هر وقت مراسم اسکاره یا مثلا المپیک و جام جهانی و غیره تو دنیا برگزار میشه حسم بیشتر از همیشه اینجوریه که عباس معروفی میگفت:
تمام مردم جهان زندگی میکردند و ما، فقط داشتیم زنده میماندیم.
من تا الان عزیز نزدیک از دست نداده بودم. با اینکه تقریبا یکسال از فوت مادربزرگم میگذره، امشب برای اولین بار بعد مرگش سوار آمبولانس شدم و هجوم افکار و خاطرات روزی که بردمش بیمارستان داغونم کرد. با سوگ عزیز نمیشه کنار اومد…
این روزها که همه از زیبایی سَروْهای ایران میگویند، یادی کنیم از سَروْهایی که در دیماه، با قامتی بلند بر زمین افتادند تا ریشههای آزادگی، عمیقتر در این خاک دوانده شود. یادشان در حافظهی تاریخ این کهنسرزمین، بلند و جاودان است.