زیر سینه چه میتوانست باشد جز رگ و پی!
جز یک ماهیچهی قرمز و تپنده!
شاید هم خاطراتی پُر تنش و پُر از توهم ِ درونِ آن!
اینها چه اهمیتی دارد! من با روی آن کار داشتم
سینهای که بتوان لمس کرد و از درونش خبر نداشت. لااقل، آنچیزی را که علاقهات نیست بدانی...
#می_لـاد
ساعتِ ۲ بامداد. تنها، و مرورِ دعایی که پرستار ccu در حق من کرد! مروری که منو کشوند به این ساعت و این جای شهر، واسه اولینبار، تا بریزم و دود بشم. و چیزی نمونه جز اشک و دود..
آه امشب!
۱۲/خرداد/۱۴۰۵
#اهواز
تمام طول مسیر بیمارستان تا خونه رو که نیمساعت طول میکشید با سرعت ۵۰ کیلومتربرساعت روندم. دوتامون ساکت بودیم، خورشید مستقیم تو چِشام، باد سردِ کولر تو صورتم، تنم داغ...
توانِ گاز دادن از پام گرفته شده بود. توانِ حرف زدن، توانِ همهچیز از من...
چه آمد بر سر انسانِ متفکرِ دردمند؟!