«خدایا یه شب تب، یه شب مرگ!»
این دعای مادربزرگم، از پارسال روی زبونمه.
خدا این مادر عزیز رو در امان نگه داره اما من میترسم از رسیدن به این مرحله که عذاب خانواده بشم.
مطمئناً خانم رشتی مادرشو «عذاب» نمیدونه اما من حتی به همین اندازه، خستگی و گلهمندی خانواده رو هم نمیخوام.
کسی میدونه این بی قراری بیماران آلزایمری و اینکه مدام میخوان از خونه برن و بهانه گیری میکنند کی تموم میشه؟ کی به مرحله سکوت میرسن؟ به خدا بچه بدی نیستم ولی دارم دیوانه میشم.از ظهر شروع میکنه و دیگه رها نمیکنه تا موقع خواب.من خسته شدم😔
عجیبترین چیزی که دیروز شنیدم این بود که یه زن متأهل به دوست متأهلش گفت «چقدر شوهرت کراشه!» و اون زن هم غشغش خندید و گفت «همه همینو میگن».
شاخای من مثل بلندتر از شاخ گوزن آفریقایی شده بود.
مگه بهجای خنده و تأیید، نباید میزد توی دهن اونیکی؟
عزیزان
ما ایرانیان داخل و خارج از کشور نداریم.
یا طرف ایرانیه یا نیست.
اگر ایرانیه هر جا هست ایرانیه. جان و دل ماست.
تعریف ایرانی مشخصه. اما دقت کنین: خونشور و ماله کش و... در دستهی ایرانی نمیگنجن، حتی اگه فارسی حرف بزنن :)
ایران ارث پدری و خون خط قرمز همهی ماست.
#پاينده_ایران