معمولاً ریشه گرفتوگیرهای روانی خودمو پیدا میکنم، ولی این حال مضطربی که نکند مخاطب هدیهام رو نپسنده، نه ریشهیابی توانم کرد و نه مدیریت 😭 در قبال هر هدیهای که به کسی میدهن از قبل و بعدش، تا آخر عمر درگیرم و مسئول.
ببین دیگه چقدر اوضاعشون خرابه که نیاز به مصادره سفر یکی مثل نامجو دارن، و چه مضحکهای که اون تکذیب میکنه هرگونه هماهنگی در بازگشت 😅 انگار فرقی هم میکنه.
هیچ نقطه درخشانی از/در بشر باقینمانده،جز عشقی گذران و بیتی شعر.
دستاوردهاش همه به پلیدی گراییده،درپزشکی و فناوری… تا نجوم و ساخت و ساز…حتی کارهای خیریه هم لوث و متعفن شده؛ باید هرچه سریعتر این کره رو جمعی ترک کنیم؛ شاید اثری از زیبایی و زندگی حقیقی -در نبود انسان باقی موند.
اینجا یک لحظه هم ندیدم پرستارها بیکار یا مشغول حرف زدن و خندیدن باشن؛ چیزی که روال عادی اون بیمارستان خصوصی بود، میرفتی یه سوال کنی انگار مزاحم تفریحشون شدی.
همه بستریهای بابا رو یکی از بهترین بیمارستانهای خصوصی تهران انجام دادیم؛ چند صد میلیون هزینه مستقیم بیمارستان در اون سالها. با وجود کرونا نظافت هم معمولی بود.
به تجربه من،«نگاه سیستماتیک» بیمارستان خصوصی به بابا،یک کیسه پول بود.حالا مامان رو برای آنژیوگرافی آوردیم قلب رجایی؛ نگاه سیستماتیک هم به بیمار و هم به همراهش، درک،احترام و همدلیه. نمیدونم قبل و بعد جنگ فرقی کرده یا نه. و تنها تجربه من از بیمارستان دولتیه،نظافت و نظم بسیار بهتر
بعد مدتها خط چشم کشیدم؛ مثل همیشه تر و تمیز. با اینکه احتمالاً کسی جز خودم متوجهاش نشد ولی کیفشو کردم. حقیقتاً بهترین چیز در مورد آرایش تنوع و دائمینبودنش ئه.
حالم مثل وقتیه که بابا برای آخرین بار ccu بود، ناباور، مبهوت، مستأصل: فلکزده.
هایهای… هایــده… هایهای گریه…
تلفنم با یار تموم شد، بغضم ترکید!
نشستم شعر بخونم، احتمال متلاشیشدنم بیشتر شد.