شتاب کردم
که آفتاب بیاید
نیامد
دویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریخت
که آفتاب بیاید
نیامد
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد
این روزها مینویسم
یکروز از خاطراتم
یکروز از حال خودم
یکروز از چیزهایی که میبینم
و یکروز هایی هم داستان کوتاه...
نوشتن بهم جسارت بهتر دیدن داده و انگار بیشتر چیزهایی که میبینم غم داره
شاید در پس این غم شادی باشه و شاید هر دو درهمتنیده باشند....
نیاز دارم این چند روز آخر سال رو برم استراحت کنم ولی باید هر روز از صبح تا شب درگیر جمع کردن پرونده های باز باشم و سال ۱۴۰۳ رو به عنوان شلوغترین سال زندگیم معرفی کنم باشد که ۱۴۰۴ از این هم شلوغتر باشه.....
این روزها بارها وقتی با آدم های اطرافم هم صحبت شدم این جمله از داستایوفسکی رو به یاد آوردم
(ولی من می دانم که حقیقت ما گاهی در خاطره ای کوچک و یا در یک جمله که از کودکیمان به یاد می آوریم شکل می گیرد)