پسرم میگه یه پسری تو مهدشون هست اسم لیوانه، هر چی میگیم لیوان اونیه که باهاش آب میخوریم و اسم پسره احتمالا یه چیز دیگه ست، قبول نمیکنه و میگه اسمش لیییواااانهههه!
دلم ذوق از خرید یه چیز باحال میخواد. مثل اولین بار که تلوزیون السیدی خریدیم. یا اولین بار که لپتاپ خریدیم و من توش زامبی بازی میکردم و رمانای ۹۸یا میخوندم.
پرسیدم از کی بدتون میومد ولی بعدا دیدین فرق داره ؟
دوستم برگشت گفت من از تو بدم میومد ولی از زمان کانون نظرم تغییر کرد گفتم کانون که مال تقریبا یه سال پیش بود ما خیلی قبلتر دوست بودیم و من هیچ وقت حس منفی ازش نگرفته بودم
و اون لحظه ترسیدم نکنه دوستام مخفیانه ازم بدشون میاد
دستشویی دخترا تو دانشکده فنی اینجوریه که یکیش مایع دستشویی نداره، یکیش درش بسته نمیشه، یکیش آب قطعه، یکیش شلنگ نداره. تو یه جا باید بشاشی تو یکی دیگه دستاتو بشوری، تو یکی دیگه که نورش بهتره و تمیز تره، رژتو تمدید کنی.
داشتم دفترم رو نگاه میکردم که یهو اینو دیدم، این شعار امسالم بود. مهم نیست چه قدر سخته، مهم نیست مقصر کیه، بالاخره خودت مسئولی. " شبیه آدم بزرگا رفتار کن"
دو تا قانون جدید تو زندگیم گذاشتم
اولیش اینه هر چی میخرم یا بهم هدیه میدن درجا استفاده کنم و منتطر یه روز خاص نباشم
دومیش هم اینه به چیزی نه نگم
منظورم چیزای جدید یا موقعیتهایی که جلوی پای ادم سبز میشه و ادم از بس بهش فکر میکنه نه میگه، میخوام خیلی به عواقب فکر نکنم
امروز تولدمه. همیشه روز تولدم بدفازم یا گریه میکنم یا دعوا و هر کسی که روز تولدم سعی میکنه سوپرایز یا خوشحالم کنه رو ناراحت میکنم. داشتم فکر میکردم واقعا چه مرگمه که این روز و هر سال تلخش می کنم که یاد این سکانس shameless افتادم. انگار میخوام ثابت کنم که لیاقتش رو ندارم.