چیزی که واقعاً میخوایم دور از دسترس به نظر میاد.
اگر قرار باشه در کاری که دوستش نداری هم احتمال شکست وجود داشته باشه، چرا شانست رو برای چیزی که عاشقشی امتحان نکنی؟