لشکرکشی بی پیشینه ی #طالبان بر شمال
هجوم هزاران جنگجوی طالب از چهار سو بر #پنجشیر و #انداراب که به بهانه ی سرکوب مقاومتگران صورت گرفته است ، بیشتر به هدف کوچ دادن اجباری مردمان بومی #پنجشیر و در نتیجه تصفیه ی قومی در تمام مناطق شمال کشور است.
نقشم از ضعف به اندیشهٔ دیدن نرسید
نامم از گمشدگیها، به شنیدن نرسید
زین خمستان هوس، نشئهٔ وهمی داریم
که به تر، طیب دماغم نرسیدن نرسید
طبع آزاد مرا، ز آفت دوران، غم نیست
پیکر سرو ز پیری، به خمیدن نرسید
بال معنی نکشد، کوشش هر بیسر و پا
اشک را منصب بینش ، به دویدن نرسید
غیر نومیدی از این باغ، چه گل خواهم چید
رنگ افسردهٔ من، گر به پریدن نرسید
بسمل ناز تو، گر بال کشد، وحشت کو
جوهر آینه هرگز ، به تپیدن نرسید
تار و پود نفس صبح، همان باب فناست
خرقهٔ هستی ما جز به، دریدن نرسید
غنچهسان، قطرهٔ اشک مژهٔ شاخ گلیم
سعی ما خون شود، اما به چکیدن نرسید
هر کجا پای نهی، خاک به زیر قدم است
ما نرفتیم به جاییکه رسیدن نرسید
چشم روزن مگر از بینگهی، دریابد
ورنه ، این ذره که ماییم ، به دیدن نرسید
چه کنم با دو جهان، بار ندامت بیدل
قوت من ، که به یک ناله کشیدن نرسید
ای طبیب مهربان! رحمی به آزار دلم
طبیبا! من به فکر ناقص خود خوب میدانم
که خواهد کشت من را چشم بیماری که من دارم
ای طبیب دردمندان، چارۀ کارم بکن
التفاتی بر دل رنجور و بیمارم بکن
رفتم به طبیب، گفتم از غایت درد
بیماری عشق را چه میباید ک��د؟
خون دل و آب دیده شربت فرمود
گفتم که غذا، گفت جگر باید خورد
محبتپیشهای، بگذار و خون شو
که درد عشق درمانی ندارد
نعش مظهر چو ز کویت گذرد چشم مپوش
آخر این مرده همان است که بیمار تو بود
رشک میآید مرا ای ناصح
ورنه میگفتم تماشای رخ یارم بکن
من بیدل علاج میکردم
مرض عشق اگر دوا میداشت (بیدل)
شبلی، آن پیر طریقتارشاد
بود روزی ز قضا در بغداد
با مریدان به سخن همدستان
برد شوقش سوی بیمارستان
دید افتاده جوانی چون ماه
با تنی لاغر و رخسار چو کاه
قامتش تازه نهالی موزون
لیک خم گشته چو بید مجنون
عشق در خرمنش افکنده شرار
برده از جان و دلش صبر و قرار
نالهای در جگرش همهمهای
داشت با خویش عجب زمزمهای
آب حسرت ز مژه میافشاند
هر دم این بیت مکرر میخواند
مسیحا در علاجم گفت: روی یار کمتر بین
دوایم داد، لیک از زندگی فرمود پرهیزم
تا به کی باشم خمارآلودۀ رنج و الم
از شراب لطف خود یک بار سرشارم بکن
دارو مده طبیب، که درد است درد عشق
ما به نمیشویم و تو بدنام میشوی
حمله بالای فرماندهی پولیس ولایت تخار
مبارزین جبهه آزادی افغانستان، شام دیروز شنبه ۱۳ دلو ۱۴۰۳ خورشیدی طی عملیات اوپراتیفی، قراول ورودی فرماندهی به اصطلاح پولیس گروه طالبان برای ولایت تخار را در قلب شهر تالقان هدف قرار داده اند.
در نتیجهٔ این عملیات، پنج طالب مسلح کشته و سه تن دیگر از ملیشه های جنایتکار این گروه زخمی شده اند.
این دسته از تروریستان طالب برای رفتن به ولسوالی بهارک این ولایت جهت گرفتاری شماری از علمای دینی منتقد سیاست های انحصارگرایانه و تبعیض آمیز رهبران این گروه آمادگی میگرفتند که توسط چریک های همیشه بیدار جبهه آزادی شکار و تار و مار شدند.
گروه طالبان در یک هفتهٔ گذشته، حد اقل ۳۰ تن از شهروندان ولسوالی های چال، نمک آب، فرخار و روستا های اطراف تالقان را به بهانه ها و عناوین مختلف گرفتار، زندانی، ��کنجه و آزار و اذیت کرده اند.
زندگی و استقلال ملی چطور حفظ میشود؟
حق زندگی و استقلال یک ملت که در یک مملکت زیست میکند در دست خودش است نه در دست اجانب. اجنبی مملکت را اشغال و استقلال را محو میکند اما استقلال نمیبخشد. خارجی ملت را خلع سلاح و تجزیه میکند و جمله های: اقلیت، عناصر مختلفه ا��سنه و مذاهب متعدده، اختراع و ایجاد مینماید تا جائیکه یک برادر برادر دیگر را نشناسد و اگر بشناسد هم به حیث دشمن اختلافات شیعه، ازبک و تاجیک، پشتون و هزاره همه زایده سیاست استعمار است.
خارجی میخواهد که مملکت مطمع نظر او همیشه جاهل و فقیر و ترسو بوده و از پشت پرده به شکل ضعیفی اداره گردد تا زمینه تحلیل و هضم آن آماده شود و اگر آن ملت به چنین ذلتی تن در نداد پالیسی استعمار مجبور میشود که از احتراص خود دست بردارد و یا علنا دست به شمشیر برد و اما این هر دو به نفع مملکت است زیرا در صورت اولی از خدعه و دسیسه دشمن نجات میابد و در صورت دومی در میدان نبرد با او مقابل میگردد و د��گر فریب پشت پرده نمیخورد. در هر دو حال این وظیفه خود ملت است که با داشتن حق زندگی و استقلال خود را به خارجی استعماری ثابت کند و بداناند که او در مقابل آلام و اسقام داخلی انتظار هیچ نوع امداد از هیچ خارجی ندارد و داشتن چنین امیدی را به خارجی به منزلت پناه جستن گوسفندی به گرگ میشمارد.
خارجی میخواهد که مملکت مطمع نظر او همیشه جاهل و فقیر و ترسو بوده و از پشت پرده به شکل ضعیفی اداره گردد تا زمینه تحلیل و هضم آن آماده شود.
ولی البته چنین چیزی وقتی عملی میگردد که اصلا خود ملت مستشر اوضاع داخلی و خارجی بوده و به زندگی و استقلال ملی دلبستگی داشته باشد و این میسر نیست مگر آنکه در داخله رفاه و آسایش ملت تامین و چرخ های امور اجتماع بر محور منافع و رضایت عامه به اساس آزادی و مساوات و الغای تفرد و امتیاز به دوران افتاده و طرح های مفید در ترقی اداره و معارف، اقتصاد و صحت عمومی اختیار گردد. آنوقت است که مملکت سعادت و رفاه خود و اولاد خود را در بقای استقلال و دولت ملی میشناسد. و در حصر برای ترقی کشور میکوشد و در سفر مرد و زن بدون تفاوت زبان و نژاد و مذهب و قبیله و خاندان از شرف و استقلال مملکت دفاع میکند. در چنین زمان و مکانیست که تبلیغ و باغ های سرخ و سبز اجنبی از گمراه کردن ملت عاجز و شرمنده میشود. زیرا امروز عصریست که فقط رفاه و رضایت عامه مبنی بر منافع مادی میتواند روح عشق به کشور و استقلال ملی تولید و وحدت ملت را تحکیم نماید. اکنون عهدیست که زندگی و استقلال ملل جهان فقط بر اساس ماده و عمل و بر پایه رفاه و منافع جامعه استوار است و بس.
این وظیفه خود ملت است که با داشتن حق زندگی و استقلال خود را به خارجی استعماری ثابت کند و بداناند که او در مقابل آلام و اسقام داخلی انتظار هیچ نوع امداد از هیچ خارجی ندارد و داشتن چنین امیدی را به خارجی به منزلت پناه جستن گوسفندی به گرگ میشمارد.
دیگر مدتیست که ارزشهای قدیم پشت بسوی جهان کرده و آن قرن هائیکه شعله و اسطوره و اذواق ملی در دفاع از استقلال کشور در مقابل دشمن مسلح کامیاب میگردید گذشته است. دیگر آن قدرت معجزه نمای افراد و قهرمانانی که ملت را از ورطه هلاک نجات میبخشید در دنیا وجود ندارد. امروز ثابت گردیده که عدم رفاه و فقدان رضائیت در یک ملت ریشه اخلاق اجتماعی و عشق به حیات و استقلال ملی را از بیخ برآورده و زمینه نزع کشور و تحلیل و تمثل در قوای دشمن و تبلیغ اجنبی را آماده میسازد. مشاهده و تاریخ پیش چشم جهان باز است که تاریخ و عنعنه، ذوق و افسانه، جاه و جلال دروغین، قهر و استبداد آهنین هیچ کدام به جلوگیری از زوال استقلال یک کشور پس مانده و یک ملت بیچاره نگردیده است و برای جلوگیری از همین مرگ نابهنگام ملی است که امروزه ملل خورد و بزرگ گیتی در تمام شئون و امور اجتماع اعم از اداره و سیاست، فرهنگ و اقتصاد روش عمومیتر باساس اصل رفاه و رضای جامعه و مبنی بر اصول دیموکراسی اختیار و در معرض تطبیق گذاشته اند.
پس این بر ملت و دولت است که با عزم محکم و شکست ناپذیر بر اوراق کهنه خرافات اجتماعی، تعصبات جاهلانه شخصی و فامیلی، نفاق و شقاق های مذهبی و نژادی و زبانی خط بطلان برکشد و دامن اجتماع را از الزامات اغراض شخصی، ظلم و انظلام اجتماعی، غدر و خیانت ملی، خود خواهی و عیاشی، حیله و استبداد داخلی پاک و ملت را به شاهراه آزادی و برادری و برابری به غرض خدمت در ترقی و عظمت وطن دعوت و سوق کند. آنوقت است که ملت روح تازه و دولت عظمت حقیقی حاصل میکند و در سالیانی اندک امور اداره و اقتصاد، فرهنگ و صحت عمومی کشور رونق جدیدی میگیرد.
ملت مرفه و متفق و کشور در ردیف ملل زنده جهان ایستاده میشود.
نویسنده: میر غلام محمد غبار
از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
( حافظ )
مولانا كه پس از ديدار با شمس تولدي دوباره يافته بود، درس و بحث و وعظ را رها كرد و به شعر و ترانه و سماع روي آورد و نكوهش نكوهش كنندگان را به هيچ گرفت.
زاهد بودم ، ترانه گويم كردي سر حلقه ي بزم و باده جويم كردي
سجاده نشين با وقاري بودم بازيچه ي كودكان كويم كردي
(رباعيا ت مولانا،ديوان شمس، 236 ،شفيعي كدكني )
اما شمس به مولانا چه گفته بود كه او را اين گونه واله و شيدا كرده بود؟ شايد غزل زير بهترين جواب باشد:
گفت كه ديوانه نه اي، لايق اين خانه نه اي رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت كه سر مست نه اي، رو كه از اين دست نه اي رفتم و سر مست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه تو كشته نه اي، در طرب آغشته نه اي پيش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم
گفت كه تو زيرككي، مست خيا لي و شكي گول شدم هول شدم وز همه بركنده شدم
گفت كه تو شمع شدي، قبله ي اين جمع شدي جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم
گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم
(ديوان كبير ، غزل 1393)
مدت همراهي اين دو در مرحله نخست پس از ديدار اول از 16 ماه تجاوز نمي كند. مولانا در اين مدت چنان شيفته شمس مي شود كه به هيچ وجه تاب دوري او را ندارد .اما زمزمه ها يي مبني بر رفتن شمس مي شنود و ملتمسانه از او مي خواهد كه نرود.
روشني خانه تويي، خانه بمگذار و نرو عشرت چون شكر ما را تو نگه دار و نرو
عشوه دهد دشمن من، عشوه ي او را مشنو جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و نرو
دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مكن حيله ي دشمن مشنو، دوست ميازا ر و مرو
هيچ حسود از پي كس نيك نگويد صنما آن چه سزد از كرم دوست ، به پيش آر و مرو
(ديوان كبير، غزل 2143)
همين طور كه از ابيات بالا معلوم است، ظاهرا وقتي مولانا تغيير رويه داده است و از كرسي تدريس و سجاده پيش نمازي دست كشيده و دست ارادت كامل به شمس تبريزي داده است، عده اي از مدرسان علوم شرعي و برخي از مريدان مولانا را خوش نيامده است و نسبت به شمس حسد و دشمني ورزيده اند.وچه بسا نقشه ي قتل شمس را در سر مي پرورانيدند. بنابر اين، شمس كه خواهان چنين آشوب و بلوايي نبود و شايد از جان خويش نيز بيمناك بود، از قونيه بي خبر خارج مي شود و به دمشق مي رود.
پس از اين كه مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه مي شود نامه هاي بسيار به او مي نويسد تا به قونيه بازگردد، حتي فرزند خود سلطان ولد را با عده اي از مريدان به دمشق مي فرستد و سر انجام شمس تسليم اصرار مولانا شده و به قونيه باز مي گردد اما اين بار نيز همان حسد ها و دشمني ها شمس را مجبور به ترك قونيه مي كند؛ با اين فرق كه ديگر بازگشتي در كار نبود و مولانا مدتها در هجر او سوخت و غزل هاي سوزان سرود. مولانا به هيچ وجه نمي خواست مرگ شمس را باور كند. ناباورانه اين رباعي را با خود مي خواند كه:
كه گفت كه :" آن زنده ي جاويد بمرد؟ " كه گفت كه:" آفتاب اميد بمرد؟"
آن دشمن خورشيد، بر آمد بربام دو چشم ببست ، گفت :"خورشيد بمرد"
(رباعيات مولانا، 84 ديوان شمس، شفيعي كدكني)
كم كم مولانا باورش شد كه شمس براي هميشه رفته است. اين بار شمس از درون خود مولانا طلوع كرد و معلوم شد شمس تبريزي با آن همه بزرگي و عظمتي كه داشت، بهانه اي بود براي ايجاد تحولي شگرف در مولانا و بيان قصه عشق از زبان شيرين او براي همه ي عالميان.
مولانا ديگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او ديگر به دنبال شمسي خارج از وجود خود نمي گشت چون هزاران شمس از درون او به خارج نور مي افشاندند. وقتي مريدي به خاطر نرسيدن به محضر شمس و نديدن او آهي كشيد و گفت: "حيف!" مولانا بر آشفت و گفت: "اگر به خدمت مولانا شمس الدين تبريزي نرسيدي – به روان مقدس پدرم! - به كسي رسيدي كه در هر تاي موي او هزار شمسالدين آونگان است و در ادراك سرِّ سرِّ او حيران!".
شمس تبريز خود بهانه ست ماييم به حسن لطف، ماييم
با خلق بگو براي روپوش كو شاهِ كريم و ما گداييم
ما را چه زشاهي و گدايي شاديم كه شاه را سزاييم
محويم به حسنِِ شمس تبريز در محو، نه او بود نه ماييم
منابع:
1-خط سوم،دكتر صاحب الزمانی
2-ديوان حافظ
3-ديوان كبير
4- مقالات شمس
5-مناقب العارفين
6- نفحات الانس
جلال الدین محمّد رومی بلخی، اندیشمند نام آشنایی است که هر کس با آثارش آشنایی یافته، زبان به تحسین او گشوده است. آن بزرگ، اگر چه از برجسته ترین شاعران تاریخ ماست و شعر، چونان رودخانه ای جوشان، زنده و پویا از دل و جانش جوشیده و بر ذهن و زبانش جاری گردیده است، ولی هرگز به صِرف شاعری به این پایه بلند دست نیافته، بلکه اندیشه های بلند عرفانی او که با دردمندی، دین داری و هنرمندی تمام در آمیخته است، از او چهره ای آفریده که در ردیف بزرگ ترین شخصیّت های جهان قرار دارد.
سخن علاّمه جعفری
دانشمند بزرگ و عالم وارسته علامه محمّدتقی جعفری رحمهم الله در جلد چهاردهم تفسیر مثنوی می نویسند: «جلال الدین، درخت باروری در باغ فرهنگ اسلامی، و ساخته شده فرهنگ پایدار اسلام بوده و این دینِ جاوید را برای انسان شدن، لازم و کافی می دیده و معتقد بوده است که انسان می تواند با شناخت فرهنگ اسلامی و پیروی عملی از آن، خویشتن را بسازد و در گذرگاهِ انّاللّه و انّا الیه راجعون شخصیت خود را به ثمر برساند... . جلال الدین در اندیشه ها و دریافت های عالی خود، واقعیات و حقایق فراوان بیان نموده و کمترین تردیدی در عظمت فکری و دریافتی او وجود ندارد و اعتقاد به این که او از مردان کم نظیر تاریخ فرهنگ بشری ـ چه شرقی و چه غربی ـ است، کاملاً به جاست».
ولادت
جلال الدین محمّد، روز ششم ربیع الاوّل سال 604 ق در شهر بَلخ به دنیا آمد. پدرش سُلطان العُلماء بهاءالدین محمّد معروف به بَهاءوَلَد، از عالمان و خطیبان بزرگ آن دوران بود. بهاء ولد موعظه های خود را با اندیشه های ع��رفانه می آمیخت و به همین دلیل، مجلس او گرمی و شوری خاص داشت.
در آن دوران، تاتاران مغول به رهبری چنگیزخان به شهرها و روستاها حمله کرده و با بی رحمی و قساوتی شگفت، ساکنانِ آن شهرها را قتل عام می کردند. اخبار این حملات وحشیانه، موجب شده بود که بزرگا�� بسیاری از شهرهایی که در معرض خطر حمله مغولان بودند، به دیگر شهرها مهاجرت می کنند. بَهاءِولد پدر جلال الدین محمّد نیز در سال 617ه .ق همراه خانواده خویش، شهر بلخ را ترک کردند.
دیدار با عطّار
در روزهای پیش از فاجعه حمله مغول، نیشابور عروس شهرهای خراسان بود و در بازار عطّاران آن شهر، پیری فرزانه و هشیار در گوشه داروخانه اش، هنوز شعر می سرود و کتاب می نوشت، و اگر صاحب دلی به نیشابور می رسید، می توانست از مهمان نوازی او برخوردار شود.
مولانا، دوازده یا سیزده ساله، ولی آگاه تر و پخته تر از هم سالان خود، با پدر رهسپار کعبه بود. نوشته اند در نیشابور، همان پیر فرزانه، شیخ فریدالدین عطّار، آن ها را پذیرا شد. در سیمای جلال الدین محمّد نور ادراک و هشیاری خارق العاده ای دید، نسخه ای از اسرارنامه خود را به او هدیه داد و به بهاءولد گفت که: «این فرزند به زودی آتش در سوختگان عالَم خواهد زد».
قونیه
مولانا و پدر از نیشابور به عزم زیارت کعبه خارج شدند و از راهی که شمال خراسان را می پیماید، به جنوب شرقی تهران، یعنی ری رسیدند و از آن جا، از راهی که بر ما معلوم نیست، رهسپار بغداد شدند.
آن ها سپس به حج رفتند و پس از گزاردن حج، رهسپار شام و از آن جا روانه آسیای صغیر شدند و چون آتش فتنه تاتار روز به روز شعله ورتر می شد و زادگاهشان از آشفته ترین نواحی قلمرو اسلامی آن روزگار شده بود، دیگر عزم وطن نکردند و در همان جا مقیم شدند. آن ها سپس به شام رفتند و دیری در شهرهای آن بودند تا سرانجام در سال 626 ق سر از قونیه درآوردند که در آینده ای نزدیک می بایست پذیرای بسیاری از فرزانگان و صاحب دلان ایرانی شود. دو سال بعد یعنی در ربیع الثانی سال 628 ق بهاءولد ��ر آن جا درگذشت.
بر مسند تعلیم و تعلّم
مولانا در 24 سالگی به جای پدر بر مسند تدریس و ارشاد نشست و مُفتی و فقیه و مُدرّس شد. پس از مدّتی، مولانا برای تکمیل معلومات خود، به مدّت هفت سال راهی حَلَب و دمشق شد و بعد از بازگشت به قونیه، نزدیک به پنج سال ـ از حدود 638 تا 642 ـ به تدریس علوم دینی پرداخت و چنان که ��وشته اند، تا چهارصد شاگرد به حلقه درس او فراهم می آمدند. مولانا در آفاق آن روز اسلامی، به عنوان پیشوای دین و ستون شریعت احمدی آوازه شد.
افلاكي در مناقب العارفين ماجرا را اين گونه شرح مي دهد: "روزي مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بيرون آمد، شمس بيرون مدرسه او را ديد وپرسيد كه محمد "ص" برتر است يا با يزيد؟ مولانا جواب داد: واضح است محمد"ص" برتر است. وشمس پرسيد پس چرا محمد"ص" گفت: " ما عرفناك حق معرفتك (خدايا آن چنان كه بايد تو را نشناختم ) اما بايزيد گفت :" سبحاني ! ما اعظم شاني " ( منزّهم من!چه بلند مرتبه ام !)؟ گويند مولانا با شنيدن اين سخن از هوش رفت و از استر افتاد.بعضي نيز مانند جامي در نفحاتالانس گفته اند مولانا جوابي داد كه شمس از هوش رفت.
اما در مقالات شمس داستان اين ملاقات طور ديگري بيان شده است كه با واقعيت بيشتر سازگاري دارد.در آن جا آمده است وقتي شمس به قونيه مي رسد و محضر مولانا را درك مي كند، به او مي گويد: "بسيار خوب! ما وعظ تو را شنيديم و خيلي هم لذت برديم. تو علامهي دهري و همه چيز را خيلي خوب بلدي و كتاب معارف پدرت را نه يك بار و دو بار، بلكه هزار بار خوانده اي و خيلي خوب بلدي، حالا بگو ببينم حرف هاي خودت كو ؟"
در مورد تاريخ اين ملاقات گفته اند در سال 642 ه.ق بوده است كه شمس به قونيه وارد شد و پس از 16 ماه آن جا را ترك گفت و دوباره در سال 644 به قونيه بازگشت ودر سال 645 براي هميشه ناپديد شد.
شمس روح بي قراري بود كه در پي يافتن كسي از جنس خويش ترك خانه و كاشانه كرده بود و دائما در سفر بود تا جايي كه به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او مي گويد: "كسي مي خواستم از جنس خود، كه او را قبله سازم و روي بدو آورم، كه از خود ملول شده بودم." ( خط سوم، ص 111)
شمس كه در دهه ششم عمر خود بود مولاناي 38 ساله را همان گمشده ساليان ��راز خود مي يابد و او را به قماري مي خواند كه هيچ تضميني براي برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد اين قمار عاشقانه مي شود و گوهر عشق مي برد.
خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر
(ديوان كبير، غزل 1085)
شمس نيز با ديدن مولانا آن كسي را كه مي خواست يافته بود و حالا مي توانست هر آن چه در دل داشت و ديگران از فهمش عاجز بودند با او در ميان بگذارد.او كه ظاهراً مردي درشت خو، ديرجوش و كم حوصله بود، حرف هاي زيادي براي گفتن داشت اما گوش و دلهاي زيادي براي شنيدن و پذيرفتن آنها نمي يافت. به قول خودش: "من گنگ خواب ديده و خلقي تمام ك��، من عاجز از گفتن و خلق از شنيدنش". (خط سوم) و در باره ي وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطي سخن مي گويد كه سه گونه خط مي نوشته است، يكي از آنها را خود او و ديگران مي توانستند بخوانند، دومي را فقط خود او مي خوانده و سومي را نه خطاط مي توانست بخواند و نه ديگران، و شمس مي گويد: "اين خط سوم منم". "چنان كه آن خطّاط سه گونه خط نبشتي؛
يكي او خواندي لا ��ير، يكي هم او خواندي و هم غير ، يكي نه او خواندي نه غير او. آن منم كه سخن گويم. نه من دانم نه غير من". (خط سوم، آغاز كتاب)
بزرگترين و گران بها ترين و شايد بتوان گفت تنها هديه اي كه شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشيد، "عشق" بود. همان چيزي كه تنها معيار شمس براي ارزيابي مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق براي او رنگ و بويي نداشت، تا جايي كه حتي پدرش را مورد انتقاد قرار مي داد كه از "عشق" بي خبر است.
در مقالات شمس پدر خود را اين گونه توصيف مي كند: "نيك مرد بود و كرمي داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدي. الا عاشق نبود. مرد نيكو ديگر است و عاشق ديگر". (مقالات شمس،1/119)
البته شمس اين متاع را به ديگران و حتي بزرگاني از عالم عرفان عرضه كرده بود ولي به چشم هيچ يك آن گونه كه به چشم مولانا آمد، نيامد. اين توان و قوه در مولانا بود كه دست به قماري بزند كه هيچ تضميني براي بردن نداشت، بلكه ممكن بود دنيا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شيدا شده بود كه حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتي دست بزند تا به كام خود بر��د.
با عتقاد من٫تا زمانی کی ما نتوانیم با بنیاد تفکر انقلابی و پیشرفته، همه چیز را به نقد کشیم، و تا ما نتوانیم یک فهم متعادل و میانه، از تاریخ بوجود آریم، و تا ما نتوانیم بفهمیم اشکالات کار ما، در چه بوده است در چنبرهْ مشکلات و معضلات تاریخی خودمان غوطهور خواهیم بود.
#افغانستان، زمانی از احتیاج به بیرون، نجات و بر مشکلات درونی غلب�� مییابد که برخوردار از قوای بشری متخصص و تعلیمیافته باشد و این در صورتی امکانپذیر است که زمینه تحصیل و فراگیری علوم برای تمام جوانان؛ اعم از دختر و پسر، فراهم باشد.
شنیدن خبر بسته شدن درب موسسات علوم طبی به روی دختران، آنهم در زمانی که زنان و مادران در تمام نقاط کشور با مشکلات زیاد صحی مواجه هستند، باعث تاسف شدید است.
اینجانب مجددا تاکید مینمایم که تنها راه نجات از احتیاج به خارج و تنها عامل رشد و توسعه کشور ما در ابعاد مختلف، تعلیم و آموزش است و از همین جهت، بر حکومت اسلامی سرپرست صدا میکنم که تصمیم بر منع تحصیل دختران در موسسات طبی را فوراً ملغی و علاوه برآن، دروازه مکاتب و پوهنتونها را هرچه زودتر به روی آنان بگشایند تا جلو ضایع شدن استعداد جوانان ما بهعنوان سرمایه اصلی و بیبدیل کشور گرفته شود و #افغانستان عزیز ما در پرتو تعلیم و تحصیل، در مسیر آبادی و شکوفایی قرار گیرد.